May 2010 Archives


بعد از بازی قبلی، اینبار x بانو دعوتم کرده به یک بازی وبلاگی دیگر. قانون این بازی را از وبلاگ x بانو کپی می کنم:
«باید نام پنج وبلاگی که می خوانید را ذکر کنید و بگویید که فکر می کنید در پنج سال آینده، این وبلاگ ها درباره چه چیزی می نویسند، به این شرط که وبلاگ آخر، وبلاگ خودتان باشد و کسی که او را دعوت به بازی می‏کنید، حتما درباره شما بنویسد.»
خب اساسا من فقط وبلاگ های خوب را می خوانم و نوشتن از خوبان سخت است. و دیگر اینکه انتخاب پنج وبلاگ – البته با قانونی که این بازی گذاشته، عملا می شود 3 وبلاگ - باز هم سخت است. خواستم هنجار شکنی کنم و بیش از این ها وبلاگ انتخاب کنم، دیدم اوضاع بدتر خواهد شد چرا که مجبور می شوم تا صبح بنویسم!
پس از وبلاگ هایی که نام نبرده ام طلب عفو دارم.
برای خواندن مطلب روی لینک زیر کلیک کنید
| نظرات 9 |
پروانه دعوتم کرده به یک بازی وبلاگی که باید چند کتاب معرفی کنم. من هم بعد از قرآن و دیوان حافظ و مثنوی و... چند کتاب را با توضیحات مختصری معرفی کردم. هرچند کار سختی بود این انتخاب. و جای خیلی از کتاب های دیگر خالی است
لطفا برای خواندن مطلب روی لینک زیر کلیک کنید.
| نظرات 16 |
پشت پنجره نشسته‌ام و به نمای بیرون نگاه می‌کنم: ساختمان‌های قد و نیم قد، دیوارهای سنگی و یک نمایی که هنوز آجری مانده و تنها امید باقی‌مانده از گذشته است. کلی دودکش کج و کوله و البته آنتن‌ها، کولرها و دورتر از همه ساختمانی بلند که بی‌هیچ عذرخواهی پشتش را به من کرده. و اگر دقت کنم چند درخت که با تلاش بی‌فایده سعی دارند رخ‌نمایی کنند.
پشت پنجره نشسته‌ام و به نمای بیرون نگاه می‌کنم: ستاره‌های دور و نزدیک. بعضی آبی و بعضی سرخ. بعضی جوان و بعضی پیر که معلوم نیست هنوز زنده‌اند یا نه! می‌گردم و ماه را پیدا می‌کنم. امشب سمت غرب رفته. شکل داس است. یاد شعر «ه.الف.سایه» می‌افتم « تشنه‌ی خون زمین است فلک، وین مه نو / کهنه داسی‌ست که بس کشته درود ای ساقی».
پشت پنجره نشسته‌ام و به نمای بیرون نگاه می‌کنم: هفت سالم است و دارم از درختی - که الان فقط جایش روی زمین مانده – بالا می‌روم. مسلم سر کوچه ایستاده و کشیک می‌دهد تا اگر کسی آمد زود خبرم کند. حالا حسابی رفته‌ام بالا. از همیشه بالاتر. مسلم سوت می‌زند که یعنی کسی آمد. فرصت پایین آمدن نیست. خودم را پشت شاخ و برگ‌ها مخفی می‌کنم. حسن آقا وارد کوچه می‌شود و به مسلم تشر می‌زند که سلامت کو؟ چرا سر ظهر سوت می‌زنی؟ و از کوچه رد می‌شود. از بالا که نگاهش می‌کنم، می‌بینم حسن آقا بالای سرش مو ندارد.
پشت پنجره نشسته‌ام و به نمای بیرون نگاه می‌کنم: داربستی، تنها ساختمان آجری را در آغوش گرفته. حتما این ساختمان تا کمر سنگ شده. ولی هنوز سنگ به بالا نرسیده و من مدل نما را نمی‌دانم. زمانی غدیر پسر شر این خانه بود که سال‌هاست از اینجا رفته.
دلم می‌گیرد. پنجره را می‌بندم. چای را - که حالا سرد شده - یک ضرب بالا می‌روم. شروع به تایپ می‌کنم: پشت پنجره نشسته‌ام و به نمای بیرون نگاه می‌کنم...

پی‌نوشت:
یادمان باشد اگر باتری ساعت را برداریم، خودمان را گول زده ایم. چون زمین، بی‌رحمانه می چرخد!

| نظرات 19 |
۱
مرد دارد روزنامه می‌ خواند و كمي آنطرف‌تر همسرش كنار پارچ آب نشسته. مرد كه تشنه‌اش هم نيست، فقط دوست دارد لذت آبخوردن از دست همسرش را - كه ادعا می‌كند مرد را خيلي دوست دارد - تجربه كند.
مرد: خانم يه ليوان آب بده بخوريم... دستت درد نكنه.
زن: ببخشيدها... دستتون رو دراز كنيد خودتون برداريد!
مرد بی‌نوا درست همين جا احساس می‌كند گلويش خشك شده. دستش را دراز می‌كند و خودش براي خودش يك ليوان آب می‌ريزد.
۲
چه زندگي نكبتي! قبلا از تنهايي دق می‌كردم. حالا دارم از دست تو دق می‌كنم!
۳
عزيزم! هرچند كه عسل مني. اما گاهي تو را با يك من عسل هم نمی‌شود خورد!

پی نوشت: خدا را شکر که عادت دارم قبل از بیرون رفتن از خانه، زیپ شلوارم را چک کنم
| نظرات 16 |

1
سرانجام با کسی که هرگز ندیده بودش قرار گذاشت. نشانی اش را داد: موهای قهوه ای، چشم های آبی، کمی ته ریش.
از بد روزگار دیر رسید. دختری زیبا را دید که با پسری موقهوه ای و چشم آبی، با کمی ته ریش وارد کافی شاپ شد!
راستی شما چه قدر به سرنوشت اعتقاد دارید؟

2
تا به حال به این فکر کرده اید این همه نفتی که می فروشیم، چه بر سر بشکه هایش می آید؟ بشکه خالی می گیریم؟ یا پولش را می گیریم؟ یا...

3
کجا می روی؟ آهای با توام... من ساده می ترسم از جاده های بی انتها. به من نگو مهم رفتن است. بگو کجا؟ آهای با توام. من ساده خسته ام. و نفس گیر است این دو ماراتن. این راه بی پایان. خسته ام.

پی نوشت:
پی نوشت دانمان تمام شده. گفته ایم بچه ها برایمان از بازار بیاورند

| نظرات 31 |
مهدي آريان هستم. اهل ري. مثلا روزنامه‌نگار شايد هم گرافيست. قرار است در اين وبلاگ مطالب طنز نوشته شود. حالا اگر ديديد گاهي جانم به لب رسيد و چرندي تحويل دادم - كه زياد هم از اين اتفاقات برايم مي‌افتد و معمولاهم چرند مي‌نويسم - اگر خوشتان نيامد، تقاضا دارم فحشم ندهيد و ادبيات شفاهي نثارم نكنيد. خب... مي‌توانيد درعوض، روي آن ضـربـدر - همان ضـربدر بالا، سمت راست را مي‌گويم - كـليك كنيـد و خــلاص!

درباره این آرشیو

این صفحه آرشیو نوشته های از May 2010 است که ترتیب چیدمانشان از جدید به قدیم است.

April 2010 بایگانی قبلی است

June 2010 بایگانی بعدی است.

نوشته های اخیر را می توانید در صفحه نخست مشاهده نمایید و یا به آرشیو مراجعه کنید تا تمامی نوشته ها را مشاهده کنید.

با
قدرت مووبل تایپ 4.32-en