Recently in طنز Category
بعد از بازی قبلی، اینبار x بانو دعوتم کرده به یک بازی وبلاگی دیگر. قانون این بازی را از وبلاگ x بانو کپی می کنم:
«باید نام پنج وبلاگی که می خوانید را ذکر کنید و بگویید که فکر می کنید در پنج سال آینده، این وبلاگ ها درباره چه چیزی می نویسند، به این شرط که وبلاگ آخر، وبلاگ خودتان باشد و کسی که او را دعوت به بازی میکنید، حتما درباره شما بنویسد.»خب اساسا من فقط وبلاگ های خوب را می خوانم و نوشتن از خوبان سخت است. و دیگر اینکه انتخاب پنج وبلاگ – البته با قانونی که این بازی گذاشته، عملا می شود 3 وبلاگ - باز هم سخت است. خواستم هنجار شکنی کنم و بیش از این ها وبلاگ انتخاب کنم، دیدم اوضاع بدتر خواهد شد چرا که مجبور می شوم تا صبح بنویسم!
پس از وبلاگ هایی که نام نبرده ام طلب عفو دارم.
برای خواندن مطلب روی لینک زیر کلیک کنید
ادامه مطلب بازی آینده نگری وبلاگ ها
۱
مرد دارد روزنامه می خواند و كمي آنطرفتر همسرش كنار پارچ آب نشسته. مرد كه تشنهاش هم نيست، فقط دوست دارد لذت آبخوردن از دست همسرش را - كه ادعا میكند مرد را خيلي دوست دارد - تجربه كند.مرد: خانم يه ليوان آب بده بخوريم... دستت درد نكنه.
زن: ببخشيدها... دستتون رو دراز كنيد خودتون برداريد!
مرد بینوا درست همين جا احساس میكند گلويش خشك شده. دستش را دراز میكند و خودش براي خودش يك ليوان آب میريزد.
۲
چه زندگي نكبتي! قبلا از تنهايي دق میكردم. حالا دارم از دست تو دق میكنم!
۳
عزيزم! هرچند كه عسل مني. اما گاهي تو را با يك من عسل هم نمیشود خورد!
پی نوشت: خدا را شکر که عادت دارم قبل از بیرون رفتن از خانه، زیپ شلوارم را چک کنم
1
سرانجام با کسی که هرگز ندیده بودش قرار گذاشت. نشانی اش را داد: موهای قهوه ای، چشم های آبی، کمی ته ریش.
از بد روزگار دیر رسید. دختری زیبا را دید که با پسری موقهوه ای و چشم آبی، با کمی ته ریش وارد کافی شاپ شد!
راستی شما چه قدر به سرنوشت اعتقاد دارید؟
2
تا به حال به این فکر کرده اید این همه نفتی که می فروشیم، چه بر سر بشکه هایش می آید؟ بشکه خالی می گیریم؟ یا پولش را می گیریم؟ یا...
3
کجا می روی؟ آهای با توام... من ساده می ترسم از جاده های بی انتها. به من نگو مهم رفتن است. بگو کجا؟ آهای با توام. من ساده خسته ام. و نفس گیر است این دو ماراتن. این راه بی پایان. خسته ام.
پی نوشت:
پی نوشت دانمان تمام شده. گفته ایم بچه ها برایمان از بازار بیاورند
با دلی شاد و خیالی خوش، مشغول خط زدن ایام باقیمانده تا اجرای قانون جدید معافیت خدمت سربازی بودیم که از اضافه شدن بندی جدید به قانون فوق الذکر مطلع شدیم. نتیجه حاصله از اضافه شدن این بند نحس، استثنا شدن امثال غیبت خورده ای همچون ما برای استفاده از قانون فوق شد!
به همین دلیل مسخره، تمام نقشه هایمان از قبیل کنکور و ادامه تحصیل با خیال معاف شدن، نقش بر آب شد!
ما هم که چندی پیش در محضر حاجی آقا، به دلایل سیاسی، اخلاقی، وجدانی، اجتماعی، رفاقتی، عشقی و دیگر مسایل که به علت امنیت های سیاسی، اخلاقی، وجدانی، اجتماعی، رفاقتی، عشقی و دیگر مسایل – که نه در محضر حاجی آقا تشریح شد و نه در این مکان عمومی قابل شرحند - استعفای خود را از شغل روزنامه چی اعلام (اعلان) کرده بودیم، فی الحال تنها به همان کار صفحه بندی مجله آن هم به صورت پاره وقت بسنده کرده ایم. از طرفی تمام محدودیت هایی که به دلیل همان برنامه های ذکر شده برای خود مقرر کرده بودیم، از جلویمان برداشته شده.
ظاهرا خودمان مانده ایم و کلی وقت اضافه آن هم بدون پنالتی. اما معلوم نیست به دلیل کدام معادله مجهولی، حتی وقت سر خاراندن هم نداریم چه بسا بدتر از گذشته!
پی نوشت: آشپز قهوه خانه، کریم را گفتم املت را سفت درست کند، بی شعور شل پخت. پاک ما را پیش طرف شرمنده کرد. توی سرش که می زدم گفتم کی آدم می شوی؟ احمق عرض کرد هر وقت که بفرمایید!
به همین دلیل مسخره، تمام نقشه هایمان از قبیل کنکور و ادامه تحصیل با خیال معاف شدن، نقش بر آب شد!
ما هم که چندی پیش در محضر حاجی آقا، به دلایل سیاسی، اخلاقی، وجدانی، اجتماعی، رفاقتی، عشقی و دیگر مسایل که به علت امنیت های سیاسی، اخلاقی، وجدانی، اجتماعی، رفاقتی، عشقی و دیگر مسایل – که نه در محضر حاجی آقا تشریح شد و نه در این مکان عمومی قابل شرحند - استعفای خود را از شغل روزنامه چی اعلام (اعلان) کرده بودیم، فی الحال تنها به همان کار صفحه بندی مجله آن هم به صورت پاره وقت بسنده کرده ایم. از طرفی تمام محدودیت هایی که به دلیل همان برنامه های ذکر شده برای خود مقرر کرده بودیم، از جلویمان برداشته شده.
ظاهرا خودمان مانده ایم و کلی وقت اضافه آن هم بدون پنالتی. اما معلوم نیست به دلیل کدام معادله مجهولی، حتی وقت سر خاراندن هم نداریم چه بسا بدتر از گذشته!
پی نوشت: آشپز قهوه خانه، کریم را گفتم املت را سفت درست کند، بی شعور شل پخت. پاک ما را پیش طرف شرمنده کرد. توی سرش که می زدم گفتم کی آدم می شوی؟ احمق عرض کرد هر وقت که بفرمایید!

هر اتفاقي كه ميافتاد، شديدا تحت تأثير قرار ميگرفت. مثلا چند وقت پيش نميدانم در اثر چه شعري كه پشت يكي از همين مينيبوسهاي درحال انقراض خوانده بود، به صورت مزمن دچار تغيير فكري و فلسفي شد.
مدام فكر ميكرد و سئوال ميپرسيد و نتيجهاش هم فقط اضافه شدن سئوالات بيپاسخ بود.
مثلا ميگفت خدا خر را شناخت و شاخ نداد... اما گاو را چهطور؟! مگر نه اينكه خر را به خاطر نفهميش شاخ ندادهاند تا كار دست خودش و ديگران ندهد؟ پس گاو چي؟ يعني گاو با شعور است؟
و يا زماني بود كه ادبيات ميخواند. ميخواست كتابي در رابطه با حافظ بنويسد. متوجه شدم براي اينكار دنبال نشاني ديويد بكام ميگردد. ازش پرسيدم ديويدبكام چه ربطي به حافظ دارد؟ گفت كه ديويد بكام معشوق حافظ بود! گفتم چهطور؟ گفت مگر نشنيدي كه گفته: گل در بر و مي در كف و معشوق بكام است؟!
مدتي هم دل درد داشت. هي اشك ميريخت و غصه ميخورد و ناله ميكرد. هرقدر پيشنهاد ميكردم برود پيش دكتر يا حداقل آب جوش نبات بخورد، ميگفت نه... من عاشق شدم! گفتم عاشق چه كسي؟ گفت نميدانم. گفتم پس چرا ادعاي عاشقي ميكني؟ گفت پس اين دل درد براي چيه؟ البته چندساعت بعد، با يك دستشويي رفتن فارغ شد و اين مشكل حل شد!
يك روز هم جاي ديگهاش درد گرفته بود كه نميگفت كجاش درد ميكنه. فقط ميگفت درد دارم. اين دردمنديش باعث شد تا به فكر مردم بيفتد و بخواهد خندهاي بر روي لبشان باز كند. هركاري ميكرد جواب نميداد. خب حق هم داشت. نميشد... كار سادهاي نيست. آن هم تو اين دوره و زمانه. تا اينكه يك روز گفت راهش را پيدا كرده. دعوتم كرد تا خنده مردم را ببينم.
رو به جمعيت كرد لبخند زد. ساطورش كه خونين بود رو برد بالا، و با لحن مهربانانهاي گفت: عزيزان، نتيجهاش رو كه ديديد. پس حالا لطف كنيد و بخنديد؟ همه خنديدند، من هم خنديدم! از ته دل
پينوشت:
+ از ته دل خنديدن كار خطرناكي است. پيشنهاد ميكنم اگر خواستيد دست به اين كار بزنيد، زياد از ته نخنديد
+ عكس مربوط به كتاب «عقايد يك دلقك» اثر «هاينريش بل» است
مدام فكر ميكرد و سئوال ميپرسيد و نتيجهاش هم فقط اضافه شدن سئوالات بيپاسخ بود.
مثلا ميگفت خدا خر را شناخت و شاخ نداد... اما گاو را چهطور؟! مگر نه اينكه خر را به خاطر نفهميش شاخ ندادهاند تا كار دست خودش و ديگران ندهد؟ پس گاو چي؟ يعني گاو با شعور است؟
و يا زماني بود كه ادبيات ميخواند. ميخواست كتابي در رابطه با حافظ بنويسد. متوجه شدم براي اينكار دنبال نشاني ديويد بكام ميگردد. ازش پرسيدم ديويدبكام چه ربطي به حافظ دارد؟ گفت كه ديويد بكام معشوق حافظ بود! گفتم چهطور؟ گفت مگر نشنيدي كه گفته: گل در بر و مي در كف و معشوق بكام است؟!
مدتي هم دل درد داشت. هي اشك ميريخت و غصه ميخورد و ناله ميكرد. هرقدر پيشنهاد ميكردم برود پيش دكتر يا حداقل آب جوش نبات بخورد، ميگفت نه... من عاشق شدم! گفتم عاشق چه كسي؟ گفت نميدانم. گفتم پس چرا ادعاي عاشقي ميكني؟ گفت پس اين دل درد براي چيه؟ البته چندساعت بعد، با يك دستشويي رفتن فارغ شد و اين مشكل حل شد!
يك روز هم جاي ديگهاش درد گرفته بود كه نميگفت كجاش درد ميكنه. فقط ميگفت درد دارم. اين دردمنديش باعث شد تا به فكر مردم بيفتد و بخواهد خندهاي بر روي لبشان باز كند. هركاري ميكرد جواب نميداد. خب حق هم داشت. نميشد... كار سادهاي نيست. آن هم تو اين دوره و زمانه. تا اينكه يك روز گفت راهش را پيدا كرده. دعوتم كرد تا خنده مردم را ببينم.
رو به جمعيت كرد لبخند زد. ساطورش كه خونين بود رو برد بالا، و با لحن مهربانانهاي گفت: عزيزان، نتيجهاش رو كه ديديد. پس حالا لطف كنيد و بخنديد؟ همه خنديدند، من هم خنديدم! از ته دل
پينوشت:
+ از ته دل خنديدن كار خطرناكي است. پيشنهاد ميكنم اگر خواستيد دست به اين كار بزنيد، زياد از ته نخنديد
+ عكس مربوط به كتاب «عقايد يك دلقك» اثر «هاينريش بل» است
مهدي
آريان هستم. اهل ري. مثلا روزنامهنگار شايد هم گرافيست. قرار است در اين
وبلاگ مطالب طنز نوشته شود. حالا اگر ديديد گاهي جانم به لب رسيد و چرندي
تحويل دادم - كه زياد هم از اين اتفاقات برايم ميافتد و معمولاهم چرند
مينويسم - اگر خوشتان نيامد، تقاضا دارم فحشم ندهيد و ادبيات شفاهي نثارم نكنيد. خب... ميتوانيد درعوض، روي آن ضـربـدر - همان ضـربدر
بالا، سمت راست را ميگويم - كـليك كنيـد و خــلاص!
