گاهی می‌افتد و گاهی کاش بی‌افتد: اتفاق.
هر وقت که می‌افتد، همه چیز را تغییر می‌دهد. تمام برنامه‌ها و شایدها و اگرها به پایان می‌رسند. و دوباره می‌افتد و دوباره همه‌چیز را تغییر می‌دهد: اتفاق.
پس ما این وسط چه ‌کاره‌ایم؟
ما متاثران قانون اتفاق در بازی زندگی هستیم و اتفاق‌ها، غول یا بونز بازی‌مان هستند.
من اما به طرز احمقانه‌ای معتقدم ما خودمان می‌توانیم باعث - حد اقل - خیلی از این اتفاق‌ها باشیم؛ چه اتفاق‌هایی که در درون‌مان می‌افتد، و چه اتفاق‌های دیگر. یعنی ما متاثر از اتفاق‌هایی هستیم که خودمان باعث‌شان هستیم.
مثلا می‌توانیم معتقد باشیم باعث هیچ‌کدام از این اتفاق‌ها نیستیم و بشویم بازیچه اتفاق‌‌ها، یا معتقد باشیم اتفاق‌ها متاثر از ما هستند و بشوند بازیچه ما. و یا مثلا... تا بخواهید مثال.
در هر صورت این «اعتقاد» خود، اتفاقی که است با تصمیم ما می‌افتد.

پی‌نوشت‌ها:
۱- مشکل هوای بس ناجوانمردانه سرد رو با کاپشن و پشم می‌شه چاره کرد. اما سرهای در گریبان رو... تف!
۲- به نا امیدی از این در مرو بزن فالی - بود که قرعه دولت به نام ما افتد | حافظ
| نظرات 3 |
دیدم این یارو مهدی آریان وبلاگ‌ش رو به روز نمی‌کنه و بی‌خودی سال به‌سال، هاست و دومین‌ش رو داره تمدید می‌کنه، این شد که گفتم حداقل من تو وبلاگ‌ش بنویسم تا این فضا بی‌استفاده نمونه.
من یک Enter هستم. همان کلید چاق و پهن روی صفحه کلیدتان. می‌خواهم از این فرصت به دست آمده، به نمایندگی از تمام Enterها، چند نکته خدمتتان عرض کنم.
۱- دوستان کاربر! باور کنید اگر آرام‌تر هم توی سر ما بزنید، ما کار می‌کنیم.
می‌خواهد فولدری را پاک کند، Delete را می‌زند، پیغامی می‌بیند مبنی بر اینکه آیا مطمئن است برای حذف فولدر؟ بعد «شلپ» می‌زند روی سر من که یعنی مطمئن است. آخه چرا این همه محکم می‌زنید تو سر ما؟! اه...
۲- همانطور که در روز قیامت اعضا بدنتان گواهی می‌دهند که شما چه کارهایی انجام داده‌اید و از اعضای بدنتان چه‌طور استفاده کردید، ما Enterها هم گواهی خواهیم داد که بعد از نوشت چه urlهایی روی سر ما کوبیدید و وارد چه سایت‌هایی شده‏اید. از حالا بگیم بعدا نگی نیگفتی...
۳- برادرم، همان Enter باریک که در انتهای سمت راست صفحه کلیدتان هست، بغضی دارد از دست شما که فراموشش کرده‌اید. یعنی از اول هم به یادش نبودید که حالا فراموشش کرده باشید. تقاضا دارم گاهی از او استفاده کنید تا هم من استراحتی کرده باشم، هم او دلش خوش باشد.
۴- ما مهم هستیم.
آن قدیم‌ها پهناورترین کلید بودیم. صفحه کلیدهای این دوره و زمانه باعث شده‌اند کسی به ارزش ما فکر نکند. کسی چه می‌داند؟! شاید چون کسی به ارزش ما فکر نکرد صفحه کلیدهای جدید را با Enterهای کوچک ساخته‌اند! مهم هستیم چون همان نقطه تصمیم‌گیری ورود شماییم. همین حالا به این فکر کنید که چه خوب می‌شود اگر قبل از استفاده از ما، لحظه‌ای تامل کنید دوستان... لحظه‌ای تامل کنید.
| نظرات 4 |
نه اینکه تلخ باشد، سخت است. سخت است تحمل لحظات بی‌‏تو بودن. نه اینکه تلخ باشد؛ که شیرین هم هست! اصلا تحمل این‏‌همه شیرینی نبودنت سخت است. حتی سخت‏‌تر از تحمل حضورت.

پی‌‏نوشت: هرکس تنها یک‏بار زندگی می‏‌کند و هر روز صبح می‏‌تواند شروع یک زندگی تازه باشد.
| نظرات 4 |
سی سال گذشت و حالا خوب می‌دانم راهی برای برگشت نیست. مهم نیست که تلخ است یا سخت. مهم نیست که با چشم به هم زدنی گذشته ‌است. مهم این است که حقیقت، همین تکرار ناپذیر بودن عمر است.
سی سال گذشت و حالا که به عقب نگاه می‌کنم، پر از فراز نشیب می‌بینم. فرصت‌های از دست رفته، اشتباهاتی ریز و درشت که بعضی‌شان خاطره شده‌اند و بعضی‌شان تجربه. و البته گاهی موفقیت‌ها و پیروزی‌های ریز و درشت. «آیا از میان آن همه اتفاق، من از سر اتفاق زنده‌ام هنوز؟»*
سی سال گذشت و حالا با ارزش‌ترین دارایی‌ام، آدم‌هایی هستند که صداقت‌شان برایم ثابت شده. کسانی که با خنده‌هایم شاد هستند و با غم‌هایم شریک.
سی سال گذشت و حالا - که نمی‌دانم چه‌قدر دیر است - قدر فرصت‌ها را خوب درک کرده‌ام. خلاصه هرچه که هست، همین است و هرچه که مانده، امید آینده است.

پی‌نوشت:
بی‌پرده بگویمت، چیزی نمانده‌است، من چهل ساله خواهم شد، فردا را به فال نیک خواهم گرفت.
* شعر بالا و جمله ستاره دار داخل متن از سید علی صالحی است.
| نظرات 24 |
...

پی‌نوشت‌ها:
۱- وقتی گالیلئو گالیله فهمید زمین گرده، مسلم شد که هر قدر بری به ته‌ش نمی‌رسی. چون اصلا ته نداره.
۲- کسی که نمی فهمه، نفهمه. اما بدتر از اون، کسیه که می‌خواد یه نفهم رو حالی کنه. پس باید گذاشت و گذشت..
۳- بگذارم و بگذرم / غمگنانه و شاد / ماتحت گشاد و دل آزرده | محسن نامجو - بوسه‌های تهی |
| نظرات 9 |
۱
دوربین به دست که توی خیابان بروی،‌ جور دیگری نگاهت می‌کنند. دوربین را به طرفشان بگیری، طوری احساس خطر می‌کنند که گویی اسلحه را سمت‌شان نشانه گرفتی.
ترافیک، موضوعی است که در طول این ترم باید ازش عکس بگیرم. این‌بار رفتم سراغ چراغ قرمز.
ax.jpg
۲
چراغ که قرمز می‌شد، پسرک فال فروش از یک طرف، دختر گل فروش از طرف دیگر و من با دورین از طرفی دیگر لای ماشین‌ها به دنبال روزی می گشتیم.
آن‌ها شریک و همکار بودند. من را مزاحم خودشان می‌دیدند.
+ هو... چرا از ما عکس می‌ندازی؟
- از شما عکس نمی‌ندازم که. از ماشینا عکس می‌ندازم.
+ کو؟ ببینم عکساتو...
- بیا...
+ این‌که منم!
- اِ... تو هم که افتادی!
+ پاکش کن.
- بیا (الکی منویی میاورم و کنسل می کنم و می‌زنم عکس بعدی) پاک کردم.
+ دیگه از ما عکس نندازی‌ها...
- خب چی کار کنم تو میایی وسط عکس من؟
+ برو اون یکی خیابون.
- شما برید اون یکی خیابون.
+ این خیابون مال ماست(!)‌ تو باید بری.

۳
از روابط عمومی که موقع عکاسی مستند اجتماعی نیاز هست استفاده می‌کنم و چند عکس دیگر می‌اندازم و می‌روم چهار راه بعدی.
چند عکس که انداختم صدایی از پشت‌سر شنیدم.
+ اوهـــــوی. می‌زنم دوربینت رو می‌شکونم‌ها...
مردی با جثه‌ای بزرگ و صورتی پر از ریش است که گل می‌فروشد. حتما وقتی عکسش را توی دوربین ببیند، حقه‌ی «منوبازی» عملی نخواهد شد. نه من حوصله به‌کار بردن حقه روابط عمومی را دارم، و نه او حوصله سوژه شدن زندگی‌ش را دارد. هر دو به اندازه کافی خسته‌ایم و من به اندازه کافی فریم مناسب دارم. پس سرم را می‌اندازم پایین و می‌روم... تف!

پی‌نوشت‌ها:
۱- انگار هیچ‌کس از چیزی که هست راضی نیست و نمی‌خواهد ثبت شود. نه فقیر دوست دارد از او عکس گرفته شود. نه ثروتمند. از نگاهشان پیداست. چشم‌‌ها بر خلاف زبان‌ها دروغ نمی‌گویند.
۲- استاد می‌گوید در جهان سوم، معمولا کسی دوست ندارد ازش عکس گرفته شود.
| نظرات 22 |
شنبه: امروز از داخل یک گیلاس به دنیا آمدم. فکر می‌کردم کل دنیا توی همین گیلاس است تا اینکه یک نفر گیلاس را باز کرد و من را دید. گفت: اه اه... چندش! بعد من را پرت کرد بیرون. نمی‌فهمم چرا این رفتار را با من کرد. حالا چرا توی رویم گفت؟ انگار ریخت و قیافه خودش را توی آینه ندیده! با آن دماغ سربالا که تویش معلوم بود... چندش!
یک‌شنبه: این آدم‌ها عجب موجودات [...] هستند! اون از دیروز، این هم از امروز. من را هی می‌ریزند. می‌خواهند هم دیگر را اذیت کنند، من را می‌ریزند!
دوشنبه: نه خیر... این بشر دست از سرم بر نمی‌دارد. یکیشان من را وصل کرده بود به یک قلاب و کرده بودم توی آب تا برایش ماهی بگیرم. انگار زور من به آن ماهی‌ها می‌رسد. اصلا می‌خواهی ماهی بگیری برو بگیر. به من چه کار داری؟ داشتم توی آب خفه می‌شدم.
سه‌شنبه: به خاطر خودخواهی همان ماهیگر دیروزی حسابی سرما خورده‌ام. نامرد یک حوله هم نداد خودم را خشک کنم. حالا سرما خـ...

پی‌نوشت: این یادداشت را کنار یک کرم له شده پیدا کردم. فکر کردم شاید بد نباشد در این وبلاگ منتشر شود...
| نظرات 18 |
همیشه برای دلم نوشته‌ام. یعنی همیشه دلم فرمان نوشتن می‌دهد. چه سیاهه‌هایی که برای روزنامه‌ها می‌نوشتم، چه چرندیاتی که در این وبلاگ؛ همه فرمان دلم بود. آنقدر امر کرد و نوشتم، تا این که عادت کردم. اصلا مریض شدم. مریض نوشتن. اما حالا بازی درآورده. مثل مواد فروشی که اول معتاد می‌کند، بعد بازی درمی‌آورد. شل کن سفت کن در آورده.
بی‌تفاوت شده‌ام. نه‌این که بی‌تفاوت شده باشم، دلم همراهی نمی‌کند. سوژه‌هایی که خوراکم بودند، خاک می‌خورند، کهنه می‌شوند، می‌پوسند و در آخر فراموش می‌شوند.
مریضم کرده، معتادم کرده، حالا می‌خواهد پشت فرمان بنشیند و من را دنبال خودش بکشد. شاید سال‌هاست که پشت فرمان نشسته‌است و من تازه متوجه شده‌ام. اما خیالی نیست... از حالا به بعد خودم تصمیم می‌گیرم. کور خوانده...

پی‌نوشت:
۱- گویند سنگ لعل شود در مقام صبر - آری شود ولیک به خون جگر شود | حافظ
۲- از بازگشت این دوست به وبلاگ‌نویسی خرسندم.
| نظرات 13 |
۱
نه خانه تکانی‌، نه خرید عید، نه سفره هفت سین، و خلاصه نه هیچ‌یک از رسم‌های سال نو. تنها منم و این کامپیوتر و میز و به هم‌ریختگی‌اش. امسال را به همین راحتی و به تنهایی شروع کردم. به سادگی برگ زدن یک روز عادی در تقویم.

۲
دور و برت که خلوت باشد، فرصت می‌کنی تا گاهی سرت را بلند کنی و به آسمان نگاه کنی. امشب ماه تقریبا کامل است. اعتراف می‌کنم: من گاهی به آسمان نگاه می‌کنم.

۳
انگار
این سال‌ها که می‌گذرد،
چندان که لازم است،
دیوانه نیستم!
- قیصر امین پور -

پی‌نوشت: سال نو مبارک.
| نظرات 20 |
- می‌گم احمقی، بگو آره. بهتره انتقاد پذیر باشی تا بتونی خودت رو درست کنی.
:: احمق اونی هست که حرفی رو بدون دلیل قبول کنه. دلیل بیار!
- یکیش حرف مردم. ببین چه‌قدر خنگ حسابت می‌کنن؟!
:: مردم که به من لقب خان دادن!
- اسمت رو بگو چیه...
:: کامران.
- حالا اسم کاملت رو با لقبی که مردم بهت دادن بگو.
:: با افتخار می‌گم: جناب مستطاب میرزا کامران خان اوباش‌باشی انتر آبادی.
- به چیش افتخار می‌کنی؟ به اوباش‌باشی یا انتر آبادی؟
:: اینا که گفتی اسم فامیلم هستن و حق نداری ایراد بگیری. به لقب‌هایی که بهم دادن افتخار می‌کنم. «جناب»، «مستطاب»، «خان»، «میرزا».
- خب اینا رو برای مسخره کردنت بهت می‌گن دیگه. مثل اینکه به یه آدم خنگ بگن مهندس.
:: یعنی طرف این همه می‌ره درس می‌خونه و کنکور می‌ده و واحد پاس می‌کنه که مهندس بشه که بهش بگن خنگ؟ نه خیر... برای مسخره کردن، این‌همه لقمه رو نمی‌چرخونن. به کسی که خنگ هست می‌گن خنگ.
- تو چه می‌فهمی از واحد پاس کردن و این چیزا. تو که سواد نداری.
:: کی می‌گه سواد ندارم. کتاب بیار برات بخونم.
- همین دیگه. تو می‌تونی بخونی اما بلد نیستی بنویسی. این هم شد سواد؟
:: پس چی؟ مگه چشه؟ هرکسی که نمی‌تونه همه علوم رو یاد بگیره. من هم فقط خوندن رو یاد گرفتم. تو فقط بلدی ایراد بگیری. اما دلیل منطقی نمیاری.
- خیلی خری
:: دیدی؟ دیدی خودت خنگی؟
- دلیلت چیه؟
:: خر که دیگه کم و زیاد نداره. یا خرم یا نیستم. دیگه «خیلی» چیه این وسط؟ مثل اینکه به یه «دیوار» بگی خیلی دیواره یا کم دیواره. بهتره انتقادپذیرباشی تا بتونی خودت رو درست کنی.
- ...

پی‌نوشت: دیوونه کیه؟ عاقل کیه؟ جونور کامل کیه؟ - از مجموعه شعر «سلام، خداحافظ» - حسین پناهی
| نظرات 12 |
مهدي آريان هستم. اهل ري. مثلا روزنامه‌نگار شايد هم گرافيست. قرار است در اين وبلاگ مطالب طنز نوشته شود. حالا اگر ديديد گاهي جانم به لب رسيد و چرندي تحويل دادم - كه زياد هم از اين اتفاقات برايم مي‌افتد و معمولاهم چرند مي‌نويسم - اگر خوشتان نيامد، تقاضا دارم فحشم ندهيد و ادبيات شفاهي نثارم نكنيد. خب... مي‌توانيد درعوض، روي آن ضـربـدر - همان ضـربدر بالا، سمت راست را مي‌گويم - كـليك كنيـد و خــلاص!





با
قدرت مووبل تایپ 4.32-en