۱
شرکتی در خیابان «فناخسرو» است که مدت ها با این شرکت کار می کنم. اما امروز هرچه دور میدان ونک را به دنبال این خیابان می گشتم، به هیچ نتیجه ای نمی رسیدم. تا اینکه خاطرم آمد خیابان فناخسرو اصلا در ونک نیست و باید می رفتم تجریش! اما دیر یادم افتاد. چون ساعت کاری تمام شده بود. با خودم فکر کردم که چه غمگین کننده است. امان از پیری.۲
متوجه شدم دیگر با عینک نمی توانم خوب ببینم. قبلا بدون عینک فقط نوشته های ریز و دور را نمی توانستم تشخیص دهم. اما حالا با عینک حتی چهره مردمی که فقط در چندمتری ام هستند را هم به سخی تشخیص می دادم. بالاخره با چهر ای خسته و دلی غمگین رسیدم خانه. خوب که توی آینه نگاه کردم، متوجه شدم هیچ چشمی نمی تواند از پشت این چنین شیشه های کثیفی خوب ببیند! عینکم را شستم و دنیا را دوباره دیدم. با خودم فکر کردم که چه غمگین کننده است. امان از پیری.۳
خواستم از گیت مترو عبور کنم. اما گیت، کارتم را قبول نمی کرد. نه تنها چراغ سبز روشن نمی شد، بلکه چراغ قرمز هم روشن نمی شد. متوجه شدم چند نفری هم پشت سر من هستند و منتظر. هی کارت را بلند می کردم و دوباره امتحان می کردم. اما انگار نه انگار. تا اینکه شهروند محترم پشت سری، به آرامی زد روی شانه ام و با خونسردی توأم با دلسوزی گفت: «آقا! این کارت تلفنه!» تشکر کردم و کارت تلفن را گذاشتم توی جیبم و از کارت مترو استفاده کردم. با خودم فکر کردم که چه غمگین کننده است. امان از پیری.پی نوشت ها:
۱- تمام اتفاقات بالا واقعی است. با خودم فکر می کنم که چه غمگین کننده است. امان از پیری.
۲- کسی از بازدیدکنندگان محترم این وبلاگ، عرب ست یا یوتل ست رو نداره؟ کسی از سرنوشت اسکار راننده تاکسی و خانم تاتیانا خبر نداره؟
Life it seems, will fade away
Drifting further every day
Getting lost within myself
Nothing matters no one else
I have lost the will to live
Simply nothing more to give
There is nothing more for me
Need the end to set me free
Things are not what they used to be
Missing one inside of me
Deathly lost, this can't be real
Cannot stand this hell I feel
Emptiness is filing me
To the point of agony
Growing darkness taking dawn
I was me, but now He's gone
No one but me can save myself, but it to late
Now I can't think, think why I should even try
Yesterday seems as though it never existed
Death Greets me warm, now I will just say good-bye
Drifting further every day
Getting lost within myself
Nothing matters no one else
I have lost the will to live
Simply nothing more to give
There is nothing more for me
Need the end to set me free
Things are not what they used to be
Missing one inside of me
Deathly lost, this can't be real
Cannot stand this hell I feel
Emptiness is filing me
To the point of agony
Growing darkness taking dawn
I was me, but now He's gone
No one but me can save myself, but it to late
Now I can't think, think why I should even try
Yesterday seems as though it never existed
Death Greets me warm, now I will just say good-bye

طرح های زده نشده. نقش های کشیده نشده، کتاب های خوانده نشده، موسیقی های شنیده نشده، فیلم های دیده نشده، سفارشات کاری انجام نشده، برنامه های روزانه که در ۲۴ ساعت گنجیده نمی شوند. بی خوابی. چای کهنه با قندان خالی، سازی که مدت هاست تنها در دستگاه شور کوک شده. امتحان و ژوژمان های ناقص. فراموشی.
همه چیز به هم ریخته بود. و این همه برهم ریختگی، ذهنم را مشغول کرده بود. همه این ها که در تصویر می بینید، و خیلی های دیگر که پشت این تصویر هستند، نتیجه اش شد ذهنی سرکش و افسارگسیخته. پس ترجیح دادم مدتی تعطیل کنم. این شد دلیل غیبتم.
پی نوشت ها:
۱- دنیا گاهی آنقدر بزرگ است که تویش گم می شوی و گاهی آنقدر کوچک که هیچ جای دنجی برای خودت پیدا نمی کنی.
۲- گاه دلم یک آسایشگاه روانی می خواهد. توی فیلم ها دیده ام که آنجا دمپایی و زیرشلواری گشاد تنت می کنند، از پنجره به منظره بیرون نگاه می کنی و بی هیچ دغدغه ای سیگارت را آتش می کنی.
۳- گوشی موبایلم در یک حرکت ناجوانمردانه، توسط دزد ناشی به سرقت رفته. قیمت گوشی نو ۳۰ هزار تومان بود و تنها چیز با ارزشی که توش بود، چند یوزر نیم و پسورد و شماره تماس ها بودند که نبودشان برای من خیلی دردسر شده.
۳- گوشی موبایلم در یک حرکت ناجوانمردانه، توسط دزد ناشی به سرقت رفته. قیمت گوشی نو ۳۰ هزار تومان بود و تنها چیز با ارزشی که توش بود، چند یوزر نیم و پسورد و شماره تماس ها بودند که نبودشان برای من خیلی دردسر شده.
سربرميگردانم و به عقب نگاه ميكنم. مسيري پرپيچ و
خم. پر از پستي و بلندي. گاهي آفتابي و سرسبز، گاهي سرد و دندان شكن.
چشمها را تنگ ميكنم و با دقت ميبينم. هنوز جاي پايم مانده. آنجا كه به
بيراهه زدهام، آنجا كه تند رفتهام و آنجا كه كند.
پر از زخم،
پر از اشتباه؛ و خوب مي دانم كه صليبم را بايد تنها بر دوش بكشم. دوباره
مرور ميكنم. سعي ميكنم همه چيز را خوب بهخاطر بسپارم. تلخيها و
شيرينيها. به روبرو نگاه ميكنم. به آينده. به جادهاي فكر ميكنم كه هنوز در آن هستم و به مسيري كه بايد طي كنم، به آرزوها و اهدافم و همراهانم.
به آسمان شب نگاه ميكنم، هيچ ستاره آشنايي نيست. شب سياهي است. همه جا را مه گرفته.
با خود زمزمه ميكنم:
دراين شب سياهم گم گشته راه مقصود... از گوشه اي برون آي اي كوكب هدايت
پينوشت:
دلم میخواست بهتر از اینی که هست سخن میگفتم (نامههاي سيدعليصالحي به ريرا)
وقتی برف همه جا را پوشانده، سفیدی یک دست زمین و آسمان، چشمهایت را میزند و سکوت سرد سرما دلت را. آنوقت است که یک کلاغ سیاه، تنها بالای یک درخت کاج مینشیند و کنتراست تصویر را معقولانهتر میکند. کلاغ، بلند بلند غارغار میکند و حتی سکوت را میشکند.
نمیدانم چرا کسی کلاغها را دوست ندارد؟ چرا برخي کلاغ را شوم میدانند؟ فقط بهخاطر روسیاهیش و صدایش؟ قرنهاست که در حق کلاغها این ناعدالتی صورت میگیرد و اصلا شاید به همین دلیل است که سرکش شدهاند و بیادب.
اما من همیشه کلاغها را دوستشان داشتهام و هنوز هم دوستشان دارم. رنگشان را و صدایشان را و بیادبیشان را...

پينوشت:
چند روز پیش کلاغی را دیدم که از خود ردي را به جا گذاشت. و انگيزهام شد براي نوشتن اين پست. من هميشه كلاغها را دوست داشتهام.
بعد از بازی قبلی، اینبار x بانو دعوتم کرده به یک بازی وبلاگی دیگر. قانون این بازی را از وبلاگ x بانو کپی می کنم:
«باید نام پنج وبلاگی که می خوانید را ذکر کنید و بگویید که فکر می کنید در پنج سال آینده، این وبلاگ ها درباره چه چیزی می نویسند، به این شرط که وبلاگ آخر، وبلاگ خودتان باشد و کسی که او را دعوت به بازی میکنید، حتما درباره شما بنویسد.»خب اساسا من فقط وبلاگ های خوب را می خوانم و نوشتن از خوبان سخت است. و دیگر اینکه انتخاب پنج وبلاگ – البته با قانونی که این بازی گذاشته، عملا می شود 3 وبلاگ - باز هم سخت است. خواستم هنجار شکنی کنم و بیش از این ها وبلاگ انتخاب کنم، دیدم اوضاع بدتر خواهد شد چرا که مجبور می شوم تا صبح بنویسم!
پس از وبلاگ هایی که نام نبرده ام طلب عفو دارم.
برای خواندن مطلب روی لینک زیر کلیک کنید
ادامه مطلب بازی آینده نگری وبلاگ ها
پشت پنجره نشستهام و به نمای بیرون نگاه میکنم: ساختمانهای قد و نیم قد، دیوارهای سنگی و یک نمایی که هنوز آجری مانده و تنها امید باقیمانده از گذشته است. کلی دودکش کج و کوله و البته آنتنها، کولرها و دورتر از همه ساختمانی بلند که بیهیچ عذرخواهی پشتش را به من کرده. و اگر دقت کنم چند درخت که با تلاش بیفایده سعی دارند رخنمایی کنند.
پشت پنجره نشستهام و به نمای بیرون نگاه میکنم: ستارههای دور و نزدیک. بعضی آبی و بعضی سرخ. بعضی جوان و بعضی پیر که معلوم نیست هنوز زندهاند یا نه! میگردم و ماه را پیدا میکنم. امشب سمت غرب رفته. شکل داس است. یاد شعر «ه.الف.سایه» میافتم « تشنهی خون زمین است فلک، وین مه نو / کهنه داسیست که بس کشته درود ای ساقی».
پشت پنجره نشستهام و به نمای بیرون نگاه میکنم: هفت سالم است و دارم از درختی - که الان فقط جایش روی زمین مانده – بالا میروم. مسلم سر کوچه ایستاده و کشیک میدهد تا اگر کسی آمد زود خبرم کند. حالا حسابی رفتهام بالا. از همیشه بالاتر. مسلم سوت میزند که یعنی کسی آمد. فرصت پایین آمدن نیست. خودم را پشت شاخ و برگها مخفی میکنم. حسن آقا وارد کوچه میشود و به مسلم تشر میزند که سلامت کو؟ چرا سر ظهر سوت میزنی؟ و از کوچه رد میشود. از بالا که نگاهش میکنم، میبینم حسن آقا بالای سرش مو ندارد.
پشت پنجره نشستهام و به نمای بیرون نگاه میکنم: داربستی، تنها ساختمان آجری را در آغوش گرفته. حتما این ساختمان تا کمر سنگ شده. ولی هنوز سنگ به بالا نرسیده و من مدل نما را نمیدانم. زمانی غدیر پسر شر این خانه بود که سالهاست از اینجا رفته.
دلم میگیرد. پنجره را میبندم. چای را - که حالا سرد شده - یک ضرب بالا میروم. شروع به تایپ میکنم: پشت پنجره نشستهام و به نمای بیرون نگاه میکنم...
پینوشت:
یادمان باشد اگر باتری ساعت را برداریم، خودمان را گول زده ایم. چون زمین، بیرحمانه می چرخد!
پشت پنجره نشستهام و به نمای بیرون نگاه میکنم: ستارههای دور و نزدیک. بعضی آبی و بعضی سرخ. بعضی جوان و بعضی پیر که معلوم نیست هنوز زندهاند یا نه! میگردم و ماه را پیدا میکنم. امشب سمت غرب رفته. شکل داس است. یاد شعر «ه.الف.سایه» میافتم « تشنهی خون زمین است فلک، وین مه نو / کهنه داسیست که بس کشته درود ای ساقی».
پشت پنجره نشستهام و به نمای بیرون نگاه میکنم: هفت سالم است و دارم از درختی - که الان فقط جایش روی زمین مانده – بالا میروم. مسلم سر کوچه ایستاده و کشیک میدهد تا اگر کسی آمد زود خبرم کند. حالا حسابی رفتهام بالا. از همیشه بالاتر. مسلم سوت میزند که یعنی کسی آمد. فرصت پایین آمدن نیست. خودم را پشت شاخ و برگها مخفی میکنم. حسن آقا وارد کوچه میشود و به مسلم تشر میزند که سلامت کو؟ چرا سر ظهر سوت میزنی؟ و از کوچه رد میشود. از بالا که نگاهش میکنم، میبینم حسن آقا بالای سرش مو ندارد.
پشت پنجره نشستهام و به نمای بیرون نگاه میکنم: داربستی، تنها ساختمان آجری را در آغوش گرفته. حتما این ساختمان تا کمر سنگ شده. ولی هنوز سنگ به بالا نرسیده و من مدل نما را نمیدانم. زمانی غدیر پسر شر این خانه بود که سالهاست از اینجا رفته.
دلم میگیرد. پنجره را میبندم. چای را - که حالا سرد شده - یک ضرب بالا میروم. شروع به تایپ میکنم: پشت پنجره نشستهام و به نمای بیرون نگاه میکنم...
پینوشت:
یادمان باشد اگر باتری ساعت را برداریم، خودمان را گول زده ایم. چون زمین، بیرحمانه می چرخد!
۱
مرد دارد روزنامه می خواند و كمي آنطرفتر همسرش كنار پارچ آب نشسته. مرد كه تشنهاش هم نيست، فقط دوست دارد لذت آبخوردن از دست همسرش را - كه ادعا میكند مرد را خيلي دوست دارد - تجربه كند.مرد: خانم يه ليوان آب بده بخوريم... دستت درد نكنه.
زن: ببخشيدها... دستتون رو دراز كنيد خودتون برداريد!
مرد بینوا درست همين جا احساس میكند گلويش خشك شده. دستش را دراز میكند و خودش براي خودش يك ليوان آب میريزد.
۲
چه زندگي نكبتي! قبلا از تنهايي دق میكردم. حالا دارم از دست تو دق میكنم!
۳
عزيزم! هرچند كه عسل مني. اما گاهي تو را با يك من عسل هم نمیشود خورد!
پی نوشت: خدا را شکر که عادت دارم قبل از بیرون رفتن از خانه، زیپ شلوارم را چک کنم
مهدي
آريان هستم. اهل ري. مثلا روزنامهنگار شايد هم گرافيست. قرار است در اين
وبلاگ مطالب طنز نوشته شود. حالا اگر ديديد گاهي جانم به لب رسيد و چرندي
تحويل دادم - كه زياد هم از اين اتفاقات برايم ميافتد و معمولاهم چرند
مينويسم - اگر خوشتان نيامد، تقاضا دارم فحشم ندهيد و ادبيات شفاهي نثارم نكنيد. خب... ميتوانيد درعوض، روي آن ضـربـدر - همان ضـربدر
بالا، سمت راست را ميگويم - كـليك كنيـد و خــلاص!





