
بهار، بهار... زیر لب تکرار میکنم بهار... . خودم را پرت میکنم به سالهای خیلی خیلی دور. همان روزها که دلم مانند آن پیراهنم، قرمز بود و چشمانم مانند کفشهایم براق. روزهایی که عطر سنبل میدادند. همان وقتهایی که دعا میکردم عمر ماهی قرمزم طولانی باشد و زمان سال تحویل، بالا و پایین بجهد.
خودم را میبینم که با خواهرم مشغول رنگکردن تخممرغها هستیم. دلهرهی ناخنکزدن پنهانی به سمنو و وسوسهی گاززدن سیب سرخ و براق سفرهی هفتسین. همان روزها که اوج شادیام مهمانی رفتن و عیدی گرفتن بود. تا دیروقت بیداربودن و دور هم بودنها. لبخندهای کشدار و عمیق. روزهای پایانی نوروز و نگرانی تکلیف ماندهی عید و تندتند رنگکردن پیکهای شادی... .
«بچه که بودم
از جریمههای نانوشته که بگذریم
سلمانی و ساعت و سیب
سکه و سلام و سکوت
و سبزی صدای بهار
هفتسین سفرهی من بود
بچه که بودم
دلم برای آن کلاغ پیر میسوخت
که آخر هیچ قصهای به خانه نمیرسید
بچه که بودم
تنها ترس سادهام این بود
که سهشنبهشب آخر سال
باران بیاید
بچه که بودم
آسمان آرزو آبی
و کوچهی کوتاهمان
پر از عبور چتر و چلچراغ و چلچله بود»۱
و حالا سالها از آن روزها گذشته و عدد سن آدمها بزرگتر شده است و گاهی چینوچروکشان بیشتر. رنگهای آن روزها، رنگینتر بودند و پررنگتر. عطر سنبل میان دود شهر، گم شده است. این روزها آدمها، هم را کم دارند. گهگاهی دندانشان را به هم نشان میدهند به نشان لبخند آن روزهای دور.
خیابان طولانی را گز میکنم و زیر لب میگویم: «چلچلهی کدوم بهار، پشت خزون رو میشکنه؟»۲ و با خود فکر میکنم مگر نهاینکه ما همان کودکان شاد بهارهای گذشتهایم؟ مگر خورشید، همان خورشید و بهار، همان بهار نیست؟ پس چهچیزی فرق کرده؟ دلمان شاید. دلمان شاید از بس پر و خالی شده از امید و آرزو، خسته و کمرنگ شده. کم رونق شده.
حالا که رویای تکرارشدن سالهای دور را دارم، بیخیال از عدد سنم، دل به هوس بازگشت به دوران کودکی میدهم و دنیا را به سادگی دوران کودکی میگیرم. بهار نو را، با ماهی قرمز و سیب سرخ آغاز میکنم تا بهار امسال، همان بهار خزان شکن باشد.
۱ و ۲. یغما گلرویی