<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>مجله وبلاگی ولگرد</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.welgard.ir/magazine/" />
    <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.welgard.ir/magazine/atom.xml" />
    <id>tag:www.welgard.ir,2011-01-28:/magazine//18</id>
    <updated>2012-02-18T21:48:28Z</updated>
    
    <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/"> Movable Type Pro 4.32-en</generator>

<entry>
    <title>پادکست چیست؟</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.welgard.ir/magazine/2012/02/post-20.html" />
    <id>tag:www.welgard.ir,2012:/magazine//18.157</id>

    <published>2012-02-17T23:00:45Z</published>
    <updated>2012-02-18T21:48:28Z</updated>

    <summary><![CDATA[&nbsp; محمود آریان&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;&nbsp; مهدی آریاندر این برنامه سعی شده تا با زبان طنز، تعریفی دقیق از پادکست و تفاوت آن با رادیوی اینترنتی ارائه شود. دریافت فایل با حجم ۶.۵۸ مگابایتدریافت فایل با حجم ۱.۱۹ مگابایت...]]></summary>
    <author>
        <name>مهدي آريان</name>
        
    </author>
    
        <category term="محمود آریان" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="مهدی آریان" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="پادکست" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="پیش‌شماره" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.welgard.ir/magazine/">
        <![CDATA[<img alt="mahmood.jpg" src="http://www.welgard.ir/magazine/mahmood.jpg" class="mt-image-none" style="" width="96" height="96" />&nbsp; <img alt="aryan-mahdi.jpg" src="http://www.welgard.ir/magazine/aryan-mahdi.jpg" class="mt-image-none" style="" width="96" height="96" /><br />محمود آریان&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;&nbsp; مهدی آریان<br />در این برنامه سعی شده تا با زبان طنز، تعریفی دقیق از پادکست و تفاوت آن با رادیوی اینترنتی ارائه شود. <br /><br /><object style="border: 0px solid " classid="clsid:6BF52A52-394A-11D3-B153-00C04F79FAA6" width="400" height="46"> <param name="volume" value="100" /><param name="Url" value="http://www.welgard.ir/magazine/podcast.mp3" /> <param name="enableContextMenu" value="-1" /> <param name="rate" value="1" /> <param name="balance" value="0" /> <param name="currentPosition" value="0" /> <param name="defaultFrame" value="" /> <param name="playCount" value="100" /> <param name="autoStart" value="-1" /> <param name="currentMarker" value="0" /> <param name="invokeURLs" value="-1" /> <param name="baseURL" value="" /> <param name="mute" value="0" /> <param name="uiMode" value="full" /> <param name="stretchToFit" value="0" /> <param name="windowlessVideo" value="0" /> <param name="enabled" value="-1" /> <param name="fullScreen" value="0" /> <param name="SAMIStyle" value="" /> <param name="SAMILang" value="" /> <param name="SAMIFilename" value="" /> <param name="captioningID" value="" /> <param name="enableErrorDialogs" value="0" /> <embed src="http://www.welgard.ir/magazine/podcast.mp3" stretchtofit="true" loop="true" enablecontextmenu="false" showcontrols="true" name="WMP1" width="135" height="165"> </object>
<br /><br /><a href="http://www.welgard.ir/ccount/click.php?id=1">دریافت فایل با حجم ۶.۵۸ مگابایت</a><br /><a href="http://www.welgard.ir/ccount/click.php?id=2">دریافت فایل با حجم ۱.۱۹ مگابایت</a>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>موسیقی طبیعت</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.welgard.ir/magazine/2012/02/post-19.html" />
    <id>tag:www.welgard.ir,2012:/magazine//18.156</id>

    <published>2012-02-17T22:17:11Z</published>
    <updated>2012-02-18T16:28:12Z</updated>

    <summary>آن‌گاه که کلام باز می‌ماند، موسیقی به میان می‌آید - بتهوون.شاید کوتاه‌ترین توصیفی که بتوان از موسیقی کرد، همان باشد که بتهوون گفته‌است. موسیقی، زبان مشترک مردم جهان است. چه سیاه، چه سفید، چه زرد و چه سرخ، همه موسیقی...</summary>
    <author>
        <name>مهدي آريان</name>
        
    </author>
    
        <category term="موسیقی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="پیش‌شماره" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.welgard.ir/magazine/">
        <![CDATA[<img alt="music.jpg" src="http://www.welgard.ir/magazine/music.jpg" class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" height="253" width="400" />آن‌گاه که کلام باز می‌ماند، موسیقی به میان می‌آید - بتهوون.<br />شاید کوتاه‌ترین توصیفی که بتوان از موسیقی کرد، همان باشد که بتهوون گفته‌است. <br />موسیقی، زبان مشترک مردم جهان است. چه سیاه، چه سفید، چه زرد و چه سرخ، همه موسیقی را می‌فهمند. <br />انسان برای زنده ماندن به غذا نیاز دارد، و برای زندگی کردن به غذای روح. موسیقی یکی از مهم‌ترین‌های نیاز روح است. <br />مشخص است که استاد این هنر، پروردگار یکتاست و بی بدیل‌ترین موسیقی، موسیقی‌ای‌ست که او نواخته. گواه این سخنم صدای رود و کوه و باد و باران است و صدای افسونگر دریا و... است که سال‌هاست بی‌وقفه نواخته می‌شوند.<br />در این بخش قرار است تا مطالبی درمورد موسیقی و هرچه مربوط به موسیقی‌ست نوشته شود و این، تنها پیش‌درآمدی بود برای معرفی.<br /> ]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>علم بهتر است یا چوپانی؟!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.welgard.ir/magazine/2012/02/post-17.html" />
    <id>tag:www.welgard.ir,2012:/magazine//18.154</id>

    <published>2012-02-17T22:12:17Z</published>
    <updated>2012-02-18T16:29:12Z</updated>

    <summary>مهدی آریانسال‌ها بود که مدرسه دورقوزآباد تعطیل شده بود و از این تعطیلی هم بچه‌ها راضی بودند هم معلم و هم پدرها که نگران از دست دادن چوپان گاو و گوسفندهاشان بودند.ماجرا از این قرار بود که مواجب آقای معلم...</summary>
    <author>
        <name>مهدي آريان</name>
        
    </author>
    
        <category term="طنز" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="مهدی آریان" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="پیش‌شماره" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.welgard.ir/magazine/">
        <![CDATA[<img alt="aryan-mahdi.jpg" src="http://www.welgard.ir/magazine/aryan-mahdi.jpg" class="mt-image-none" style="" height="96" width="96" /><br />مهدی آریان<br /><br />سال‌ها بود که مدرسه دورقوزآباد تعطیل شده بود و از این تعطیلی هم بچه‌ها راضی بودند هم معلم و هم پدرها که نگران از دست دادن چوپان گاو و گوسفندهاشان بودند.<br />ماجرا از این قرار بود که مواجب آقای معلم یا دیر می‌رسید، یا اصلا چندماه یک بار می‌رسید. پس آقای معلم هم در نامه‌ای به اداره فرهنگ درخواست انتقالی داد و زیرش هم نوشت: درس دادن به این توله‌ها که حتی از آوردن سهمیه نفت بخاری‌شان سرباز می‌زنند، فایده ندارد و بهتر است که انرژی معلم و پول فرهنگ، درجایی صرف شود که فایده داشته باشد.<br />اما آن سال قرار بود مدرسه باز شود. چون هوشنگ باید به مدرسه می‌رفت. هوشنگ پسر میرزا آقاخان اوباش‌باشی، ارباب آبادی بود. میرزا آقاخان بعد از تلاش‌های شبانه فراوانش با زن‌های متفاوتش از ولایت‌های مختلف، و بعد از صاحب شدن ۱۸ دختر، سرانجام صاحب یک پسر شده بود که همان هوشنگ بود.<br />حالا هوشنگ به سن مدرسه رسیده بود و باید به مدرسه می‌رفت. پس خود ارباب شخصا به اداره فرهنگ رفته بود و با چرب کردن سبیل رئیس فرهنگ و متقبل شدن تمام پهن مورد نیاز برای سوزاندن و گرم کردن کلاس، باعث باز شدن دوباره مدرسه شده بود. معلم تازه‌ای هم به دورقوز آباد فرستاده شد.<br />روز اول مدرسه، بچه‌ها جلوی کلاس ولوله راه انداخته بودند تا این‌که از بین صداها، صدای داد و بی‌دادی به گوش آقا معلم رسید. آقا معلم به سمت صدا رفت و دید دوتا از دانش آموزها دست یک دانش آموزی که اندام نحیف‌تری داشت را گرفته‌اند و یک دانش آموز دیگر با مشت به شکمش می‌زند.<br />آقای معلم آستینش را بالا زد و ترکه را توی مشتش جابه‌جا کرد و به دانش آموز ضارب گفت: «خجالت نمی‌کشی پدرسوخته؟ برای چی افتادی به جون بچه مردم؟ باید به بابات بگی بیاد مدرسه تا یادش بدم چه‌طوری بچه تربیت کنه.»<br />یک صدایی از بین بچه‌ها اومد که: پسر اربابه.<br />آقا معلم که یادش افتاد فرهنگ توجیهش کرده بود برای چی قرار شده مواجب پرچربی بگیرد، آستین‌هایش را داد پایین و ترکه را توی مشتش جابه‌جا کرد و به دانش‌آموز مضروب گفت: «تو چه غلطی کردی که خون این شازده رو به جوش آوردی؟! بعید می‌دونم این کتک‌هایی که خوردی بستت باشه. اول خودم حسابت رو می‌ذارم کف دستت بعد هم می‌ری تو همون طویله‌ای که بزرگ شدی، به بابات می‌گی بیاد.»<br />همان صدا دوباره آمد که: همین پسر اربابه دیگه!<br />آقای معلم باز جلسه توجیهی رئیس فرهنگ یادش آمد، پیش خود فکر کرد: «من چقدر احمقم.» و بلند گفت معلومه این پسر اربابه اصلا از ریخت و قیافه و لباس‌های تمیزش معلومه آقازاده‌س.» رو به ضارب کرد و گفت: «فکر کردی من می‌ذارم هرکی هرغلطی دلش می‌خواد بکنه؟ این بچه هر شیطنتی هم که کرده باشه حقش نیست این‌طوری بزنیش الدنگ.». بعد لباس‌های مرتب‌تر ضارب باعث شد پیش خودش فکر کند بد نیست جانب احتیاط را رعایت کند. پس از ضارب پرسید: «بگو ببینم، اسم بابات چیه؟» پسر گفت: «بابای من رو نمی‌شناسی؟ فکر می‌کنی مواجبت و رو از کیسه کی می‌گیری؟ من پسر اربابم. این هم پسر نوکرمونه که لباس‌کهنه‌های من رو پوشیده.»<br />معلم خواست آب دهانش را قورت بدهد، ولی دهانش خشک شده بود. گفت: «مگه می‌شه من هوشنگ‌خان رو نشناسم؟ فقط خواستم خودت بگی شما کی هستید تا همه عاقبت در افتادن با پسر ارباب رو بفهمن. من هم توصیه‌ام به شما اینه که این ترکه رو بگیرید و این بزمچه را فلک کنید. به گمانم این‌طوری بهتر ادب بشه.»<br />معلم ترکه را به پسر ارباب داد و رفت. بچه‌ها توی دلشان خندیدند و فکر کردند چه زود دلشان برای گوسفندها و صحرا تنگ شده.<br />]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>معرفی کتاب «پرنده من»</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.welgard.ir/magazine/2012/02/post-18.html" />
    <id>tag:www.welgard.ir,2012:/magazine//18.155</id>

    <published>2012-02-17T22:10:58Z</published>
    <updated>2012-02-18T16:30:00Z</updated>

    <summary>گلاره بیابانیتصمیم داشتم برای اولین شماره مطلبی تقریبا علمی بنویسم. کلی بین مقاله‌های دانشگاهی‌ام گشتم ولی حقیقتش خودم هم چندان جذبشان نشدم چه برسد مخاطبی که احتمالا زبان آن مقاله‌ها را نمی‌داند. پس بهتر دیدم در این شماره اگر قرار...</summary>
    <author>
        <name>مهدي آريان</name>
        
    </author>
    
        <category term="پیش‌شماره" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="کتاب" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="گلاره بیابانی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.welgard.ir/magazine/">
        <![CDATA[<img alt="04-gelarebiabani-04.jpg" src="http://www.welgard.ir/magazine/04-gelarebiabani-04.jpg" class="mt-image-none" style="" height="96" width="96" /><br />گلاره بیابانی<br /><br />تصمیم داشتم برای اولین شماره مطلبی تقریبا علمی بنویسم. کلی بین مقاله‌های دانشگاهی‌ام گشتم ولی حقیقتش خودم هم چندان جذبشان نشدم چه برسد مخاطبی که احتمالا زبان آن مقاله‌ها را نمی‌داند. پس بهتر دیدم در این شماره اگر قرار است چیزی از من منتشر شود، هم جنبه‌ی آشنایی با تفکرم داشته باشد و هم چیزی باشد که مخاطب دست خالی از این متن بیرون نرود. برای همین تصمیم گرفتم یک کتاب را معرفی کنم، از آن کتاب‌هایی که خوب با سلیقه‌ی من جور است و دو سه باری خواندمش و قسمت‌هایی از آن را&nbsp; توی سررسید مخصوصم نوشتم: «پرنده‌ی من»<br />«پرنده‌ی من» نخستین کتاب فریبا وفی است. تا قبل از خواندنش فکر می‌کردم از آن دست کتاب‌هایی‌ست که تنها برای یکی مثل من که حوزه‌ی مطالعه‌اش «زنان» هستند جالب باشد. اما بعد از خواندش پی بردم که این‌طور نیست چراکه نویسنده در پایان هیچ حکمی صادر نمی‌کند و فارغ از نگاه جنسیتی است. <br />پیام کتاب مختص «زنان» نمی‌شود و بیشتر انسان‌گرایانه است. تا این حد که در قسمت‌هایی از داستان، با شوهر زن نیز احساس همدردی می‌کنیم. به همین دلیل خواندن کتاب را به همه توصیه می‌کنم به‌خصوص به آقایان. هرچند در جامعه‌ای هستیم که معمولا داستان‌هایی با محوریت زن، کمتر مورد اقبال عمومی قرار می‌گیرند، اما اگر به گذشته‌های دور نگاهی بیاندازیم می‌بینیم که درواقع اصل داستان‌نویسی را زنان به راه انداختند. بگذریم، ترجیح می‌دهم بیشتر به کتاب بپردازم. <br /><br /><img alt="parandeman.jpg" src="http://www.welgard.ir/magazine/parandeman.jpg" class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" height="252" width="400" />نکته‌ی بسیار مثبت داستان همین است که آدم‌ها را به دو دسته‌ی خوب و بد تقسیم نمی‌کند؛ چیزی که واقعیت زندگی امروز است. کتاب مجموعه‌ی کاملی از دغدغه‌ها و درگیری‌ها&nbsp; و روزمرگی‌های یک زن متاهل و یک مادر ایرانی ست.<br />داستان کتاب نحوه‌ی پاسخ زن داستان به این درگیری‌هاست. زنی که زندگیش خلاصه شده است در نگهداری از فرزندان، حمایت بی‌دریغ از همسر، پخت و پز، رفت و روب و... . او خودش را بی‌محابا وقف دیگران می‌کند بدون آن‌که کسی متوجه باشد و تمام این‌ها به حساب وظیفه گذاشته می‌شود. از خودش فاصله گرفته است و هیچ فضای شخصی‌ای برای خودش به‌عنوان یک فرد نمی‌یابد. همسرش در نیمه‌ی زندگی برای فرار از فشار حاصل از تاهل به قصد ایجاد شرایط بهتر اورا رها می‌کند و به خارج از کشور پناه می‌برد در حالی که می‌داند تلاشی بیهوده است.<br />نویسنده سه بخش از زندگی زن را پیش رویمان می‌گذارد، گذشته‌ای که خلاصه می‌شود در مریضی و مرگ پدر، مادری که همیشه ناراضی ست، و خواهرانی که به نظر نمی‌رسد خوشحال باشند. زن در وضعیت کنونی نیز با زندگی آرامی روبه‌رو نیست، شوهری که خانه را ترک کرده، فرزندانی که مسئولیتشان با اوست و باید شرایط رشدشان را فراهم کند، و مادر و خواهرانی که زن نمی‌تواند روی کمکشان برای گذار از این مرحله حساب کند. آینده از دید زن داستان مبهم و خاکستری‌ست با این حال با کمی دقت در متن، این طور استنباط می‌شود که چندان نوید دهنده نیست.<br />فریبا وفی به خوبی درگیری‌های ذهنی زن را به تصویر می‌کشد، نیاز به رها شدن، نیاز به آزادی و کمی فردیت و داشتن فضای شخصی، نیاز به درک شدن از جانب همسر، نیاز به همراهی که زن بتواند به او اطمینان کند و... در تمام داستان به‌خوبی نمایان است. زنی که قدرتمند است ولی خود را ضعیف می‌بیند، شوهری که گاهی هست و گاهی نیست، گاهی دوستش دارد و گاهی رهایش می‌کند. مادری که قهرمان داستان می‌ترسد مثل او باشد و اعتماد به نفسی که زن در خود گم کرده است و در جایی از داستان اشاره می‌کند شاید کلمه‌ی «بی‌چاره» به خودش بر می‌گردد.<br />داستان به خوبی پیش می‌رود، ذهن مخاطب را با توصیف‌های بی‌هوده و کشدار خسته نمی‌کند. صد البته سیاه‌نمایی محض نیست و در گوشه‌هایی از داستان روزنه‌های امید را به خوبی می‌توان دید. پایان داستان مخاطب را به فکر کردن وا می‌دارد وقتی که می‌گوید «هرکسی پرنده‌ی خودش را دارد.»<br />«پرنده‌ی من» کتاب ملموسی برای خواننده است، همه‌ی ما در زندگی خود نمونه‌ای از زن داستان را دیدیم، مادرمان، همسرمان، دخترمان و گاهی خودمان درگیر دغدغه‌هایی از جنس درگیری‌های قهرمان کتاب بودیم، برای همین با او هم دردی می‌کنیم و جاهایی از داستان ته دلمان می‌گوییم: «درست مثل من.»<br />حسی که بعد از خواند کتاب داشتم حس خوبی بود، و آن این‌که «من نباید روزی تا این حد از خودم فاصله بگیرم.»<br />این رمان سال ۱۳۸۰ توسط نشر مرکز منتشر شد و در سال ۱۳۸۱ توانست چهار جایزه ادبی بنیاد هوشنگ گلشیری، یلدا، مهرگان و جایزه ادبی اصفهان را از آن خود کند.<br />درپایان ترجیح می‌دهم نوشته‌ام را با تکه‌ای از داستان به اتمام برسانم. آن‌جا که قهرمان درگیر حس حسادت شده است و در آن سردگم شده است درست مثل سردرگمی‌اش در تمام زندگی و با خودش فکر می‌کند:<br />«خودآزاریم، بهانه گیر آورده و چه چه می‌زند! صبر می‌کنم دردِ شدیدِ حسادت مثل ِجریانِ الکتریسته از سراسر تنم عبور کند! نا امیدانه به خود می‌گویم اگر او در آن خیابان نزدیک مترو با زنی لحظه‌ی شادی داشته باشد هیچ چیز در دنیا نمی‌تواند آن را خراب کند! مغزم مثل آبکشی با سوراخ‌های گشاد شده است که فکر و خیال چند تا چند تا از آن عبور می‌کنند و به ذهنم هجوم می‌آورند! نمی‌توانم به ترتیب به چیزی فکر کنم. در آن واحد می‌روم و می‌مانم. می‌بخشم و انتقام می‌گیرم. راه می‌روم و می‌ایستم. در نهایت یک خیال سمج‌تر از بقیه است، خیال ِ زن و مردِ عاشق.» <br /> <div><br /></div>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>خنده‌ای که هیچ‌وقت یادم نرفت</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.welgard.ir/magazine/2012/02/post-16.html" />
    <id>tag:www.welgard.ir,2012:/magazine//18.153</id>

    <published>2012-02-17T22:04:09Z</published>
    <updated>2012-02-18T21:16:23Z</updated>

    <summary>پرشانتمام شب برف باریده بود. هوای سرد برف‌های پیاده روی باریک رو تبدیل به یخ کرده بود. با این‌که بعد از ظهر بود اما هوای سرد صبح هنوز هم پوست صورتم رو می‌خراشید. دست‌هایم یخ کرده بود ولی کتاب‌ها و...</summary>
    <author>
        <name>مهدي آريان</name>
        
    </author>
    
        <category term="داستان" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="پرشان" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="پیش‌شماره" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.welgard.ir/magazine/">
        <![CDATA[<img alt="02-rezalatifi-02.jpg" src="http://www.welgard.ir/magazine/02-rezalatifi-02.jpg" class="mt-image-none" style="" width="100" height="91" /><br />پرشان<br /><br />تمام شب برف باریده بود. هوای سرد برف‌های پیاده روی باریک رو تبدیل به یخ کرده بود. با این‌که بعد از ظهر بود اما هوای سرد صبح هنوز هم پوست صورتم رو می‌خراشید. دست‌هایم یخ کرده بود ولی کتاب‌ها و کیف بزرگی که یاد گرفته بودم خوب باید مواظبش باشم نمی‌گذاشتند دست‌هام رو توی جیب ژاکتم فرو کنم. اون موقع روز و با اون سرما، خیابان خلوت بود و می‌تونستم با خیال راحت درمسیر چرخ‌های ماشین‌ها از روی برف‌های آبدار راه برم. سرم پایین بود تا پاهام رو بهترین جایی که می‌شد بگذارم. خیسی کفش و جوراب بهتر از لیز خوردن روی یخ بود. <br />تازه به این محل اومده بودیم و نشانه‌ها رو بلد نبودم. پس سرم رو بلند کردم تا ببینم چه‌قدر مونده به خونه که دیدم یکی از روبرو داره میاد. در همین فاصله صدای ماشینی از پشت سر بهم نزدیک می‌شد. هول شدم و در یک لحظه روی زمین ولو شدم. کیفم از دستم پرت شد. کتاب‌ها و جزوه‌های تشنه‌ی کاغذ کاهی روی برف‌های آبدار رنگ تازه‌ای گرفتند. احساس سوزش بدی کف دست‌هام احساس می‌کردم و درد استخوان لگنم هم حال تهوع بهم داده بود. <br /><br /><img alt="barf.jpg" src="http://www.welgard.ir/magazine/barf.jpg" class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" width="400" height="300" />ماشین از کنارم رد شد و حتی سعی نکرد برف‌های آبدار کم‌تری به صورتم بپاشه. بی اختیار دنبال کسی که می‌اومد گشتم. دیدم قدم‌هاش رو تند کرده تا زودتر به من برسه. اما من از دیدن لپ‌های سرخش و دندون‌هایی که لبش رو گاز گرفته بود تا نخنده، فهمیدم که باید زودتر بلند شم. وقتی از کنارش می‌گذشتم صدای نفس‌هاشو شنیدم و وقتی دورتر شدم صدای قهقه‌هاشو.<br />حیف که اون نمی‌تونه صدای خنده‌های من رو بشنوه وقتی که به یادم میاد!<br />کاش می‌شنید و با هم می‌خندیدیم!<br /><div><br /></div>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>از تنبیه انضباطی تا قهرمانی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.welgard.ir/magazine/2012/02/post-15.html" />
    <id>tag:www.welgard.ir,2012:/magazine//18.152</id>

    <published>2012-02-17T22:02:30Z</published>
    <updated>2012-02-18T16:31:50Z</updated>

    <summary>محسن یعقوبینیم ساعتی بود که تنبیه انضباطی بچه‌های آسایشگاه۲ تمام شده بود. وضعیت کم‌کم عادی و کارها طبق روال معمول انجام می‌شد. برخی پوتین‌هایشان را بیرون آورده و واکس می‌زدند، برخی مشغول صحبت بودند و از سختی تنبیه‌ها و ناعادلانه...</summary>
    <author>
        <name>مهدي آريان</name>
        
    </author>
    
        <category term="داستان" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="محسن یعقوبی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="پیش‌شماره" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.welgard.ir/magazine/">
        <![CDATA[محسن یعقوبی<br /><br />نیم ساعتی بود که تنبیه انضباطی بچه‌های آسایشگاه۲ تمام شده بود. وضعیت کم‌کم عادی و کارها طبق روال معمول انجام می‌شد. برخی پوتین‌هایشان را بیرون آورده و واکس می‌زدند، برخی مشغول صحبت بودند و از سختی تنبیه‌ها و ناعادلانه بودن آنها صحبت می‌کردند و غر می‌زدند، عده‌ای هم می‌خندیدند و از آنچه که به عنوان تنبیه برایشان اعمال شده بود با خنده یاد می‌کردند و انگار نه‌ انگار که تنبیه شده بودند.<br />این چندمین بار پی‌درپی طی چند روز گذشته بود که بچه‌ها به دلیل بی‌انضباطی عده‌ای اندک، تنبیه‌های سختی می‌شدند. صدای بلند علی‌رضا که به قول خودش اعصابش از این همه بی‌عدالتی خرد شده بود بچه‌ها را متوجه او کرد. او گفت: ‹‹به خداوندی خدا اگه یه بار دیگه یه عده با کاراشون بچه‌های دیگر رو به زحمت بندازن من خودم اسم همشونو به سر گروهبان می‌دم. آخه این که نمی‌شه اگه می‌خواین بی‌انضباطی کنین مرد باشین و بگین که شما بودین، که بچه ها این همه به خاطر چند تا بی‌انضباط و بی‌مسئولیت تنبیه نشن.›› <br />صحبت‌های علی‌رضا بچه‌های آسایشگاه را به همهمه انداخت. هر کسی چیزی می‌گفت. یک عده که انگار فقط منتظر بودند تا حرفی پیش بیاید و آنها هم دنبالش را بگیرند. داریوش گفت: «راست می‌گه دیگه، اصلا چه معنی داره که تنبیه برای همه باشه و تشویق برای یه نفر.» حسن گفت: «ای بابا شما دیگه کی هستین. آدم این قدر بی‌جنبه‌ ندیده بودم حالا مگه چی شده، هم ورزش کردین و بدنتون گرم شده و هم تفریحی کردین...» هنوز حرف‌های حسن تمام نشده بود که علی‌رضا گفت: «تو دیگه ساکت شو که هرچی می‌کشیم از دست توست.»<br />با گفتن این حرف، حسن از جا بلند شد و به طرف علی‌رضا رفت و یقه‌اش را گرفت و گفت: «آدم ترسو و بزدل رو اصلا نباید به سربازی بیارن، کسی که از تنبیه بترسه همون بهتر که سربازی نیاد.» بچه‌ها جمع شدند و آن دو را از هم جدا کردند. <br />این رفتار بچه‌ها باعث شد تا میثم که جوانی منطقی و کم‌حرف بود به حرف بیاید. او گفت: «بچه‌ها! این‌قدر خودتونو با این حرف‌هایی که به هیچ جایی هم نمی‌رسه خسته نکنین. من فکر می‌کنم مشکلات این کار ما از یک عدم تفاهم اجتماعی سرچشمه می‌گیره.» بعضی‌ها مثل حمید که حوصله این بحث‌ها را نداشتند گفتند: «برو بابا حوصله‌داری، وسط‌ دعوا نرخ تعیین می‌کنه، تفاهم اجتماعی...». میثم گفت: «خواهش می‌کنم اجازه بدین. چند دقیقه بیشتر طول نمی‌کشه، فقط می‌خواستم بگم این که جوان شاداب باشه و شور و حال جوانی داشته نه تنها بد نیست بلکه خیلی هم خوبه، اما این نباید از حد معمول خارج بشه و باعث بشه که یک عده بی‌گناه به این صورت، پی درپی تنبیه شن. حق‌الناس مسئله مهمی است و اگر خدا از هر گناهی بگذره از حق مردم نمی‌گذره. <br />حسن که ظاهراً تا آن موقع به این بعد قضیه فکر نکرده بود گفت: «آخه آقا میثم این که حق‌الناس نیست، تنبیه سربازی یه چیزیه که بایس باشه اصلا رد خور نداره، دیر و زود داره ولی سوخت وسوز نداره اصلا این تنبیه‌ها ما را ورزیده می کنه. میثم گفت: «شما هم درست می‌گی، این چیز ها نمک سربازیه ولی این که یه عده‌ای این کار را از حد معمول خارج کنن جایز نیست. من حتی معتقدم که این تنبیه‌ها باعث نزدیک شدن دل‌ها به هم می‌شه ولی افراط و زیاده‌روی شما در شیطنت که بچه‌ها را به زحمت انداخته این تصور رو در ذهن‌ها به وجود می‌آره. شما از صبر بقیه بچه‌ها سوء استفاده می‌کنین. تنبیه انضباطی می‌تونه مفید هم باشه. شما همه باید اسم «علی باغبان باشی» را شنیده باشید. آقای باغبان باشی یکی از پیشکسوتان پر افتخار دو و میدانی ایران است که در حال حاضر در مرز ۹۰ سالگی قرار دارد ولی همچنان ورزش می‌کند و سلامت و نشاط کامل خود را حفظ کرده است. علت اصلی که او به سمت ورزش، و دو سوق پیدا کرد همین تنبیه انضباطی در هنگام خدمت سربازی بود. تنبیه آنها از این قرار بود که، تمامی افراد گروهان به علت بی‌انضباطی که مرتکب شده بودند چند بار پادگان رادور بزنند، در حالی که هنوز دور اول تمام نشده بود همه سربازها از فرط خستگی راه می‌رفتند، علی باغبان باشی بدون وقفه به دوی خود ادامه می‌داد، که موجب حیرت وتعجب همه شد. پس از این ماجرا او در خدمت سربازی به تیم ارتش‌های ایران پیوست و پس از افتخاراتی که به‌دست آورد به تیم ملی دعوت شد و با عناوینی که در سطح ایران و آسیا به‌دست آورد نشان داد که می‌تواند یکی از افتخار آفرینان ایران باشد و از همه مهمتر اینکه مشعل بازی‌های آسیایی که در تهران برگزارشد را او روشن کند. <br />در حالی که همه با تعجب یکدیگر را نگاه می‌کردند و از تنبیه انظباطی تا قهرمانی آسیا را در ذهن خود مرور می‌کردند، با کلمه «به جای خود» که از بیرون آسایشگاه شنیده شد بلند شدند و یغلوی به دست برای گرفتن غذای همیشگی (رویداد هفته) به صف شدند. مطمئنم که بیشتر بچه‌های آسایشگاه در فکر این بودندکه، در تنبیه انضباطی بعد خودشان را نشان داده شاید بتوانند به این وسیله به تیم ملی دعوت بشوند و از این خدمت سربازی به نحوی خلاص شوند.<br /> ]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>جشنواره فیلم فجر؛ امیدها و انتظارها</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.welgard.ir/magazine/2012/02/post-14.html" />
    <id>tag:www.welgard.ir,2012:/magazine//18.151</id>

    <published>2012-02-17T21:55:51Z</published>
    <updated>2012-02-18T16:32:28Z</updated>

    <summary>سی‌امین جشنواره فیلم فجر امسال - علی‌رغم حضور تعداد زیادی فیلم در بخش مسابقه - یکی از کم کیفیت‌ترین دوره‌های جشنواره فیلم بود. انگار که سیاست خاصی برای فیلم‌سازی در ایران وجود ندارد و ساخت فیلم‌های خوب و مطرح، تنها...</summary>
    <author>
        <name>مهدي آريان</name>
        
    </author>
    
        <category term="سینما" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="پیش‌شماره" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.welgard.ir/magazine/">
        <![CDATA[<img alt="fajr.jpg" src="http://www.welgard.ir/magazine/fajr.jpg" class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" height="567" width="389" />سی‌امین جشنواره فیلم فجر امسال - علی‌رغم حضور تعداد زیادی فیلم در بخش مسابقه - یکی از کم کیفیت‌ترین دوره‌های جشنواره فیلم بود. انگار که سیاست خاصی برای فیلم‌سازی در ایران وجود ندارد و ساخت فیلم‌های خوب و مطرح، تنها به کوشش سازندگان آن بر می‌گردد. <br />فیلم‌هایی که در این دوره از جشنواره فیلم به نمایش درآمدند، اغلب کیفیتی - با مقایسه استاندارد سینمای ایران - متوسط داشتند. برخی معتقدند که این تعداد فیلم‌های متوسط، نشانه بهبود سینمای کشور است. اما گمان می‌کنم با این تعداد فیلم شرکت‌کننده، حداقل انتظار هم برآورده نشده است، البته اگر قرار باشد انتظاری از جشنواره فیلم فجر داشته باشیم.<br />اما هرچه که بود، انتخاب نشدن هیچ فیلمی برای دریافت جایزه سیمرغ بهترین فیلم، از طرف داوران، و تنها دو دیپلم افتخار برای بهترین فیلم، خود جای تامل بسیاری دارد. <br /><br />در زیر فهرست کامل برگزیدگان «مسابقه سینمای ایران (سودای سیمرغ)» سی‌امین جشنواره فیلم فجر را می‌خوانید:<br /><b>دیپلم افتخار بهترین فیلم:</b> «روزهای زندگی» سعید سعدی و سیما فیلم؛ و «ضد گلوله» رضا رخشان<br />دیگر نامزدها: «ملکه» سیدابوالقاسم حسینی و بنیاد سینمایی فارابی، «نارنجی‌پوش» داریوش مهرجویی، «پل چوبی» علی سرتیپی و مهدی داوری، «بوسیدن روی ماه» منوچهر محمدی<br /><b>سیمرغ بلورین بهترین کارگردانی:</b> پرویز شیخ‌طادی برای «روزهای زندگی»<br />دیگر نامزدها: داریوش مهرجویی «نارنجی‌پوش»، محمدعلی باشه‌آهنگر «ملکه»، همایون اسعدیان «بوسیدن روی ماه»، مانی حقیقی «پذیرایی ساده»<br /><b>سیمرغ بلورین بهترین فیلمنامه:</b> مصطفی کیایی برای «ضدگلوله»<br />دیگر نامزدها: «بوسیدن روی ماه» همایون اسعدیان، «روزهای زندگی» پرویز شیخ‌طادی، «ملکه» محمدرضا گوهری و محمدعلی باشه‌آهنگر، «نارنجی‌پوش» وحیده محمدی‌فر و داریوش مهرجویی،<br /><b>سیمرغ بلورین بهترین بازیگر مرد:</b> ‌فرهاد اصلانی برای «خرس» و «زندگی خصوصی»<br />دیگر نامزدها: حمید فرخ‌نژاد «گشت ارشاد» و «روزهای زندگی»، رضا عطاران «خوابم می‌آد»، حسین یاری «یک سطر واقعیت»، میلاد کیمرام «ملکه»، مصطفی زمانی «یه عاشقانه ساده»<br /><b>سیمرغ بلورین بهترین بازیگر زن:</b> هنگامه قاضیانی برای «روزهای زندگی»، دیپلم افتخار بهناز جعفری برای «تلفن همراه رئیس جمهور»<br />دیگر نامزدها: لیلا حاتمی «نارنجی‌پوش»، مهناز افشار «پل چوبی»، شیرین یزدان‌بخش «بوسیدن روی ماه»، ترانه علیدوستی «پذیرایی ساده»<br /><b>سیمرغ بلورین بهترین بازیگر مکمل مرد:</b> اکبر عبدی برای «خوابم می‌آد»<br />دیگر نامزدها: حمیدرضا آذرنگ «ملکه»، ساعد سهیلی «گشت ارشاد»، افشین هاشمی «بی‌خداحافظی»، پولاد کیمیایی «گشت ارشاد»، احمد مهرانفر «یه عاشقانه ساده»<br /><b>سیمرغ بلورین بهترین بازیگر مکمل زن:</b> یکتا ناصر برای «یکی می‌خواد باهات حرف بزنه»<br />دیگر نامزدها: ویشکا آسایش «برف روی کاج‌ها»، شبنم مقدمی «بوسیدن روی ماه»، میترا حجار «نارنجی پوش»، بیتا فرهی «در انتظار معجزه»<br /><b>سیمرغ بلورین بهترین فیلمبرداری:</b> امیر کریمی برای «روزهای زندگی»، دیپلم افتخار: حسن پویا برای «راه بهشت»<br />دیگر نامزدها: علیرضا زرین‌دست «ملکه»، حسین جعفریان «بوسیدن روی ماه»، تورج منصوری «پل چوبی»<br /><b>سیمرغ بلورین بهترین تدوین:</b> هایده صفی‌یاری برای «نارنجی‌پوش»<br />دیگر نامزدها: وارژ کریم‌مسیحی و مهدی سعدی «روزهای زندگی»، سعید شاهسواری «بی‌خداحافظی»، مهدی حسینی‌وند «گیرنده»، نیما جعفری جوزانی «ضد گلوله»<br /><b>سیمرغ بلورین بهترین موسیقی: </b>حسین علیزاده برای «ملکه»، دیپلم افتخار: ناصر چشم‌آذر برای «گشت ارشاد»<br />دیگر نامزدها: محمدرضا علیقلی «روزهای زندگی»، فردین خلعتبری «یک روز دیگر»، بردیا کیارس «سلام بر فرشتگان»<br /><b>سیمرغ بلورین بهترین طراحی صحنه و لباس:</b> عباس بلوندی برای «ملکه»<br />دیگر نامزدها: علی نصیری‌نیا «روزهای زندگی»، پروین صفری «پل چوبی»، شهرام قدیری‌فر «‌شور شیرین»، لیلا حاتمی «پله آخر»<br /><b>سیمرغ بلورین نامزدهای بهترین چهره‌پردازی:</b> عباس صالحی برای «روزهای زندگی»<br />دیگر نامزدها: سعید ملکان «ملکه»، ایمان امیدواری «خوابم می‌آد»، رسول سیدعربی «آمین خواهیم گفت»، عبدالله اسکندری «یه عاشقانه ساده»<br /><b>سیمرغ بلورین بهترین صدابرداری:</b> ساسان نخعی برای «بوسیدن روی ماه»<br />دیگر نامزدها: نظام‌الدین کیایی «نارنجی‌پوش»، رضا تهرانی «روزهای زندگی»، پرویز آبنار«بی‌خداحافظی»، عباس رستگارپور «ملکه»<br /><b>سیمرغ بلورین بهترین صداگذاری:</b> محمدرضا دلپاک برای «خرس»، دیپلم افتخار: فرامرز ابوالصدق برای «روزهای زندگی»<br />دیگر نامزدها: امیرحسین قاسمی «ملکه»، پرویز آبنار «بی‌خداحافظی»، مهران ملکوتی «ضد گلوله»<br /><b>سیمرغ بلورین بهترین جلوه‌های ویژه بصری:</b> کامران سحر خیز، امیر سحرخیز، سیدهادی اسلامی برای «سلام بر فرشتگان، دیپلم افتخار: حسن ایزدی برای «ملکه»<br />دیگر نامزدها: فرهاد یوسفی، سعید حاجی‌میری «بیداری»، حسین افشار «راه بهشت»، حسین صفا «روزهای زندگی»<br /><b>سیمرغ بلورین بهترین جلوه‌های ویژه میدانی:</b> محسن روزبهانی برای «‌روزهای زندگی»<br />دیگر نامزدها: محسن روزبهانی «ملکه»، و «ضد گلوله»، جواد شریفی‌راد «شور شیرین»، عباس شوقی «خوابم می‌آد»، حمید رسولیان «گشت ارشاد»، حمید سلیمانی «راه بهشت»<br /><b>جایزه ویژه هیئت داوران:</b> داریوش مهرجویی برای «نارنجی‌پوش»<br /><b>بهترین فیلنامه اقتباسی:</b> علی مصفا برای «پله آخر»<br /><b>سیمرغ زرین دبیر جشنواره:</b> رسول صدرعاملی برای فیلم «در انتظار معجزه» و همچنین به تهیه‌کننده فیلم «شور شیرین»<br /><b>فیلم منتخب مردمی در بخش بین‌الملل:</b> «ملکه»]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>حرکت از سوی شعر غنایی به سمت داستان کوتاه مدرن</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.welgard.ir/magazine/2012/02/post-13.html" />
    <id>tag:www.welgard.ir,2012:/magazine//18.150</id>

    <published>2012-02-17T21:33:39Z</published>
    <updated>2012-02-18T16:35:03Z</updated>

    <summary>سارا طالبیبرای متوجه‌شدن ارتباط داستان کوتاه و شعر غنایی لازم است ابتدا شعر غنایی را تعریف کنیم. برخلاف اشعار حماسی که آرمان‌هایی جمعی دارد، شعر غنایی معطوف به فرد است. در شعر غنایی شاعر از درونیات و کشمکش درونی-عاطفی خود...</summary>
    <author>
        <name>مهدي آريان</name>
        
    </author>
    
        <category term="ادبیات" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="سارا طالبی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="پیش‌شماره" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.welgard.ir/magazine/">
        <![CDATA[<img alt="01-SaraTalebi.jpg" src="http://www.welgard.ir/magazine/01-SaraTalebi.jpg" class="mt-image-none" style="" height="96" width="96" /><br />سارا طالبی<br /><br />برای متوجه‌شدن ارتباط داستان کوتاه و شعر غنایی لازم است ابتدا شعر غنایی را تعریف کنیم. برخلاف اشعار حماسی که آرمان‌هایی جمعی دارد، شعر غنایی معطوف به فرد است. در شعر غنایی شاعر از درونیات و کشمکش درونی-عاطفی خود سخن می‌گوید و نگاهی کاملاً فردی به پیرامون دارد. پرویز ناتل خانلری در تعریف شعر غنایی می‌گوید: «برای سرودن شعر، خاصه شعر تغزلی یا غنایی، همین بس که شاعر در گوشه‌ای تنها بنشیند.»[۱]<br />تنها نشستن، موجب غلیان احساسات فروخورده‌ و سرکوب‌شده‌ی شاعر می‌شود که حال، مجال بروز در شعر را پیدا کرده‌اند. در ادبیات کلاسیک شعر غنایی به شعری گفته می‌شود که با نواختن چنگ، سروده یا خوانده شود. در زبان فارسی، «غنایی» از ریشه‌ی «غنا» به معنای «موسیقی» گرفته شده است. شاعران معمولاً هنگام خواندن شعر غنایی چنگ می‌نواختند. بهترین نمونه‌های شعر غنایی در قرن هفتم و هشتم هجری سروده شده‌اند و غزل عاشقانه به اوج می‌رسد. برای مثال، غزل زیر از سعدی -که کم و بیش همه شنیده و یا خوانده‌اند- مبین نگرش کاملاً غنایی به عشق است:<br />«همه عمر برندارم سر از این خمار مستی / که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی<br />تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد / دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی...»<!--[if gte mso 9]><xml>
 <o:OfficeDocumentSettings>
  <o:TargetScreenSize>۸۰۰x۶۰۰</o:TargetScreenSize>
 </o:OfficeDocumentSettings>
</xml><![endif]--><!--[if gte mso 9]><xml>
 <w:WordDocument>
  <w:View>Normal</w:View>
  <w:Zoom>۰</w:Zoom>
  <w:TrackMoves/>
  <w:TrackFormatting/>
  <w:PunctuationKerning/>
  <w:ValidateAgainstSchemas/>
  <w:SaveIfXMLInvalid>false</w:SaveIfXMLInvalid>
  <w:IgnoreMixedContent>false</w:IgnoreMixedContent>
  <w:AlwaysShowPlaceholderText>false</w:AlwaysShowPlaceholderText>
  <w:DoNotPromoteQF/>
  <w:LidThemeOther>EN-US</w:LidThemeOther>
  <w:LidThemeAsian>X-NONE</w:LidThemeAsian>
  <w:LidThemeComplexScript>AR-SA</w:LidThemeComplexScript>
  <w:Compatibility>
   <w:BreakWrappedTables/>
   <w:SnapToGridInCell/>
   <w:WrapTextWithPunct/>
   <w:UseAsianBreakRules/>
   <w:DontGrowAutofit/>
   <w:SplitPgBreakAndParaMark/>
   <w:EnableOpenTypeKerning/>
   <w:DontFlipMirrorIndents/>
   <w:OverrideTableStyleHps/>
  </w:Compatibility>
  <w:BrowserLevel>MicrosoftInternetExplorer۴</w:BrowserLevel>
  <m:mathPr>
   <m:mathFont m:val="Cambria Math"/>
   <m:brkBin m:val="before"/>
   <m:brkBinSub m:val="&#45;-"/>
   <m:smallFrac m:val="off"/>
   <m:dispDef/>
   <m:lMargin m:val="0"/>
   <m:rMargin m:val="0"/>
   <m:defJc m:val="centerGroup"/>
   <m:wrapIndent m:val="1440"/>
   <m:intLim m:val="subSup"/>
   <m:naryLim m:val="undOvr"/>
  </m:mathPr></w:WordDocument>
</xml><![endif]--><!--[if gte mso 9]><xml>
 <w:LatentStyles DefLockedState="false" DefUnhideWhenUsed="true"
  DefSemiHidden="true" DefQFormat="false" DefPriority="۹۹"
  LatentStyleCount="۲۶۷">
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۰" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="Normal"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۹" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="heading ۱"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="9" QFormat="true" Name="heading 2"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="9" QFormat="true" Name="heading 3"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="9" QFormat="true" Name="heading 4"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="9" QFormat="true" Name="heading 5"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="9" QFormat="true" Name="heading 6"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="9" QFormat="true" Name="heading 7"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="9" QFormat="true" Name="heading 8"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="9" QFormat="true" Name="heading 9"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="39" Name="toc 1"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="39" Name="toc 2"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="39" Name="toc 3"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="39" Name="toc 4"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="39" Name="toc 5"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="39" Name="toc 6"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="39" Name="toc 7"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="39" Name="toc 8"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="39" Name="toc 9"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="35" QFormat="true" Name="caption"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۱۰" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="Title"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="0" Name="Default Paragraph Font"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۱۱" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="Subtitle"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۲۲" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="Strong"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۲۰" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="Emphasis"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۵۹" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Table Grid"/>
  <w:LsdException Locked="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Placeholder Text"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۱" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="No Spacing"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۰" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Light Shading"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۱" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Light List"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۲" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Light Grid"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۳" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading ۱"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۴" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading ۲"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۵" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List ۱"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۶" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List ۲"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۷" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid ۱"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۸" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid ۲"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۹" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid ۳"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۷۰" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Dark List"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۷۱" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Shading"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۷۲" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful List"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۷۳" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Grid"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۰" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Light Shading Accent ۱"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۱" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Light List Accent ۱"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۲" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Light Grid Accent ۱"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۳" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading ۱ Accent ۱"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۴" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading ۲ Accent ۱"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۵" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List ۱ Accent ۱"/>
  <w:LsdException Locked="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Revision"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۳۴" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="List Paragraph"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۲۹" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="Quote"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۳۰" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="Intense Quote"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۶" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List ۲ Accent ۱"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۷" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid ۱ Accent ۱"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۸" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid ۲ Accent ۱"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۹" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid ۳ Accent ۱"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۷۰" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Dark List Accent ۱"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۷۱" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Shading Accent ۱"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۷۲" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful List Accent ۱"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۷۳" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Grid Accent ۱"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۰" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Light Shading Accent ۲"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۱" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Light List Accent ۲"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۲" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Light Grid Accent ۲"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۳" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading ۱ Accent ۲"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۴" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading ۲ Accent ۲"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۵" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List ۱ Accent ۲"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۶" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List ۲ Accent ۲"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۷" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid ۱ Accent ۲"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۸" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid ۲ Accent ۲"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۹" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid ۳ Accent ۲"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۷۰" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Dark List Accent ۲"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۷۱" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Shading Accent ۲"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۷۲" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful List Accent ۲"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۷۳" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Grid Accent ۲"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۰" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Light Shading Accent ۳"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۱" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Light List Accent ۳"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۲" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Light Grid Accent ۳"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۳" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading ۱ Accent ۳"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۴" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading ۲ Accent ۳"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۵" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List ۱ Accent ۳"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۶" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List ۲ Accent ۳"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۷" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid ۱ Accent ۳"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۸" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid ۲ Accent ۳"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۹" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid ۳ Accent ۳"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۷۰" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Dark List Accent ۳"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۷۱" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Shading Accent ۳"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۷۲" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful List Accent ۳"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۷۳" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Grid Accent ۳"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۰" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Light Shading Accent ۴"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۱" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Light List Accent ۴"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۲" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Light Grid Accent ۴"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۳" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading ۱ Accent ۴"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۴" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading ۲ Accent ۴"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۵" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List ۱ Accent ۴"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۶" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List ۲ Accent ۴"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۷" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid ۱ Accent ۴"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۸" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid ۲ Accent ۴"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۹" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid ۳ Accent ۴"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۷۰" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Dark List Accent ۴"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۷۱" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Shading Accent ۴"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۷۲" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful List Accent ۴"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۷۳" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Grid Accent ۴"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۰" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Light Shading Accent ۵"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۱" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Light List Accent ۵"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۲" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Light Grid Accent ۵"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۳" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading ۱ Accent ۵"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۴" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading ۲ Accent ۵"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۵" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List ۱ Accent ۵"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۶" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List ۲ Accent ۵"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۷" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid ۱ Accent ۵"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۸" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid ۲ Accent ۵"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۹" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid ۳ Accent ۵"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۷۰" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Dark List Accent ۵"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۷۱" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Shading Accent ۵"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۷۲" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful List Accent ۵"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۷۳" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Grid Accent ۵"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۰" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Light Shading Accent ۶"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۱" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Light List Accent ۶"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۲" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Light Grid Accent ۶"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۳" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading ۱ Accent ۶"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۴" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading ۲ Accent ۶"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۵" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List ۱ Accent ۶"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۶" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List ۲ Accent ۶"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۷" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid ۱ Accent ۶"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۸" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid ۲ Accent ۶"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۶۹" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid ۳ Accent ۶"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۷۰" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Dark List Accent ۶"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۷۱" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Shading Accent ۶"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۷۲" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful List Accent ۶"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۷۳" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Grid Accent ۶"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۱۹" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="Subtle Emphasis"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۲۱" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="Intense Emphasis"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۳۱" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="Subtle Reference"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۳۲" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="Intense Reference"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="۳۳" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="Book Title"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="37" Name="Bibliography"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="39" QFormat="true" Name="TOC Heading"/>
 </w:LatentStyles>
</xml><![endif]--><!--[if gte mso 10]>
<style>
 /* Style Definitions */
 table.MsoNormalTable
	{mso-style-name:"Table Normal";
	mso-tstyle-rowband-size:۰;
	mso-tstyle-colband-size:۰;
	mso-style-noshow:yes;
	mso-style-priority:۹۹;
	mso-style-parent:"";
	mso-padding-alt:۰in ۵.۴pt ۰in ۵.۴pt;
	mso-para-margin:۰in;
	mso-para-margin-bottom:.۰۰۰۱pt;
	mso-pagination:widow-orphan;
	font-size:۱۰.۰pt;
	font-family:"Times New Roman","serif";}
</style>
<![endif]--><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span>[۲]<br />در این غزل احساسات پُرشور عاشق به معشوق مشخص است.<br /><br /><img alt="stott-apple-books.jpg" src="http://www.welgard.ir/magazine/stott-apple-books.jpg" class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" height="267" width="400" />حال می‌پردازیم به داستان کوتاه. داستان کوتاه مدرن پاسخی است به نیاز درونی نویسنده برای فارغ‌شدن از قید و بند ناشی از محدودیت رئالیسم. مهم‌ترین ویژگی داستان کوتاه مدرن، عطف توجه نویسنده از جهان بیرونی به دنیای تاریک و مبهم ذهن است و هزارتوی پر رمز و راز ذهنی شخصیت داستان را می‌کاود. در داستان‌های مدرن اصالت با فرد است. تک‌گویی درونی شخصیت اصلی، تبلوری از محتوای روحی وی و کلیدی است برای رسیدن به سوالات ذهن خواننده. شخصیت اصلی معمولاً فردی منزوی و مردم‌گریز است و گاهی در مواجهه با مسائل عینی، مورد هجوم خاطراتی از گذشته قرار می‌گیرد. شخصیت‌پردازی از طریق تصویرکردن دنیای رویاها، کابوس‌ها و تداعی‌های شخصیت اصلی صورت می‌گیرد. <br />همان‌طور که درتعریف اشعار غنایی گفتیم، در اشعار غنایی صبغه‌ای تماماً ذهنیت‌مبنا (عاری از توصیف‌های عینی)، لحنی آهنگین و سرشار از احساس، بیان عاطفی و شخصی موج می‌زند. شعر غنایی معمولا شامل پنج تا دوازده بیت است و همین کوتاهی موجب نزدیکی اشعار غنایی و داستان‌های کوتاه می‌شود. شاعر و نویسنده می‌کوشند تا هجوم احساسات درونی خود را در کمترین تعداد واژه به خواننده القا کند و در نهایت خواننده وارد ساحت خصوصی و عاطفی شاعر/نویسنده می‌شود و به ندای درونی او گوش می‌دهد.<br /><br />۱ و ۲. داستان کوتاه در ایران، دکتر حسین پاینده، انتشارات نیلوفر، چ اول، ۱۳۸۹، ج۲.<br />]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>ای عشق، همه بهانه از کیست؟</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.welgard.ir/magazine/2012/02/post-12.html" />
    <id>tag:www.welgard.ir,2012:/magazine//18.149</id>

    <published>2012-02-17T21:25:57Z</published>
    <updated>2012-02-18T16:35:53Z</updated>

    <summary>مریم یاراحمدیگفتم: از مرز چشمانم دورتر نرو، از فاصله‌ی دستانم بیشتر نرو، اما رفت؛ التماس کردم، التماس! ولی او نشنید و رفت و من عاشق شدم، چرا که در عشق صدای فاصله‌هاست.نسیم ۲۴ساله ساکن هفت‌شهر عشق زمینی است. او می‌گوید:...</summary>
    <author>
        <name>مهدي آريان</name>
        
    </author>
    
        <category term="جامعه" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="پیش‌شماره" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.welgard.ir/magazine/">
        <![CDATA[مریم یاراحمدی<br /><br />گفتم: از مرز چشمانم دورتر نرو، از فاصله‌ی دستانم بیشتر نرو، اما رفت؛ التماس کردم، التماس! ولی او نشنید و رفت و من عاشق شدم، چرا که در عشق صدای فاصله‌هاست.<br />نسیم ۲۴ساله ساکن هفت‌شهر عشق زمینی است. او می‌گوید: «عشق یعنی خودخواهی که نخستین خصیصه‌اش مالکیت است. او را فقط برای خودم می‌خواستم. حس مالکیت زیادی به او داشتم. فکر می‌کردم از روی عقل حرکت می‌کنم اما نمی‌دانستم عشق و عقل در یک ظرف نمی‌گنجد. مثل من و او. برای همین او رفت؛ رفت، می‌فهمی؟ بعد از او بود که آموختم عشق یعنی رهایی، یعنی مراعات؛ بعد از رفتن او واقعاً عاشق شدم. دوست داشتن را یادگرفتم و احترام گذاشتن به خواسته‌ی دیگری را؛ عشق انسان را شجاع می‌کند و حالا خوب می‌دانم که عشق بهانه‌ی زندگی است. پس من همیشه عاشقم.»<br />خندید و گفت: « ادامه بدهم؟»<br />نگاهش کردم و گفتم: «‌ کافی است؛ سهراب تمامش را گفته است. عشق، تنها عشق مرا به وسعت اندوه زندگی‌ها برد. مرا رساند به امکان یک پرنده شدن.»<br />بهزاد که سال‌هاست از زمان عاشق شدنش می‌گذرد، می‌گوید: «عشق مانند بارانی‌است که می‌بارد و سبز می‌کند و اگر نبارد همه چیز خشک می‌شود، کویر می‌شود.»<br />بهزاد هم روزی عشق را تجربه کرده. اگرچه عشقش به سالیان دور برمی‌گردد. عشقی که جرقه زده و آتش را روشن کرده بود. عشقی که تا جایی پیش رفته بود که به قول دوستانش عشق نبود، پرستش بود. بهزاد حالا به آن روزها می‌خندد. اما من فقط نگاهش می‌کنم؛<br />می‌گوید: «حتی کلمه‌ای بین ما رد و بدل نشد فقط نگاه بود و بس.»<br /><img alt="love.jpg" src="http://www.welgard.ir/magazine/love.jpg" class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" height="289" width="350" />بهزاد که حالا مهر سکوت خاطراتش را شکسته و آنها را یک به یک مرور می‌کند، می‌گوید: «عشق روی احساسات بنا می‌شود، آن شخص دست پرورده‌ی ذهنم بود. من او را ساختم و چون غیر از عشق پای غرور هم در میان بود، فقط به نگاه‌ها و جرقه‌هایی در چشمانش بسنده کردم تا زمانی برسد که غرور مغلوب عشق شود، اما غرورم چندان بود که زمانی رسید که دیگر جرقه‌ها در نگاه دختر خاموش شده بود.»<br />در پایان زیر لب چیزی می‌گوید که انگار از این‌که خاطراتش را زنده کرده‌ام، دل خوشی ندارد و من با پیروزی زمزمه می‌کنم: « عشق یا متولد نمی‌شود یا هرگز نمی‌میرد. و این بار اوست که فقط نگاهم می‌کند.»<br />نمی‌دانم چرا فقط وقتی صحبت از عشق می‌شود همه به یاد قلبی تیرخورده و قطرات خونی که از آن می‌چکد می‌افتند؟<br />آرش ۱۹ساله جمله را می‌شنود و می‌خندد. مثل بقیه با تمسخر می‌گوید: «عشق اصلاً وجود ندارد. این حرف‌ها یک مشت دروغ است که در مغز ما فرو کرده‌اند. عشق و وصل و هجران قله‌های قشنگی‌اند که فقط به درد شاعران می‌خورند و بس.»<br />نگاهش می‌کنم؛ گردن‌بند قلب مانندش از زیر پیراهنش پیداست. تا حالا عاشق نشدی؟ دیگر حوصله‌ی این حرف‌ها را ندارد، شاید هم طاقت آن را. چیزی نمی‌گوید اما سکوتش چه گویاست! ناگاه به انتظار رهایش کردم، ناگاه دوباره نگاهش. واین دوناگاه را فاصله‌ای بود که گفت: « نگاهت به مرده می‌ماند، برکوچه رفته‌است عاشق.» چون به صراحت پرسید به صراحت پاسخش دادم: بر نگاه من آن رفته که بر زیبای تو. این را به قصد خستن جانش گفتم.<br />مینا عاشق نشده‌است. او دوست داشتن را ترجیح می‌دهد؛ چراکه معتقد است بر پایه‌ی عقل و منطق است ولی عاشقی فقط یک حس مطلق است. مینا در وجودش که سراسر احساس است، بت بزرگی دارد که به قول خودش ساخته‌ی دست خودش است و می‌گوید: «برای عاشق شدن باید این بت شکسته شود و او راضی به بت‌شکنی نیست.»<br />ابراهیم که چندسال از مینا کوچکتر است ـ و هرگز هم اورا ندیده ـ نیز همین عقیده را را دارد و می‌گوید: «دوست داشتن یعنی تشابه سلیقه. آدم با کسی دوست می‌شود که علایقش با او مشترک باشد و هرگاه این اشتراک از بین رفت، دوستی قطع می‌شود. اما در عشق هیچ ضمانتی نیست.»<br />مینا می‌گوید: «من همیشه در زندانِ قلبم به سر می‌برم. بر دروازه‌ی قلبم نوشته‌ام: « ورود عشق ممنوع!»<br />ابراهیم نمی‌خواهد تعهد و مسؤلیت عشق را بپذیرد، چون می‌داند اگر عشق بیاید مهمان همیشگی‌است؛ حتی اگر این مهمانی هزاران سال طول بکشد باز هم می‌ماند. اما مینا از تقدس عشق می‌گوید، او حاضر نیست غرورش را برای کسی که درخور تقدس این عشق نیست بشکند. ولی هردو در پایان اعترافات بزرگی می‌کنند: « دوست دارم عاشق باشم ولی جرئتش را ندارم.»<br />لیلا کتابی به دستم می‌دهد که عاشقی، بر صفحه‌ی نخستینش نوشته بود: «آه دوست من! ای قدیمی! مگر عاشق باشی؛ وگرنه به هر شیوه که نگاهت می‌کنم پریشان حالی بیش نیستی.»<br />نگاهم بر صفحه‌ی کتاب لغزید؛ خندید و گفت: « توهم عاشقی؟ »<br />گفتم: اگر از من می‌پرسی پریشان حالی بیش نیستم اما تو بگو تا به حال عاشق شدی؟<br />بله! تا دلت بخواهد! اولش هم عاشق خودم شدم. خندیدم؛ ولی نگاه جدی او خنده‌ام را دزدید. مگر بی‌عشق می‌توان زندگی کرد. تا عاشق خودت نباشی نمی‌توانی عاشقی کنی. عشق عین خودخواهی‌است. عاشق همه چیز را برای خودش می‌خواهد. حتی عشق مادرها؛ چون مادرها فقط عشق فرزند را می‌خواهند خداهم عاشق بود. عاشق خودش بود و خلقت ما بر پایه‌ی همین عشق بود.<br />لیلا حالا آرام تر شده، من هم.<br /> <div><br /></div><div><br /></div><div><br /></div>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>نوشته‌ای بر حسب یک اتفاق</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.welgard.ir/magazine/2012/01/post-10.html" />
    <id>tag:www.welgard.ir,2012:/magazine//18.147</id>

    <published>2012-01-22T11:52:51Z</published>
    <updated>2012-02-18T16:36:44Z</updated>

    <summary>گاهی می‌افتد و گاهی کاش بی‌افتد: اتفاق.هر وقت که می‌افتد، همه چیز را تغییر می‌دهد. تمام برنامه‌ها و شایدها و اگرها به پایان می‌رسند. و دوباره می‌افتد و دوباره همه‌چیز را تغییر می‌دهد: اتفاق.پس ما این وسط چه ‌کاره‌ایم؟ما متاثران...</summary>
    <author>
        <name>مهدي آريان</name>
        
    </author>
    
        <category term="پیش‌شماره" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.welgard.ir/magazine/">
        <![CDATA[گاهی می‌افتد و گاهی کاش بی‌افتد: اتفاق.<br />هر وقت که می‌افتد، همه چیز را 
تغییر می‌دهد. تمام برنامه‌ها و شایدها و اگرها به پایان می‌رسند. و دوباره
 می‌افتد و دوباره همه‌چیز را تغییر می‌دهد: اتفاق.<br />پس ما این وسط چه ‌کاره‌ایم؟<br />ما متاثران قانون اتفاق در بازی زندگی هستیم و اتفاق‌ها، غول یا بونز بازی‌مان هستند.<br />من
 اما به طرز احمقانه‌ای معتقدم ما خودمان می‌توانیم باعث - حد اقل - خیلی 
از این اتفاق‌ها باشیم؛ چه اتفاق‌هایی که در درون‌مان می‌افتد، و چه 
اتفاق‌های دیگر. یعنی ما متاثر از اتفاق‌هایی هستیم که خودمان باعث‌شان 
هستیم.<br />مثلا می‌توانیم معتقد باشیم باعث هیچ‌کدام از این اتفاق‌ها 
نیستیم و بشویم بازیچه اتفاق‌‌ها، یا معتقد باشیم اتفاق‌ها متاثر از ما 
هستند و بشوند بازیچه ما. و یا مثلا... تا بخواهید مثال.<br />در هر صورت این «اعتقاد» خود، اتفاقی که است با تصمیم ما می‌افتد.<br /><br />پی‌نوشت‌ها:<br />۱- مشکل هوای بس ناجوانمردانه سرد رو با کاپشن و پشم می‌شه چاره کرد. اما سرهای در گریبان رو... تف!<br />۲- به نا امیدی از این در مرو بزن فالی - بود که قرعه دولت به نام ما افتد | حافظ ]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>لطفا لبخند بزنید</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.welgard.ir/magazine/2011/01/post-4.html" />
    <id>tag:www.welgard.ir,2011:/magazine//18.118</id>

    <published>2011-01-28T15:30:21Z</published>
    <updated>2012-02-18T17:01:44Z</updated>

    <summary><![CDATA[هر اتفاقی که می‌افتاد، شدیدا تحت تأثیر قرار می‌گرفت. مثلا چند وقت پیش نمی‌دانم در اثر چه شعری که پشت یکی از همین مینی‌بوس‌های درحال انقراض خوانده بود، به صورت مزمن دچار تغییر فکری و فلسفی شد.&nbsp;مدام فکر می‌کرد و...]]></summary>
    <author>
        <name>مهدي آريان</name>
        
    </author>
    
        <category term="طنز" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.welgard.ir/magazine/">
        <![CDATA[<span class="mt-enclosure mt-enclosure-image"><img alt="dalghak.jpg" src="http://www.welgard.ir/weblog/dalghak.jpg" class="mt-image-center" style="margin: 0pt auto 20px; text-align: center; display: block;" height="250" width="200" /></span>هر
 اتفاقی که می‌افتاد، شدیدا تحت تأثیر قرار می‌گرفت. مثلا چند وقت پیش 
نمی‌دانم در اثر چه شعری که پشت یکی از همین مینی‌بوس‌های درحال انقراض 
خوانده بود، به صورت مزمن دچار تغییر فکری و فلسفی شد.<br />&nbsp;مدام فکر می‌کرد و سئوال می‌پرسید و نتیجه‌اش هم فقط اضافه شدن سئوالات بی‌پاسخ بود.<br />مثلا
 می‌گفت خدا خر را شناخت و شاخ نداد... اما گاو را چه‌طور؟! مگر نه اینکه 
خر را به خاطر نفهمیش شاخ نداده‌اند تا کار دست خودش و دیگران ندهد؟ پس گاو
 چی؟ یعنی گاو با شعور است؟<br />و یا زمانی بود که ادبیات می‌خواند. 
می‌خواست کتابی در رابطه با حافظ بنویسد. متوجه شدم برای اینکار دنبال 
نشانی دیوید بکام می‌گردد. ازش پرسیدم دیویدبکام چه‌ ربطی به حافظ دارد؟ 
گفت که دیوید بکام معشوق حافظ بود! گفتم چه‌طور؟ گفت مگر نشنیدی که گفته: 
گل در بر و می در کف و معشوق بکام است؟!<br />مدتی هم دل درد داشت. هی اشک 
می‌ریخت و غصه می‌خورد و ناله می‌کرد. هرقدر پیشنهاد می‌کردم برود پیش دکتر
 یا حداقل آب جوش نبات بخورد، می‌گفت نه... من عاشق شدم! گفتم عاشق چه کسی؟
 گفت نمی‌دانم. گفتم پس چرا ادعای عاشقی می‌کنی؟ گفت پس این دل درد برای 
چیه؟ البته چندساعت بعد، با یک دستشویی رفتن فارغ شد و این مشکل حل شد!<br />یک
 روز هم جای دیگه‌‌اش درد گرفته بود که نمی‌گفت کجاش درد می‌کنه. فقط 
می‌گفت درد دارم. این دردمندیش باعث شد تا به فکر مردم بیفتد و بخواهد 
خنده‌ای بر روی لبشان باز کند. هرکاری می‌کرد جواب نمی‌داد. خب حق هم داشت.
 نمی‌شد... کار ساده‌ای نیست. آن هم تو این دوره و زمانه. تا اینکه یک روز 
گفت راهش را پیدا کرده. دعوتم کرد تا خنده مردم را ببینم.<br />رو به جمعیت 
کرد لبخند زد. ساطورش که خونین بود رو برد بالا، و با لحن مهربانانه‌ای 
گفت: عزیزان، نتیجه‌اش رو که دیدید. پس حالا لطف کنید و بخندید؟ همه 
خندیدند، من هم خندیدم! از ته دل<br /><br />پی‌نوشت:<br />+ از ته دل خندیدن کار خطرناکی است. پیشنهاد می‌کنم اگر خواستید دست به این کار بزنید، زیاد از ته نخندید<br />+ عکس مربوط به کتاب «عقاید یک دلقک» اثر «هاینریش بل» است]]>
        
    </content>
</entry>

</feed>

