طنز: January 2010 Archives

هر اتفاقي كه ميافتاد، شديدا تحت تأثير قرار ميگرفت. مثلا چند وقت پيش نميدانم در اثر چه شعري كه پشت يكي از همين مينيبوسهاي درحال انقراض خوانده بود، به صورت مزمن دچار تغيير فكري و فلسفي شد.
مدام فكر ميكرد و سئوال ميپرسيد و نتيجهاش هم فقط اضافه شدن سئوالات بيپاسخ بود.
مثلا ميگفت خدا خر را شناخت و شاخ نداد... اما گاو را چهطور؟! مگر نه اينكه خر را به خاطر نفهميش شاخ ندادهاند تا كار دست خودش و ديگران ندهد؟ پس گاو چي؟ يعني گاو با شعور است؟
و يا زماني بود كه ادبيات ميخواند. ميخواست كتابي در رابطه با حافظ بنويسد. متوجه شدم براي اينكار دنبال نشاني ديويد بكام ميگردد. ازش پرسيدم ديويدبكام چه ربطي به حافظ دارد؟ گفت كه ديويد بكام معشوق حافظ بود! گفتم چهطور؟ گفت مگر نشنيدي كه گفته: گل در بر و مي در كف و معشوق بكام است؟!
مدتي هم دل درد داشت. هي اشك ميريخت و غصه ميخورد و ناله ميكرد. هرقدر پيشنهاد ميكردم برود پيش دكتر يا حداقل آب جوش نبات بخورد، ميگفت نه... من عاشق شدم! گفتم عاشق چه كسي؟ گفت نميدانم. گفتم پس چرا ادعاي عاشقي ميكني؟ گفت پس اين دل درد براي چيه؟ البته چندساعت بعد، با يك دستشويي رفتن فارغ شد و اين مشكل حل شد!
يك روز هم جاي ديگهاش درد گرفته بود كه نميگفت كجاش درد ميكنه. فقط ميگفت درد دارم. اين دردمنديش باعث شد تا به فكر مردم بيفتد و بخواهد خندهاي بر روي لبشان باز كند. هركاري ميكرد جواب نميداد. خب حق هم داشت. نميشد... كار سادهاي نيست. آن هم تو اين دوره و زمانه. تا اينكه يك روز گفت راهش را پيدا كرده. دعوتم كرد تا خنده مردم را ببينم.
رو به جمعيت كرد لبخند زد. ساطورش كه خونين بود رو برد بالا، و با لحن مهربانانهاي گفت: عزيزان، نتيجهاش رو كه ديديد. پس حالا لطف كنيد و بخنديد؟ همه خنديدند، من هم خنديدم! از ته دل
پينوشت:
+ از ته دل خنديدن كار خطرناكي است. پيشنهاد ميكنم اگر خواستيد دست به اين كار بزنيد، زياد از ته نخنديد
+ عكس مربوط به كتاب «عقايد يك دلقك» اثر «هاينريش بل» است
مدام فكر ميكرد و سئوال ميپرسيد و نتيجهاش هم فقط اضافه شدن سئوالات بيپاسخ بود.
مثلا ميگفت خدا خر را شناخت و شاخ نداد... اما گاو را چهطور؟! مگر نه اينكه خر را به خاطر نفهميش شاخ ندادهاند تا كار دست خودش و ديگران ندهد؟ پس گاو چي؟ يعني گاو با شعور است؟
و يا زماني بود كه ادبيات ميخواند. ميخواست كتابي در رابطه با حافظ بنويسد. متوجه شدم براي اينكار دنبال نشاني ديويد بكام ميگردد. ازش پرسيدم ديويدبكام چه ربطي به حافظ دارد؟ گفت كه ديويد بكام معشوق حافظ بود! گفتم چهطور؟ گفت مگر نشنيدي كه گفته: گل در بر و مي در كف و معشوق بكام است؟!
مدتي هم دل درد داشت. هي اشك ميريخت و غصه ميخورد و ناله ميكرد. هرقدر پيشنهاد ميكردم برود پيش دكتر يا حداقل آب جوش نبات بخورد، ميگفت نه... من عاشق شدم! گفتم عاشق چه كسي؟ گفت نميدانم. گفتم پس چرا ادعاي عاشقي ميكني؟ گفت پس اين دل درد براي چيه؟ البته چندساعت بعد، با يك دستشويي رفتن فارغ شد و اين مشكل حل شد!
يك روز هم جاي ديگهاش درد گرفته بود كه نميگفت كجاش درد ميكنه. فقط ميگفت درد دارم. اين دردمنديش باعث شد تا به فكر مردم بيفتد و بخواهد خندهاي بر روي لبشان باز كند. هركاري ميكرد جواب نميداد. خب حق هم داشت. نميشد... كار سادهاي نيست. آن هم تو اين دوره و زمانه. تا اينكه يك روز گفت راهش را پيدا كرده. دعوتم كرد تا خنده مردم را ببينم.
رو به جمعيت كرد لبخند زد. ساطورش كه خونين بود رو برد بالا، و با لحن مهربانانهاي گفت: عزيزان، نتيجهاش رو كه ديديد. پس حالا لطف كنيد و بخنديد؟ همه خنديدند، من هم خنديدم! از ته دل
پينوشت:
+ از ته دل خنديدن كار خطرناكي است. پيشنهاد ميكنم اگر خواستيد دست به اين كار بزنيد، زياد از ته نخنديد
+ عكس مربوط به كتاب «عقايد يك دلقك» اثر «هاينريش بل» است
مهدي
آريان هستم. اهل ري. مثلا روزنامهنگار شايد هم گرافيست. قرار است در اين
وبلاگ مطالب طنز نوشته شود. حالا اگر ديديد گاهي جانم به لب رسيد و چرندي
تحويل دادم - كه زياد هم از اين اتفاقات برايم ميافتد و معمولاهم چرند
مينويسم - اگر خوشتان نيامد، تقاضا دارم فحشم ندهيد و ادبيات شفاهي نثارم نكنيد. خب... ميتوانيد درعوض، روي آن ضـربـدر - همان ضـربدر
بالا، سمت راست را ميگويم - كـليك كنيـد و خــلاص!
