<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>تلخ و شیرین‌های مهدی آريان</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.welgard.ir/weblog/" />
    <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.welgard.ir/weblog/atom.xml" />
    <id>tag:www.welgard.ir,2009-07-20:/weblog//1</id>
    <updated>2012-04-10T18:33:04Z</updated>
    
    <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type Pro 4.32-en</generator>

<entry>
    <title>زندگی گاه طوری می‌شود که آدم غمباد می‌گیرد</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.welgard.ir/weblog/2012/04/post-49.html" />
    <id>tag:www.welgard.ir,2012:/weblog//1.214</id>

    <published>2012-04-10T18:29:41Z</published>
    <updated>2012-04-10T18:33:04Z</updated>

    <summary>زندگی گاه طوری می‌شود که آدم غمباد می‌گیرد. البته آدم بادهای زیادی ممکن است بگیرد. مثل باد معده، باد شکم، باد کله و باد فتق. اما این غمباد حکایت دیگری‌است... . بعضی از بادها خودشان بالاخره سوراخی پیدا می‌کنند و...</summary>
    <author>
        <name>مهدي آريان</name>
        
    </author>
    
        <category term="طنز" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="چرند" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.welgard.ir/weblog/">
        <![CDATA[زندگی گاه طوری می‌شود که آدم غمباد می‌گیرد. البته آدم بادهای زیادی ممکن 
است بگیرد. مثل باد معده، باد شکم، باد کله و باد فتق. اما این غمباد حکایت
 دیگری‌است... . بعضی از بادها خودشان بالاخره سوراخی پیدا می‌کنند و بیرون
 می‌زنند. بعضی بادها را هم دیگران برایت بیرون می‌کشند. اما غمباد نه!<br />غمباد،
 باد بی‌عرضه‌ای است و از جایش تکان نمی‌خورد. اصلا بادی است که دائما 
درونت است و مثل برکه راه به هیچ‌جا نمی‌برد. فقط گاهی که از کلافگی و 
درماندگی، خودت را به در و دیوار می‌زنی یا آویزان این و آن می‌شوی، این 
باد پخش می‌شود و از حالت قلنبه بودن در می‌آید؛ ولی همچنان درونت است و 
اگر فکر می‌کنی از شرش راحت شده‌ای، سخت در اشتباهی چون این باد فقط از 
حالت قلنبه بودن درآمده و روزی -که معلوم هم نیست کی- بی خودی و الکی الکی 
دوباره یکجا -مثلا بیخ گلو یا توی سینه- جمع می‌شود و دوباره یادت 
می‌اندازد: زندگی گاه طوری می‌شود که آدم غمباد می‌گیرد.<br /><br />پی‌نوشت: بادهای دیگری هم آدم دارد اما برای اجتناب از پیچیده شدن قضیه، ذکر نشدند.<br /> ]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>من و خودم</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.welgard.ir/weblog/2012/03/post-48.html" />
    <id>tag:www.welgard.ir,2012:/weblog//1.198</id>

    <published>2012-03-24T22:00:10Z</published>
    <updated>2012-03-25T08:46:01Z</updated>

    <summary>سال‌ها پیش وقتی که هنوز تلفن‌عمومی‌ها سکه‌ای بودند، پایین میدان رسالت تنها نشسته بودم و منتظر بودم. نه منتظر کسی بودم و نه منتظر چیزی. فقط منتظر بودم و دلتنگ. دلتنگ چی؟ خودم هم نمی‌دانستم. تا این‌که چشمم به باجه...</summary>
    <author>
        <name>مهدي آريان</name>
        
    </author>
    
        <category term="چرند" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.welgard.ir/weblog/">
        <![CDATA[<img alt="khodam.jpg" src="http://www.welgard.ir/weblog/khodam.jpg" class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" width="442" height="300" />سال‌ها پیش وقتی که هنوز تلفن‌عمومی‌ها سکه‌ای بودند، پایین میدان رسالت تنها نشسته بودم و منتظر بودم. نه منتظر کسی بودم و نه منتظر چیزی. فقط منتظر بودم و دلتنگ. دلتنگ چی؟ خودم هم نمی‌دانستم. تا این‌که چشمم به باجه تلفن افتاد و یاد سکه‌ای افتادم که مدت‌ها بود توی جیبم بود. حتما سکه‌هم منتظر بود.<br />رفتم توی صف ایستادم تا نوبتم شد. سکه را توی تلفن انداختم و شماره خودم را گرفتم. کسی بر نداشت. خب من خانه نبودم. اما شروع کردم به صحبت کردن با خودم. به گمانم همه ما وقتی فکر می‌کنیم، در دلمان با خودمان حرف می‌زنیم. من هم همین‌کار را می‌کردم اما نه در دلم، که با صدای بلند.<br />گپ خودم با خودم تاثیری در من گذاشت. آن روز متوجه شدم که قبل از آن سر خودم کلاه می‌گذاشتم. پس با خودم سخت‌گیر شدم و سرانجام سنگ‌هایم را با خودم واکندم. دلم باز شد. انگار دلم را خودم به تنگ آورده بودم. خلاصه از آن روز عادت کردم تا جدی‌تر و روراست با خودم حرف بزنم. <br />عادت دارم گاه خودم را به کافی‌شاپ دعوت کنم. گاه با خودم می‌خندم، گاه با خودم گریه می‌کنم، گاه...<br /><br />پی‌نوشت‌ها:<br />۱- یک بار که با خودم رفته بودم کافی‌شاپ می‌خواستم دونگم رو ندم. اما نشد!<br />۲- توی این گپ‌هام با خودم دعوا هم می‌کنم، قهر هم می‌کنم. اما حرف می‌زنم.<br />۳- شماره نخست <a href="http://www.welgard.ir/">مجله اینترنتی ولگرد</a> منتشر شد.<br />]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>آلاگا</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.welgard.ir/weblog/2012/03/post-47.html" />
    <id>tag:www.welgard.ir,2012:/weblog//1.160</id>

    <published>2012-02-29T20:56:30Z</published>
    <updated>2012-03-01T08:56:44Z</updated>

    <summary>همه بچه‌های محل یک لقب داشتن که طبق رسم، بقیه بچه‌ها براشون انتخاب کرده بودند. به جز من و چندتا از بچه‌های دیگه که هم سن و سال هم بودیم. خب چهارپنج سال بیشتر نداشتیم و هنوز برای پیدا شدن...</summary>
    <author>
        <name>مهدي آريان</name>
        
    </author>
    
        <category term="روزانه" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.welgard.ir/weblog/">
        <![CDATA[همه بچه‌های محل یک لقب داشتن که طبق رسم، بقیه بچه‌ها براشون انتخاب کرده بودند. به جز من و چندتا از بچه‌های دیگه که هم سن و سال هم بودیم. خب چهارپنج سال بیشتر نداشتیم و هنوز برای پیدا شدن اسمی درخور زود بود.<br />البته من را به خاطر رنگ چشم‌هایم گاهی گربه صدا می‌کردند؛ ولی ظاهرا این اسم به دلشون ننشسته بود. تا این‌که یک آلاسکا فروش با یخچال چرخدارش توی محل پیدا شد. من هم موفق شدم یک پنج‌زاری از مادرم بگیرم تا برای خودم آلاسکا بخرم. ولی تا به خودم بجنبم، آلاسکا فروش دور شده بود. پس با تمام توان فریاد زدم: آلاگایی... آلاگایی... . همه خندیدند و از اون به بعد شدم مهدی آلاگایی.<br /> ]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>در بازه... بفرمایید تو</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.welgard.ir/weblog/2012/02/post-45.html" />
    <id>tag:www.welgard.ir,2012:/weblog//1.158</id>

    <published>2012-02-19T08:10:28Z</published>
    <updated>2012-02-19T08:54:13Z</updated>

    <summary>سرانجام با مدد دوستان، پیش‌شماره مجله اینترنتی ولگرد منتشر شد. بدیهی است مشکلات و ایرادات خود را دارد. هرچند کاری تجربی‌ست و سود مادی (دست کم فعلا) ندارد، اما قصدمان حرفه‌ای کارکردن است. همین‌جا به‌طور رسمی از علاقه‌مندان دعوت به...</summary>
    <author>
        <name>مهدي آريان</name>
        
    </author>
    
        <category term="روزانه" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.welgard.ir/weblog/">
        <![CDATA[<img alt="banner.jpg" src="http://www.welgard.ir/weblog/banner.jpg" class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" width="442" height="84" />سرانجام با مدد دوستان، پیش‌شماره مجله اینترنتی ولگرد منتشر شد. بدیهی است مشکلات و ایرادات خود را دارد.<br />
هرچند کاری تجربی‌ست و سود مادی (دست کم فعلا) ندارد، اما قصدمان حرفه‌ای کارکردن است.<br />
همین‌جا به‌طور رسمی از علاقه‌مندان دعوت به همکاری می‌کنم.<br /><br />پی‌نوشت‌ها:<br />
۱- نظر، پیشنهاد، فحش و هر چیز دیگر را می‌توانید به این ایمیل بفرستید: <br /><div align="left">mahdi.aryan@gmail.com<br /></div>
۲- نشانی مجله: <a href="http://www.welgard.ir/">www.welgard.ir</a><br />۳- همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی/که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی<br />]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>نوشته‌ای بر حسب یک اتفاق</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.welgard.ir/weblog/2012/01/post-44.html" />
    <id>tag:www.welgard.ir,2012:/weblog//1.145</id>

    <published>2012-01-08T19:44:00Z</published>
    <updated>2012-01-08T19:50:52Z</updated>

    <summary>گاهی می‌افتد و گاهی کاش بی‌افتد: اتفاق.هر وقت که می‌افتد، همه چیز را تغییر می‌دهد. تمام برنامه‌ها و شایدها و اگرها به پایان می‌رسند. و دوباره می‌افتد و دوباره همه‌چیز را تغییر می‌دهد: اتفاق.پس ما این وسط چه ‌کاره‌ایم؟ما متاثران...</summary>
    <author>
        <name>مهدي آريان</name>
        
    </author>
    
        <category term="چرند" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.welgard.ir/weblog/">
        <![CDATA[گاهی می‌افتد و گاهی کاش بی‌افتد: اتفاق.<br />هر وقت که می‌افتد، همه چیز را تغییر می‌دهد. تمام برنامه‌ها و شایدها و اگرها به پایان می‌رسند. و دوباره می‌افتد و دوباره همه‌چیز را تغییر می‌دهد: اتفاق.<br />پس ما این وسط چه ‌کاره‌ایم؟<br />ما متاثران قانون اتفاق در بازی زندگی هستیم و اتفاق‌ها، غول یا بونز بازی‌مان هستند.<br />من اما به طرز احمقانه‌ای معتقدم ما خودمان می‌توانیم باعث - حد اقل - خیلی از این اتفاق‌ها باشیم؛ چه اتفاق‌هایی که در درون‌مان می‌افتد، و چه اتفاق‌های دیگر. یعنی ما متاثر از اتفاق‌هایی هستیم که خودمان باعث‌شان هستیم.<br />مثلا می‌توانیم معتقد باشیم باعث هیچ‌کدام از این اتفاق‌ها نیستیم و بشویم بازیچه اتفاق‌‌ها، یا معتقد باشیم اتفاق‌ها متاثر از ما هستند و بشوند بازیچه ما. و یا مثلا... تا بخواهید مثال.<br />در هر صورت این «اعتقاد» خود، اتفاقی که است با تصمیم ما می‌افتد.<br /><br />پی‌نوشت‌ها:<br />۱- مشکل هوای بس ناجوانمردانه سرد رو با کاپشن و پشم می‌شه چاره کرد. اما سرهای در گریبان رو... تف!<br />۲- به نا امیدی از این در مرو بزن فالی - بود که قرعه دولت به نام ما افتد | حافظ ]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>یادداشت‌های یک اینتر</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.welgard.ir/weblog/2011/10/-enter.html" />
    <id>tag:www.welgard.ir,2011:/weblog//1.144</id>

    <published>2011-10-20T20:59:51Z</published>
    <updated>2011-12-08T23:24:48Z</updated>

    <summary>دیدم این یارو مهدی آریان وبلاگ‌ش رو به روز نمی‌کنه و بی‌خودی سال به‌سال، هاست و دومین‌ش رو داره تمدید می‌کنه، این شد که گفتم حداقل من تو وبلاگ‌ش بنویسم تا این فضا بی‌استفاده نمونه. من یک Enter هستم. همان...</summary>
    <author>
        <name>مهدي آريان</name>
        
    </author>
    
        <category term="طنز" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.welgard.ir/weblog/">
        <![CDATA[دیدم این یارو مهدی آریان وبلاگ‌ش رو به روز نمی‌کنه و بی‌خودی سال به‌سال، هاست و دومین‌ش رو داره تمدید می‌کنه، این شد که گفتم حداقل من تو وبلاگ‌ش بنویسم تا این فضا بی‌استفاده نمونه. <br />من یک Enter هستم. همان کلید چاق و پهن روی صفحه کلیدتان. می‌خواهم از این فرصت به دست آمده، به نمایندگی از تمام Enterها، چند نکته خدمتتان عرض کنم.<br />۱- دوستان کاربر! باور کنید اگر آرام‌تر هم توی سر ما بزنید، ما کار می‌کنیم. <br />می‌خواهد فولدری را پاک کند، Delete را می‌زند، پیغامی می‌بیند مبنی بر اینکه آیا مطمئن است برای حذف فولدر؟ بعد «شلپ» می‌زند روی سر من که یعنی مطمئن است. آخه چرا این همه محکم می‌زنید تو سر ما؟! اه...<br />۲- همانطور که در روز قیامت اعضا بدنتان گواهی می‌دهند که شما چه کارهایی انجام داده‌اید و از اعضای بدنتان چه‌طور استفاده کردید، ما Enterها هم گواهی خواهیم داد که بعد از نوشت چه urlهایی روی سر ما کوبیدید و وارد چه سایت‌هایی شده<!--[if gte mso 9]><xml>
 <w:WordDocument>
  <w:View>Normal</w:View>
  <w:Zoom>۰</w:Zoom>
  <w:PunctuationKerning/>
  <w:ValidateAgainstSchemas/>
  <w:SaveIfXMLInvalid>false</w:SaveIfXMLInvalid>
  <w:IgnoreMixedContent>false</w:IgnoreMixedContent>
  <w:AlwaysShowPlaceholderText>false</w:AlwaysShowPlaceholderText>
  <w:Compatibility>
   <w:BreakWrappedTables/>
   <w:SnapToGridInCell/>
   <w:WrapTextWithPunct/>
   <w:UseAsianBreakRules/>
   <w:DontGrowAutofit/>
  </w:Compatibility>
  <w:BrowserLevel>MicrosoftInternetExplorer۴</w:BrowserLevel>
 </w:WordDocument>
</xml><![endif]--><!--[if gte mso 9]><xml>
 <w:LatentStyles DefLockedState="false" LatentStyleCount="156">
 </w:LatentStyles>
</xml><![endif]--><!--[if gte mso 10]>
<style>
 /* Style Definitions */
 table.MsoNormalTable
	{mso-style-name:"Table Normal";
	mso-tstyle-rowband-size:۰;
	mso-tstyle-colband-size:۰;
	mso-style-noshow:yes;
	mso-style-parent:"";
	mso-padding-alt:۰cm ۵.۴pt ۰cm ۵.۴pt;
	mso-para-margin:۰cm;
	mso-para-margin-bottom:.۰۰۰۱pt;
	mso-pagination:widow-orphan;
	font-size:۱۰.۰pt;
	font-family:"Times New Roman";
	mso-ansi-language:#۰۴۰۰;
	mso-fareast-language:#۰۴۰۰;
	mso-bidi-language:#۰۴۰۰;}
</style>
<![endif]--><span dir="RTL" style="font-size:۱۲.۰pt;
font-family:&quot;Times New Roman&quot;;mso-fareast-font-family:&quot;Times New Roman&quot;;
mso-ansi-language:EN-US;mso-fareast-language:EN-US;mso-bidi-language:AR-SA" lang="AR-SA">‌</span>‏اید. از حالا بگیم بعدا نگی نیگفتی...<br />۳- برادرم، همان Enter باریک که در انتهای سمت راست صفحه کلیدتان هست، بغضی دارد از دست شما که فراموشش کرده‌اید. یعنی از اول هم به یادش نبودید که حالا فراموشش کرده باشید. تقاضا دارم گاهی از او استفاده کنید تا هم من استراحتی کرده باشم، هم او دلش خوش باشد.<br />۴- ما مهم هستیم. <br />آن قدیم‌ها پهناورترین کلید بودیم. صفحه کلیدهای این دوره و زمانه باعث شده‌اند کسی به ارزش ما فکر نکند. کسی چه می‌داند؟! شاید چون کسی به ارزش ما فکر نکرد صفحه کلیدهای جدید را با Enterهای کوچک ساخته‌اند! مهم هستیم چون همان نقطه تصمیم‌گیری ورود شماییم. همین حالا به این فکر کنید که چه خوب می‌شود اگر قبل از استفاده از ما، لحظه‌ای تامل کنید دوستان... لحظه‌ای تامل کنید. ]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>سختی داریم تا سختی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.welgard.ir/weblog/2011/09/post-46.html" />
    <id>tag:www.welgard.ir,2011:/weblog//1.142</id>

    <published>2011-09-02T16:56:37Z</published>
    <updated>2011-12-08T23:27:10Z</updated>

    <summary>نه اینکه تلخ باشد، سخت است. سخت است تحمل لحظات بی‌‏تو بودن. نه اینکه تلخ باشد؛ که شیرین هم هست! اصلا تحمل این‏‌همه شیرینی نبودنت سخت است. حتی سخت‏‌تر از تحمل حضورت.پی‌‏نوشت: هرکس تنها یک‏بار زندگی می‏‌کند و هر روز...</summary>
    <author>
        <name>مهدي آريان</name>
        
    </author>
    
        <category term="طنز" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.welgard.ir/weblog/">
        <![CDATA[<div>نه اینکه تلخ باشد، سخت است. سخت است تحمل لحظات بی‌‏تو بودن. نه اینکه تلخ باشد؛ که شیرین هم هست! اصلا تحمل این‏‌همه شیرینی نبودنت سخت است. حتی سخت‏‌تر از تحمل حضورت.</div><div><br /></div><div>پی‌‏نوشت: هرکس تنها یک‏بار زندگی می‏‌کند و هر روز صبح می‏‌تواند شروع یک زندگی تازه باشد.</div> ]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>سی سال گذشت</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.welgard.ir/weblog/2011/07/post-43.html" />
    <id>tag:www.welgard.ir,2011:/weblog//1.139</id>

    <published>2011-06-30T21:25:11Z</published>
    <updated>2011-06-30T21:28:44Z</updated>

    <summary>سی سال گذشت و حالا خوب می‌دانم راهی برای برگشت نیست. مهم نیست که تلخ است یا سخت. مهم نیست که با چشم به هم زدنی گذشته ‌است. مهم این است که حقیقت، همین تکرار ناپذیر بودن عمر است.سی سال...</summary>
    <author>
        <name>مهدي آريان</name>
        
    </author>
    
        <category term="روزانه" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.welgard.ir/weblog/">
        <![CDATA[سی سال گذشت و حالا خوب می‌دانم راهی برای برگشت نیست. مهم نیست که تلخ است یا سخت. مهم نیست که با چشم به هم زدنی گذشته ‌است. مهم این است که حقیقت، همین تکرار ناپذیر بودن عمر است.<br />سی سال گذشت و حالا که به عقب نگاه می‌کنم، پر از فراز نشیب می‌بینم. فرصت‌های از دست رفته، اشتباهاتی ریز و درشت که بعضی‌شان خاطره شده‌اند و بعضی‌شان تجربه. و البته گاهی موفقیت‌ها و پیروزی‌های ریز و درشت. «آیا از میان آن همه اتفاق، من از سر اتفاق زنده‌ام هنوز؟»*<br />سی سال گذشت و حالا با ارزش‌ترین دارایی‌ام، آدم‌هایی هستند که صداقت‌شان برایم ثابت شده. کسانی که با خنده‌هایم شاد هستند و با غم‌هایم شریک.<br />سی سال گذشت و حالا - که نمی‌دانم چه‌قدر دیر است - قدر فرصت‌ها را خوب درک کرده‌ام. خلاصه هرچه که هست، همین است و هرچه که مانده، امید آینده است.<br /><br />پی‌نوشت:<br />بی‌پرده بگویمت، چیزی نمانده‌است، من چهل ساله خواهم شد، فردا را به فال نیک خواهم گرفت.<br />* شعر بالا و جمله ستاره دار داخل متن از سید علی صالحی است.<br /> ]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>ته دنیا</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.welgard.ir/weblog/2011/06/post-42.html" />
    <id>tag:www.welgard.ir,2011:/weblog//1.138</id>

    <published>2011-06-15T21:09:03Z</published>
    <updated>2011-06-15T21:10:35Z</updated>

    <summary>...پی‌نوشت‌ها:۱- وقتی گالیلئو گالیله فهمید زمین گرده، مسلم شد که هر قدر بری به ته‌ش نمی‌رسی. چون اصلا ته نداره. ۲- کسی که نمی فهمه، نفهمه. اما بدتر از اون، کسیه که می‌خواد یه نفهم رو حالی کنه. پس باید...</summary>
    <author>
        <name>مهدي آريان</name>
        
    </author>
    
        <category term="چرند" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.welgard.ir/weblog/">
        <![CDATA[...<br /><br />پی‌نوشت‌ها:<br />۱- وقتی گالیلئو گالیله فهمید زمین گرده، مسلم شد که هر قدر بری به ته‌ش نمی‌رسی. چون اصلا ته نداره. <br />۲- کسی که نمی فهمه، نفهمه. اما بدتر از اون، کسیه که می‌خواد یه نفهم رو حالی کنه. پس باید گذاشت و گذشت..<br />۳- بگذارم و بگذرم / غمگنانه و شاد / ماتحت گشاد و دل آزرده | محسن نامجو - بوسه‌های تهی | ]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>عکاسی پشت چراغ قرمز</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.welgard.ir/weblog/2011/06/post-41.html" />
    <id>tag:www.welgard.ir,2011:/weblog//1.137</id>

    <published>2011-06-06T20:13:18Z</published>
    <updated>2011-06-07T05:10:56Z</updated>

    <summary>۱دوربین به دست که توی خیابان بروی،‌ جور دیگری نگاهت می‌کنند. دوربین را به طرفشان بگیری، طوری احساس خطر می‌کنند که گویی اسلحه را سمت‌شان نشانه گرفتی.ترافیک، موضوعی است که در طول این ترم باید ازش عکس بگیرم. این‌بار رفتم...</summary>
    <author>
        <name>مهدي آريان</name>
        
    </author>
    
        <category term="روزانه" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="چرند" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.welgard.ir/weblog/">
        <![CDATA[<div align="center">۱<br /></div>دوربین به دست که توی خیابان بروی،‌ جور 
دیگری نگاهت می‌کنند. دوربین را به طرفشان بگیری، طوری احساس خطر می‌کنند 
که گویی اسلحه را سمت‌شان نشانه گرفتی.<br />ترافیک، موضوعی است که در طول این ترم باید ازش عکس بگیرم. این‌بار رفتم سراغ چراغ قرمز.<br /><img alt="ax.jpg" src="http://www.welgard.ir/weblog/ax.jpg" class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 10px auto 0;" height="275" width="460" /><br /><div align="center">۲<br /></div>چراغ
 که قرمز می‌شد، پسرک فال فروش از یک طرف، دختر گل فروش از طرف دیگر و من 
با دورین از طرفی دیگر لای ماشین‌ها به دنبال روزی می گشتیم. <br />آن‌ها شریک و همکار بودند. من را مزاحم خودشان می‌دیدند. <br />+ هو... چرا از ما عکس می‌ندازی؟<br />- از شما عکس نمی‌ندازم که. از ماشینا عکس می‌ندازم.<br />+ کو؟ ببینم عکساتو...<br />- بیا...<br />+ این‌که منم! <br />- اِ... تو هم که افتادی!<br />+ پاکش کن.<br />- بیا (الکی منویی میاورم و کنسل می کنم و می‌زنم عکس بعدی) پاک کردم.<br />+ دیگه از ما عکس نندازی‌ها...<br />- خب چی کار کنم تو میایی وسط عکس من؟<br />+ برو اون یکی خیابون.<br />- شما برید اون یکی خیابون.<br />+ این خیابون مال ماست(!)‌ تو باید بری.<br /><br /><div align="center">۳ <br /></div>از روابط عمومی که موقع عکاسی مستند اجتماعی نیاز هست استفاده می‌کنم و چند عکس دیگر می‌اندازم و می‌روم چهار راه بعدی. <br />چند عکس که انداختم صدایی از پشت‌سر شنیدم. <br />+ اوهـــــوی. می‌زنم دوربینت رو می‌شکونم‌ها...<br />مردی
 با جثه‌ای بزرگ و صورتی پر از ریش است که گل می‌فروشد. حتما وقتی عکسش را 
توی دوربین ببیند، حقه‌ی «منوبازی» عملی نخواهد شد. نه من حوصله به‌کار 
بردن حقه روابط عمومی را دارم، و نه او حوصله سوژه شدن زندگی‌ش را دارد. هر
 دو به اندازه کافی خسته‌ایم و من به اندازه کافی فریم مناسب دارم. پس سرم 
را می‌اندازم پایین و می‌روم... تف!<br /><br />پی‌نوشت‌ها: <br />۱- انگار 
هیچ‌کس از چیزی که هست راضی نیست و نمی‌خواهد ثبت شود. نه فقیر دوست دارد 
از او عکس گرفته شود. نه ثروتمند. از نگاهشان پیداست. چشم‌‌ها بر خلاف 
زبان‌ها دروغ نمی‌گویند. <br />۲- <a href="http://www.photoagency-ir.com/photographers/shahroodi/shahroodi_about_page.htm">استاد</a> می‌گوید در جهان سوم، معمولا کسی دوست ندارد ازش عکس گرفته شود.<br /> ]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>از خاطرات یک کرم</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.welgard.ir/weblog/2011/05/post-40.html" />
    <id>tag:www.welgard.ir,2011:/weblog//1.134</id>

    <published>2011-05-20T21:16:08Z</published>
    <updated>2011-05-20T21:21:00Z</updated>

    <summary>شنبه: امروز از داخل یک گیلاس به دنیا آمدم. فکر می‌کردم کل دنیا توی همین گیلاس است تا اینکه یک نفر گیلاس را باز کرد و من را دید. گفت: اه اه... چندش! بعد من را پرت کرد بیرون. نمی‌فهمم...</summary>
    <author>
        <name>مهدي آريان</name>
        
    </author>
    
        <category term="طنز" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.welgard.ir/weblog/">
        <![CDATA[شنبه: امروز از داخل یک گیلاس به دنیا آمدم. فکر می‌کردم کل دنیا توی همین گیلاس است تا اینکه یک نفر گیلاس را باز کرد و من را دید. گفت: اه اه... چندش! بعد من را پرت کرد بیرون. نمی‌فهمم چرا این رفتار را با من کرد. حالا چرا توی رویم گفت؟ انگار ریخت و قیافه خودش را توی آینه ندیده! با آن دماغ سربالا که تویش معلوم بود... چندش!<br />یک‌شنبه: این آدم‌ها عجب موجودات [...] هستند! اون از دیروز، این هم از امروز. من را هی می‌ریزند. می‌خواهند هم دیگر را اذیت کنند، من را می‌ریزند!<br />دوشنبه: نه خیر... این بشر دست از سرم بر نمی‌دارد. یکیشان من را وصل کرده بود به یک قلاب و کرده بودم توی آب تا برایش ماهی بگیرم. انگار زور من به آن ماهی‌ها می‌رسد. اصلا می‌خواهی ماهی بگیری برو بگیر. به من چه کار داری؟ داشتم توی آب خفه می‌شدم.<br />سه‌شنبه: به خاطر خودخواهی همان ماهیگر دیروزی حسابی سرما خورده‌ام. نامرد یک حوله هم نداد خودم را خشک کنم. حالا سرما خـ...<br /><br />پی‌نوشت: این یادداشت را کنار یک کرم له شده پیدا کردم. فکر کردم شاید بد نباشد در این وبلاگ منتشر شود...<br /> ]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>کور خوانده</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.welgard.ir/weblog/2011/04/post-39.html" />
    <id>tag:www.welgard.ir,2011:/weblog//1.133</id>

    <published>2011-04-27T21:52:11Z</published>
    <updated>2011-04-27T21:59:51Z</updated>

    <summary>همیشه برای دلم نوشته‌ام. یعنی همیشه دلم فرمان نوشتن می‌دهد. چه سیاهه‌هایی که برای روزنامه‌ها می‌نوشتم، چه چرندیاتی که در این وبلاگ؛ همه فرمان دلم بود. آنقدر امر کرد و نوشتم، تا این که عادت کردم. اصلا مریض شدم. مریض...</summary>
    <author>
        <name>مهدي آريان</name>
        
    </author>
    
        <category term="چرند" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.welgard.ir/weblog/">
        <![CDATA[همیشه برای دلم نوشته‌ام. یعنی همیشه دلم فرمان نوشتن می‌دهد. چه سیاهه‌هایی که برای روزنامه‌ها می‌نوشتم، چه چرندیاتی که در این وبلاگ؛ همه فرمان دلم بود. آنقدر امر کرد و نوشتم، تا این که عادت کردم. اصلا مریض شدم. مریض نوشتن. اما حالا بازی درآورده. مثل مواد فروشی که اول معتاد می‌کند، بعد بازی درمی‌آورد. شل کن سفت کن در آورده.<br />بی‌تفاوت شده‌ام. نه‌این که بی‌تفاوت شده باشم، دلم همراهی نمی‌کند. سوژه‌هایی که خوراکم بودند، خاک می‌خورند، کهنه می‌شوند، می‌پوسند و در آخر فراموش می‌شوند. <br />مریضم کرده، معتادم کرده، حالا می‌خواهد پشت فرمان بنشیند و من را دنبال خودش بکشد. شاید سال‌هاست که پشت فرمان نشسته‌است و من تازه متوجه شده‌ام. اما خیالی نیست... از حالا به بعد خودم تصمیم می‌گیرم. کور خوانده...<br /><br />پی‌نوشت: <br />۱- گویند سنگ لعل شود در مقام صبر - آری شود ولیک به خون جگر شود | حافظ<br />۲- از بازگشت این <u><a href="http://neshani.persianblog.ir/">دوست</a></u> به وبلاگ‌نویسی خرسندم.<br />
     ]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>گاهی به آسمان نگاه کن</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.welgard.ir/weblog/2011/03/post-38.html" />
    <id>tag:www.welgard.ir,2011:/weblog//1.132</id>

    <published>2011-03-20T23:26:31Z</published>
    <updated>2011-03-20T23:27:39Z</updated>

    <summary>۱نه خانه تکانی‌، نه خرید عید، نه سفره هفت سین، و خلاصه نه هیچ‌یک از رسم‌های سال نو. تنها منم و این کامپیوتر و میز و به هم‌ریختگی‌اش. امسال را به همین راحتی و به تنهایی شروع کردم. به سادگی...</summary>
    <author>
        <name>مهدي آريان</name>
        
    </author>
    
        <category term="روزانه" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.welgard.ir/weblog/">
        <![CDATA[<div align="center">۱<br /></div>نه خانه تکانی‌، نه خرید عید، نه سفره هفت سین، و خلاصه نه هیچ‌یک از رسم‌های سال نو. تنها منم و این کامپیوتر و میز و به هم‌ریختگی‌اش. امسال را به همین راحتی و به تنهایی شروع کردم. به سادگی برگ زدن یک روز عادی در تقویم.<br /><br /><div align="center">۲<br /></div>دور و برت که خلوت باشد، فرصت می‌کنی تا گاهی سرت را بلند کنی و به آسمان نگاه کنی. امشب ماه تقریبا کامل است. اعتراف می‌کنم: من گاهی به آسمان نگاه می‌کنم.<br /><br /><div align="center">۳<br /></div>انگار<br />این سال‌ها که می‌گذرد،<br />چندان که لازم است،<br />دیوانه نیستم!<br />- قیصر امین پور -<br /><br />پی‌نوشت: سال نو مبارک.<br />]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>دیوونه کیه؟ عاقل کیه؟</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.welgard.ir/weblog/2011/03/post-36.html" />
    <id>tag:www.welgard.ir,2011:/weblog//1.131</id>

    <published>2011-03-12T20:31:51Z</published>
    <updated>2011-03-13T04:18:04Z</updated>

    <summary>- می‌گم احمقی، بگو آره. بهتره انتقاد پذیر باشی تا بتونی خودت رو درست کنی.:: احمق اونی هست که حرفی رو بدون دلیل قبول کنه. دلیل بیار!- یکیش حرف مردم. ببین چه‌قدر خنگ حسابت می‌کنن؟!:: مردم که به من لقب...</summary>
    <author>
        <name>مهدي آريان</name>
        
    </author>
    
        <category term="طنز" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.welgard.ir/weblog/">
        <![CDATA[- می‌گم احمقی، بگو آره. بهتره انتقاد پذیر باشی تا بتونی خودت رو درست کنی.<br />:: احمق اونی هست که حرفی رو بدون دلیل قبول کنه. دلیل بیار!<br />- یکیش حرف مردم. ببین چه‌قدر خنگ حسابت می‌کنن؟!<br />:: مردم که به من لقب خان دادن!<br />- اسمت رو بگو چیه...<br />:: کامران.<br />- حالا اسم کاملت رو با لقبی که مردم بهت دادن بگو.<br />:: با افتخار می‌گم: جناب مستطاب میرزا کامران خان اوباش‌باشی انتر آبادی.<br />- به چیش افتخار می‌کنی؟ به اوباش‌باشی یا انتر آبادی؟<br />:: اینا که گفتی اسم فامیلم هستن و حق نداری ایراد بگیری. به لقب‌هایی که بهم دادن افتخار می‌کنم. «جناب»، «مستطاب»، «خان»، «میرزا».<br />- خب اینا رو برای مسخره کردنت بهت می‌گن دیگه. مثل اینکه به یه آدم خنگ بگن مهندس.<br />:: یعنی طرف این همه می‌ره درس می‌خونه و کنکور می‌ده و واحد پاس می‌کنه که مهندس بشه که بهش بگن خنگ؟ نه خیر... برای مسخره کردن، این‌همه لقمه رو نمی‌چرخونن. به کسی که خنگ هست می‌گن خنگ.<br />- تو چه می‌فهمی از واحد پاس کردن و این چیزا. تو که سواد نداری.<br />:: کی می‌گه سواد ندارم. کتاب بیار برات بخونم.<br />- همین دیگه. تو می‌تونی بخونی اما بلد نیستی بنویسی. این هم شد سواد؟<br />:: پس چی؟ مگه چشه؟ هرکسی که نمی‌تونه همه علوم رو یاد بگیره. من هم فقط خوندن رو یاد گرفتم. تو فقط بلدی ایراد بگیری. اما دلیل منطقی نمیاری.<br />- خیلی خری<br />:: دیدی؟ دیدی خودت خنگی؟<br />- دلیلت چیه؟<br />:: خر که دیگه کم و زیاد نداره. یا خرم یا نیستم. دیگه «خیلی» چیه این وسط؟ مثل اینکه به یه «دیوار» بگی خیلی دیواره یا کم دیواره. بهتره انتقادپذیرباشی تا بتونی خودت رو درست کنی.<br />- ...<br /><br />پی‌نوشت: دیوونه کیه؟ عاقل کیه؟ جونور کامل کیه؟ - از مجموعه شعر «سلام، خداحافظ» - حسین پناهی ]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>عیدی گرفتن در مترو</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.welgard.ir/weblog/2011/03/post-37.html" />
    <id>tag:www.welgard.ir,2011:/weblog//1.130</id>

    <published>2011-03-01T20:14:07Z</published>
    <updated>2011-03-06T20:18:37Z</updated>

    <summary>خودم را انداختم وسط جمعیت و فشار همشهریان عزیز من را برد داخل قطار مترو. شده بودم مثل تکه‌چوبی که روی امواج دریا به این سو و آن‌سو می‌رود. خوبی این شلوغی‌ها، صمیمی شدن و یکی‌شدن مردم است. توی آن...</summary>
    <author>
        <name>مهدي آريان</name>
        
    </author>
    
        <category term="روزانه" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="طنز" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.welgard.ir/weblog/">
        <![CDATA[خودم را انداختم وسط جمعیت و فشار همشهریان عزیز من را برد داخل قطار مترو. شده بودم مثل تکه‌چوبی که روی امواج دریا به این سو و آن‌سو می‌رود. خوبی این شلوغی‌ها، صمیمی شدن و یکی‌شدن مردم است. <br />توی آن گیر و دار، کف دستم خارش گرفته‌بود و نمی‌توانستم دستم را پیدا کنم. داد زدم: «دوستان یک کف دست راست اگر پیدا کردید بی‌زحمت بخارانیدش.» یکی گفت: «من پیدا کردم الان می‌خارانم.» یکی دیگر داد زد: «آهای! ‌اولا این که می‌خارانی دست من است، دوما دست چپ است!»<br />مانده بودم چه‌کنم. گفتم بی‌زحمت دور و اطراف را ببینید یک کف دست راست پیدا نمی‌کنید؟ همهمه‌ای افتاد توی قطار و آخر صدای جیغی آمد که: «خدا مرگم بده یک کف دست راست توی واگن خانم‌ها پیدا شده.» گفتم برای این‌که معلوم شود برای من است یا نه، انگشت اشاره ام را دارم تکان می‌دهم. صدا گفت خودش است. زود فاصله شرعی لازم را با دستم گرفتند و یکی از خواهران با خودکار کف دستم را خاراندند.<br />خلاصه اینکه آنقدر همه چیز درهم شده بود که اس‌ام‌اس ها هم جابه‌جا می‌رفتند.<br />رسیدیم به یک ایستگاه و یک‌نفر برای سوار شدن، تقلا می‌کرد و فشار وارد می‌کرد که این کارش باعث باز ماندن در واگن شد. عاقبت چندنفر ادبیات شفاهی نثارش کردند و طرف بی‌خیال شد.<br />کمی بعد، راننده قطار با یک حرکت خلاقانه، ترمز ناقافلی گرفت و همه جابه‌جا شدند و فضایی برای تنفس باز شد. درست مثل موقعی که گونی سیب‌زمینی را تکان می‌دهی و جا باز می‌شود. <br />بالاخره با هر مشقتی بود به ایستگاه مقصد رسیدم و پیاده شدم. به سمت خانه که می‌رفتم، گفتم نکند شهروند جاهلی جیبمان را خالی کرده باشد. دست کردم توی جیبم و مخلفاتش را در آوردم. یک نامه عاشقانه، یک نخود تریاک و چندتا تراول تویش بود. <br /><br />پی‌نوشت: نامه را انداختم دور، تریاک را دادم به هوشنگ و تراول‌ها را دادم به منزل جهت خرید عید.<br />]]>
        
    </content>
</entry>

</feed>

