مهدي آريان: April 2010 Archives
این روزهایم تبدیل شده به یک دو ماراتن نفس گیر. از جنوب به شمال و از شمال به شرق. از آنجا به غرب و بعد هم مرکز و سرانجام خانه! خسته و تنها بر می گردم خانه!
در این شهر شلوغ و حتی بی در و پیکر، همیشه اتفاقات پیش بینی نیفته ای که هر کسی را متعجبت می کند در حال رخ دادن است. و آنقدر این اتفاقات پیشبینی نشده تعجب بر انگیز رخ داده که دیگر کسی تعجب نمی کند! که خود همین هم تعجب بر انگیز است.چند وقتی است که حرف زلزله است و این که عده ای پیش بینی اش کرده اند! برخی می گویند نمی شود زلزله را پیش بینی کرد! ولی باید در پاسخشان گفت که ما انرژی هسته ای داریم حتی، این چیزها که دیگر کاری ندارد!
پی نوشت:
1- بالاخره طلسم را شکستم و به روز شدم
2- کسی از سرنوشت سوسن خانم خبرنداره؟ بالاخره جواب مثبت رو داد؟
3- می گویند حیوانات زلزله را زودتر متوجه می شوند!



کار من فقط قلیان خوانسار بود.
همه اش زیر سر رفیق ناباب بود. ناباب که شد دیگر رفیق نمی شود. با یک پیشنهاد ساده گرفتار افسونی شدم که رهایی از آن ساده نیست، هرچند میلی به رهایی از آن هم ندارم! که آن، همان افسون «آش نیکوصفت» است.
کار من فقط قلیان خوانسار بود.
هیچگاه حتی به همسایه قهوه خانه آذربایجان هم نگاه نمی انداختم. تا اینکه آن روز پیشنهاد داد سری به همسایه بزنیم، یعنی سری آش بزنیم. و من دچارش شدم. آن هم با کشک زیاد...
کار من فقط قلیان خوانسار بود.
فقط پله های قهوه خانه را پایین می رفتم. اما حالا - قبل از قهوه خانه - اول پله های آش نیکوصفت، صف همیشگی اش، آش رشته با کشک زیاد، کمی نان بربری، کلی فلفل قرمز، هم زدن آش و...
کار من فقط قلیان خوانسار بود.
پی نوشت:
1- آش نیکو صفت قبل از قلیان فقط در مواقعی است که به قهوه خانه آذربایجان در میدان انقلاب می روم. آش رشته 1100 تومان، قلیان خوانسار 1200 تومان. وگرنه در قهوه خانه پشت متروی دروازه دولت با دیزی به استقبال خوانسار می روم. دیزی 2000 تومان، خوانسار 1000 تومان.
2- تصاویر واقعی است. آش: نیکو صفت. دیزی و قهوه خانه: دروازه دولت
3- برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را تو و زهد و پارسایی، من و عاشقی و مستی
این تصویر قسمتی از من است. قسمتی پرحکایت، قسمتی مشکل ساز، قسمتی مشکل آفرین. مثلا آن کمربند را ببینید؛ 14 هزار تومان بابتش پول داده ام. اما به دلیل برجستگی قوس دار زاغارتی که همین قسمت سرکش من دارد، نمی توانم پیراهنم را زیر شلوار بگذارم و درنتیجه، این کمربند 14 هزار تومانی نمی تواند رخ بنماید. حتی این موضوع باعث شده تا بابت خرید چنین کمربندی، کمی هم احساس سرخوردگی کنم. گاهی می گویم می شد ارزانترش را خرید. از همین 1500 تومانی ها. یا اینکه با این وضعیت برجسته، می شد اصلا نخرید! فکرش را بکنید، این همه پول کمربند بدهید و آخر سر هم مجبور شوید پنهانش کنید. غم انگیز است نه؟!
پی نوشت ها:
1- این روزها، بیش از پیش این عضو قناس آزارم می دهد. حال ورزش ندارم، رژیم هم به نظرم احمقانه می رسد!
2- وی حاصل روزگار جاهلی و جوانی است که گمان ساده می بردم، کمی شکم داشتن بد نیست!
3- نیمه پر این قسمت برجسته - با همه بدی هایش – این (یا آن) است که باعث می شود من در بین «اشخاص برجسته» نام برده شوم!
مهدي
آريان هستم. اهل ري. مثلا روزنامهنگار شايد هم گرافيست. قرار است در اين
وبلاگ مطالب طنز نوشته شود. حالا اگر ديديد گاهي جانم به لب رسيد و چرندي
تحويل دادم - كه زياد هم از اين اتفاقات برايم ميافتد و معمولاهم چرند
مينويسم - اگر خوشتان نيامد، تقاضا دارم فحشم ندهيد و ادبيات شفاهي نثارم نكنيد. خب... ميتوانيد درعوض، روي آن ضـربـدر - همان ضـربدر
بالا، سمت راست را ميگويم - كـليك كنيـد و خــلاص!
