خوانسار یا میوه ای؟ مسئله این است
گند بزند به این قهوه خانه ها و سفره خانه هایی که خوانسار ندارند. قلیان میوه ای مثال طبل تو خالی است. کلی دود می دهد بیرون بی آنکه اثری بگذارد. این که هیچ، قد و قواره اش هم آدم را خجالت می دهد و شلنگ نازکش هم و ذغال ناچیزش هم.
روزهایی که گذرم سمت میدان انقلاب بی افتد – و معمولا هم سعی می کنم بی افتد - غمی ندارم. آش نیکوصفت و بعد هم در همسایگی اش قهوه خانه آذربایجان.
و اگر نشد، یا با پیپ آرام می گیرم، یا باید تا روز بعد زوزه بکشم... اما این بار هیچ طوری توی کتم نمی رفت.
رفتم قهوه خانه باقر و گفتم خوانسار. تا گفت نداریم چشمم به باقر افتاد. مردی میانسال با هیکلی درشت. موهایی که همیشه با شماره چهار زده شده بود و سبیلی پرپشت. ولی همیشه می دانستم دلش بر خلاف ظاهرش هست.
سلام کرد م و با تردید جواب داد. هنوز من را نشناخته بود. از وقتی خوانسار را جمع کرده بود نرفته بودم پیشش. و آن وقت ها هم آنقدر سرش شلوغ بود که طبیعی بود من را خوب به ذهنش نسپرده باشد.
گفتم: خوانسار می خوام. گفت: نداریم داداش شرمنده!
گفتم که ذغال های خام مخصوص خوانسار را دیده ام.
گفت: اون مال مشتری نیست.
گفتم یعنی می گی چه کنم؟ میوه ای اگر کشیدنی بود خودت می کشیدی. اصلا خودت را بگذار جای من. میوه ای بگذارند جلوت چه کار می کنی؟ میز و صندلی ها را که جمع کردی و تخت گذاشتی. اسماعیل و روح اله هم که رفته اند. دیگر از سیدجواد که سنتور می زد هم خبری نیست. حتما چای هم در قوری می دهی. حالا خوانسار را هم می خواهی از ما بگیری؟
گفت بنشین و نشستم. گفت خوانسار آماده کنند. چند ذغال درشت گذاشتند تا سرخ شود.
پرسید: خیلی وقته اینجا نمی آیی...
- از وقتی شنیدم خوانسار نمی دی نیومدم
- از اون موقع خیلی ها اومدن و میوه ای کشیدن.
- تو نتونستی میوه ای بکشی، من هم نتونستم.
گفت: سید جواد چندسالی می شه که مرده.
پی نوشت:
خوانسار سخت چاق می شود، کم دود می دهد ولی خوب کام می دهد. عمری اگر باقی بود، در این باره خواهم نوشت.
و اگر نشد، یا با پیپ آرام می گیرم، یا باید تا روز بعد زوزه بکشم... اما این بار هیچ طوری توی کتم نمی رفت.
رفتم قهوه خانه باقر و گفتم خوانسار. تا گفت نداریم چشمم به باقر افتاد. مردی میانسال با هیکلی درشت. موهایی که همیشه با شماره چهار زده شده بود و سبیلی پرپشت. ولی همیشه می دانستم دلش بر خلاف ظاهرش هست.
سلام کرد م و با تردید جواب داد. هنوز من را نشناخته بود. از وقتی خوانسار را جمع کرده بود نرفته بودم پیشش. و آن وقت ها هم آنقدر سرش شلوغ بود که طبیعی بود من را خوب به ذهنش نسپرده باشد.
گفتم: خوانسار می خوام. گفت: نداریم داداش شرمنده!
گفتم که ذغال های خام مخصوص خوانسار را دیده ام.
گفت: اون مال مشتری نیست.
گفتم یعنی می گی چه کنم؟ میوه ای اگر کشیدنی بود خودت می کشیدی. اصلا خودت را بگذار جای من. میوه ای بگذارند جلوت چه کار می کنی؟ میز و صندلی ها را که جمع کردی و تخت گذاشتی. اسماعیل و روح اله هم که رفته اند. دیگر از سیدجواد که سنتور می زد هم خبری نیست. حتما چای هم در قوری می دهی. حالا خوانسار را هم می خواهی از ما بگیری؟
گفت بنشین و نشستم. گفت خوانسار آماده کنند. چند ذغال درشت گذاشتند تا سرخ شود.
پرسید: خیلی وقته اینجا نمی آیی...
- از وقتی شنیدم خوانسار نمی دی نیومدم
- از اون موقع خیلی ها اومدن و میوه ای کشیدن.
- تو نتونستی میوه ای بکشی، من هم نتونستم.
گفت: سید جواد چندسالی می شه که مرده.
پی نوشت:
خوانسار سخت چاق می شود، کم دود می دهد ولی خوب کام می دهد. عمری اگر باقی بود، در این باره خواهم نوشت.
31 نظر
پيغام خود را بگذاريد
مهدي
آريان هستم. اهل ري. مثلا روزنامهنگار شايد هم گرافيست. قرار است در اين
وبلاگ مطالب طنز نوشته شود. حالا اگر ديديد گاهي جانم به لب رسيد و چرندي
تحويل دادم - كه زياد هم از اين اتفاقات برايم ميافتد و معمولاهم چرند
مينويسم - اگر خوشتان نيامد، تقاضا دارم فحشم ندهيد و ادبيات شفاهي نثارم نكنيد. خب... ميتوانيد درعوض، روي آن ضـربـدر - همان ضـربدر
بالا، سمت راست را ميگويم - كـليك كنيـد و خــلاص!

بند 5 ماده ی 5 قانون مطبوعات میگه خبرنگار آزادی کامل داره درباره هر موضوعی به جز مسائلی که به نیروهای مسلح و امنیتی مربوط میشه بنویسه. با خوندن درباره وبلاگ به این نتیجه رسیدم. اگه قرار باشه داخل دنیای واقعی خبرنگار خودشو سانسور کنه اینجا هم همینطور پس تفاوت چیه؟ موفق باشین.
سلام
مرسی از ردپات، همهچی داره تغییر میکنه، از قهوهخونهها تا ادما...
اصلا میوه ای نمیکشی؟خیلی سنتی بابا!!
خیلی قالب وبت باحال راستی
سلام وبلاگ قشنگی دارین.مطالبتون هم قشنگه...ممنون که به من سر زدین
اگه اولین بارت باشه .میتونی هر کدومش رو امتحان کنی .ولی اگه اهل خوانسارباشی نمیتونی میوه ای بکشی و بالعکس .
به شخصه هر دو رو امتحان کردم و میگم بوی خوانسار بهتره و یه حس خاصی به آدم میده!
سلام دوست من
خوشحالم که سر زدی و خوشحالترم که به نظرت نوشته هام مفید بوده
شاد و همیشه طناز باشی
سلام آقا آریان
ممنونم ازحضور خوب جنابعالی
مطلب وب تان زیبا و بهره مند ازتجربه برای خواننده
موفق باشی
اصلاً اهل قلیون و این چیزا نیستم...
-------------
پس خودت قهاری ماشالا واسه همین تجویز کردی! ;)
خوانسار ! خوانسار كه مي گن اينه ؟!
امروزه آن چه برای فاتحان مطرح است همین ارزش های قلابی و مضحک است که از فرط تکرار و مصرف ، بی شباهت به قلیان های میوه ای نیستند و اصلن ذائقه ی استحاله شده ی آدم ،انگار راهی جز مصرف جبر آور همین مزخرفات را ندارد. دیگر مدت های آزگاری است که همه چیز جمع شده و مرده : شادی ، موسیقی و آدم ها . انهدام همه ی این ها برای انسان مدرن امروزی شاید این ایده را در آدم برسازد که : آیا انسان امروزی می تواند بدون دود زندگی کند؟
نمی دانم چرا شخصیت باقر مرا به یاد شخصیت " برات " در داستان " فتحنامه مغان " گلشیری بزرگ انداخت .
شاید سویه ی مضحک این وضعیت دوگانگی و تناقضی است که در گستره ی عمومی جای دارد ...
و من هنوز وفادارم به سیگارم !!
ديگر هيچ اثري از گذشته پيدا نمي شودهر چه مردم فراموش كار تر گذشته دورتر.
دراز مدتي ست كه حتي اسمش هم نيست ...
فلسفه قشنگی بود انتخاب نام ولگرد.. واقعا بعضی مواقع وقتی اسم اصلی خودمون رو می شنویم باش احساس غریبگی می کنیم.
نمیدونستم خوانسار چیه.
البته مدتةاست که که دیگه قلیون نمیکشم. هر چی هم میکشیدیم همون میوهای بود.
شاید هم به خاطر هون میوهای و بوی عجیب غریبش کنار گذاشتم.
پس باید در فکر خوانسار باشم.
salam
mamanunam az hozooret
vebloget ghashange
sabz bashi o paidar
salam
mamanunam az hozooret
vebloget ghashange
sabz bashi o paidar
salam
mamanunam az hozooret
vebloget ghashange
sabz bashi o paidar
ممنون
ببخشید می شه دقیقاٌ توضیح بدید این ها چه تفاوتی دارند. و خوانسار چیه؟
کنجکاو شدم... سر رشته ای ندارم.
ممنونم
نوستالژی اگر رهایمان کند آسانتر سفر خواهیم کرد
منم چند سال پيش معتاد خوانسار بودم
تو قهوه خونه نمونه زير پل كالج
اما الان به سيگار بسنده ميكنم.
ممنون از توضیح خوانسار... منو از ابهام در آوردی.
سال خوب و شادي را برايتان آرزومندم
خوانسار! نشنیده بودم تا به حال! یه توضیح مختصری بیشتر مرقوم بفرمایید!
نه که کلن با دودی جات میونه ی خوبی دارم، طلبه ی این خوانساره شدم ناجور!
سلام
سنجاقکهای سپید آرزویم را برای شادباش بهار نو به سویت روانه کردم، همیشه دست بر قلم و پاینده باشی.
گلناز
اسفندماه ۱۳۸۸ شمسی
سلام
سنجاقکهای سپید آرزویم را برای شادباش بهار نو به سویت روانه کردم، همیشه دست بر قلم و پاینده باشی.
گلناز
اسفندماه ۱۳۸۸ شمسی
سلام..سال نو مبارک. امیدوارم سالی بهتر از هرسال باشه.
عالی
ياالله...
دائي نم بده...
من:دائي بو كئچدي...
دائي:چكميه نه باشي گئچه ر دااا
من:دائي بو آجي دي پئين دولدورموسان؟؟؟
دائي:گله ن دفعه دن بيبرين آز ائله رم...
دائي نين دا قيلان لارينا گرك توربو موتور باغلياسان چكه سن...
1 تيكه از ديالوگ هاي من تو قهوه خونه با دائي=كسي كه سر ميده...ما توركا باش ميگيم يعني سر...
ma ye zamani miraftim oonja balanesbate shoma pehene khar mikeshidim!