شما در صفحه «طنز» هستيد

خبر مرگ

خدا بیامرزد محسن مرادی را. نه منظورم آن محسن مرادی نیست که شما فکر می‌کنید. یک محسن مرادی دیگری را می‌گویم. محسن مرادی که من می‌گویم، به طرز مسخره‌ای به جای یک گاو کشته شد.
ماجرا از این قرار است که توی کشتارگاه، یک گاو که نمی‌خواست بمیرد و مقاومت می‌کرد، باعث شد محسن مرادی در تلاش برای کشتن گاو، به اشتباه بی‌افتد و برود زیر دستگاه برش و...
من را مسئول خبر دادن کشته شدن محسن مرادی به همسرش کردند. هر بهانه‌ای هم آوردم قبول نکردند. گفتند تو بیشتر از همه او را می‌شناسی و خانه‌ات نزدیک خانه‌اش است. ولی من نه خانه او را بلد بودم و نه شناخت زیادی از او داشتم. اما چون تصمیم گرفته بودند این مسئولیت را بی‌اندازند گردن من، می‌دانستم که مقاومت فایده‌ای ندارد؛ تصمیم‌شان را گرفته‌اند. پیمان گفت که حاضر است با من بیاید. قبول کردم. نشانی را نوشتند روی یک کاغذ تا فراموشمان نشود و رفتیم.
توی راه پیمان گفت: بیچاره محسن مرادی، خدا بیامرزدش.
- آره بیچاره... مرد خوبی بود...
- حیف که به این طرز مسخره مرد... چه مرد خوبی بود...
- البته من شناخت زیادی ازش ندارم...
- من هم همین‌طور. الان هم که فکرش را می‌کنم می‌بینم چیزی که باعث بشه بگم آدم خوبی بود وجود نداره...
- آره... اصلا می‌دونی چیه... زیاد ازش خوشم نمیومد...
- فکر کنم از این آدمایی بوده که با هیشکی جوش نمی‌خوره...
- لابد تو خونه زنش رو هم کتک می‌زده...
- ولی عجب آدم عوضی بود ها...
- ولی اگه این جوری باشه کارمون تو خبر دادن به زنش راحت می‌شه
- خانم مرادی، تبریک می‌گم: محسن به درک واصل شد
- خانم مرادی، دیگه از دست اون غول بیابونی راحت شدید
- نه بابا... نمی‌تونیم ریسک کنیم...
- راست می‌گی. اصلا شاید اگه زنده می‌موند فرصت توبه پیدا می‌کرد.
- شاید تو همون لحظه آخر توبه کرده باشد...
- بیچاره محسن مرادی
- عجب مرد خوبی بود...
نزدیک که رسیدیم، نشانی را پیدا نمی‌کردیم. به پیمان گفتم نشانی را در بیاورد که گفت: قسم می‌خورم دادنش به تو.
همه جیب‌هام رو گشتم: ولی دست من نیست. دادن به تو...
تصمیم گرفتیم همین‌طوری زنگ خانه‌ها را بزنیم تا خانه محسن مرادی مرحوم را پیدا کنیم. دو سه بار اشتباه گرفتیم و خبر را به خانواده‌های دیگری دادیم تا این‌که نشانی پیدا شد؛ داخل جیب پیمان بود!
خانم محترمی در را باز کرد. گفتیم با آقا محسن کار داریم.
- هنوز نیامده. سر کار است.
گفتم پس منتظرش می‌مانیم. ظاهرا خوشش نیامد اما چون اعتمادش را جلب کرده بودیم ما را دعوت کرد توی خانه. توی خانه نشسته بودیم که گفت چیزی نمانده شوهرش بیاید. خواستم بگویم دیگر نمی‌آید. ولی نتوانستم. رفت داخل آشپرخانه و من و پیمان پچ پچ کردیم. پیمان گفت: می‌خواهی من بگم؟
- نه. ترجیح می‌دم خودم بگم.
خانم مرادی همراه سینی شربت از آشپزخانه می‌آید بیرون و می‌گوید این شربت‌ها را شوهرش درست کرده. خواستم بگویم قدر شربت‌ها را بیشتر بدانید، چون دیگر از این شربت‌ها نخواهد ساخت. ولی نه... این طرز خبر دادن مناسب نیست.
پیش خودم فکر کردم بگویم:
- خانم مرادی، ‌قرار است به شما از طرف بیمه مبلغ زیادی بدهند...
- حدس بزنید چرا ما اینجاییم و اینقدر چهره‌مان گرفته است؟
- می‌دانستید زندگی دو روز است...؟
- شوهرتان به جای یک گاو مرد...
که خانم مرادی گفت: عجیبه! تا حالا باید می‌اومد... سابقه نداشت این‌قدر دیر بیاد... اون هم بی‌خبر...
بعد من سعی کردم آرامش کنم: نگران نباشید، شاید کار ضروری برایش پیش آمده باشد.
بعد هرسه نشستیم سریال جومونگ را تماشا کردیم. خانم مرادی گفت شوهرش تحت هیچ شرایطی این سریال را از دست نمی‌داد، نگرانم که چرا تا حالا نیومده.
پیمان: شاید یک گاوی که نمی‌خواست بمیرد مانع آمدنش شد...
خانم مرادی: شاید...
من نتوانستم باز هم خبر را بدهم و پیمان که دیگر کلافه شده بود، بلند شد و گفت: ببخشید مزاحم شدیم، باید دیگر برویم.
من هم ناچار دنبال پیمان بلند شدم و هر دو رفیتیم...

وقتی پا به پا می‌خورد

aryan-mahdi.jpgمهدی آریان

توی تاکسی نشستن خیلی سخت است. البته منظورم مواقعی است که یک خانم کنار آدم بنشیند. این‌طور موقع‌ها عزا می‌گیرم. نمی‌دانم باید چه‌کار کنم؟! اگر آن داستان‌هایی که بعضی‌ها با افتخار تعریف می‌کنند را نشنیده بودم، شاید راحت‌تر بودم. یعنی مثل همیشه خودم را جمع می‌کردم تا مبادا برخوردی با خانم کناری صورت بگیرد. اما خب... من آن داستان‌ها را شنیده‌ام. داستان‌هایی که مثلا چه‌طور یک خانم، داخل تاکسی به راوی داستان دل داده و همان توی تاکسی با هم رفیق شده‌اند و به راننده گفته‌اند دربست برود کافه آوانسن یا کافه هیچ یا سینما آزادی یا چه می‌دانم یک جهنم‌دره دیگر...
بر اساس این داستان‌ها که گاهی بیشتر به افسانه می‌مانند، در ابتدا خانم‌ها از خودشان رفتاری را نشان می‌دهند که به قول بچه‌ها یعنی دارند پا می‌دهند. مثلا با پایشان می‌زنند به پای آدم یا ساعت می‌پرسند یا چه می‌دانم...؟!
اما من که فکر می‌کردم همیشه پایشان اتفاقی می‌خورد به پایمان، یا وقتی می‌پرسند ساعت چند است، منظورشان این است که ساعت چند است؛ به بچه‌ها گفتم من این‌طور موقع‌ها خودم را بیشتر می‌کشم کنار، یا می‌گویم ساعت ندارم. ولی بچه‌ها می‌گویند:
-    اسکلی دیگه... دارن بهت پا می‌دن!
-    نه بابا از نجابتشه... بچه مثبته!
خودم هم نمی‌دانم اسکلم یا نجیب؟ چون راستش بدم نمی‌آید به‌جای این همه قهوه‌خانه رفتن با اکبر و ممد با آن همه ریش و سبیل‌شان و خوانسار چاقیدن و چرت و پرت گفتن، یک بار هم با یکی از این هانی‌ها بروم کافی شاپ و سیگار کمل دود کنم و دبل اسپرسو بخورم و چرت و پرت بگویم.
البته به استناد همان داستان‌ها، مشخص می‌شود که بین «پا به پا» خوردن‌های اتفاقی و «پا به پا» خوردن‌های «پا دادن» تفاوتی هست که اصلا رمز این موفقیت‌ها در همین تشخیص‌هاست و علم این تشخیص‌ها به دست نمی‌آید مگر با تجربه.
این قسمت عدم تشخیص را خودم بارها دیده‌ام. من با چشمان خودم دیدم بعضی از مردانی را که توی تاکسی، چه‌طور در اثر بی‌تجربگی و عدم تشخیص درست از شرایط، تیرشان به خطا می‌رود و با گوش‌های خودم جیغ‌ و دادهای خانم کنار دستی‌اش را که چه چیزهایی می‌گفت شنیده‌ام. که چه چیزهایی می‌گفت!
توی تاکسی نشستن خیلی سخت است.

مینی بوس چاق

متجرم: مرضیه احدی
متن زیر نوشته «ایستیکلال اکارسو (istiklal akarsu)» اولین بار در کتاب bir alex degilim در فوریه ۲۰۱۲ با عنوان obez minibus توسط  انتشارات dizusu edebiyat به چاپ رسیده است.
ایستیکلال اکارسو متولد ۱۹۷۶ فارغ‌التحصیل رشته اقتصاد است. وی به‌عنوان سناریت و وبلاگ‌نویس فعالیت می‌کند. ویژگی که اکارسو را از بقیه هم مسلکانش متمایز می‌کند این است که وی پدیده شبکه‌های اجتماعی اینترنت و دنیای مجازی است و ۱۶۰ هزار تعقیب کننده دارد. و این برای کسی که ستاره نیست، بی‌سابقه است. بعد از محبوبیت وی در دنیای مجازی، ناشران نوشته‌های وی را به صورت کتاب منتشر کرده‌اند هم اکنون به عنوان سناریست سریال‌های طنز فعالیت می‌کند.

دلم برای وسایل نقلیه عمومی تنگ شده بود. تصمیم گرفتم یک هفته با مینی بوس و اوتوبوس و تراموا رفت و آمد کنم. اما در اولین قدم، در مینی‌بوس گیر کردم و مغلوب شدم.
مینی‌بوس‌ها عمومی‌ترین وسیله حمل و نقل عمومی هستند که به خاطر رانندگانی که پنج برابر ظرفیت مسافر سوار می‌کنند به وسیله شکنجه عمومی تبدیل شده‌اند. بدترین زمان برای مینی‌بوس سوار شدن، وقتی است که شما می‌خواهید سوار مینی‌بوسی در یک مسیر پر رفت و آمد بشوید. برای سوار شدن در چنین مینی‌بوس‌هایی باید توانایی آن را داشته باشید تا بتوانید نفستان را تا ۵ دقیقه حبس کنید. چون  وقتی ۵۴ نفر سوار مینی بوسی می‌شوند که ظرفیتش ۱۴ نفر است پس برای هر کس سهم اکسیژن چندانی  باقی نمی‌ماند.
من هم بزرگ‌ترین اشتباه زندگیم را کرده بودم و با لب تاپ سوار مینی بوس شده بودم. یعنی یک صفر مسابقه را واگذار کرده بودم. وقتی برای خودم جا نبود چطور می‌توانستم لب‌تاپم را از شر ضربه‌های شانه سنگی و پاهای ستونی در امان نگه دارم. شانس با من یار بود و یک جای خالی پیدا کردم. فورا نشستم. و لب‌تاپم را بر روی زانوهایم گذاشتم.
دهه بیست عمرم را تمام کرده بودم و وارد دهه سی شده بودم. یکی از امتیازات مثبت این سن، این است که همیشه در وسائل نقلیه عمومی کوچکتر از شما وجود دارد. این امتیاز بزرگی است چون وقتی یک خانم یا آقای مسن وارد  بشود دیگر نیازی نیست شما جایتان را به او بدهید. چون حتما تعداد زیادی کوچکتر از شما وجود دارد. اما آن روز بد شانس بودم چون به جز من و پسر بچه دبیرستانی که کنارم نشسته بود بقیه همه پیر بودند. فکر کنم یک خانه سالمندان نزدیک ایستگاه بود چون میانگین سنی مینی‌بوس نزدیک ۴۰۰ بود. اگر من و آن پسر بچه دبیرستانی را حساب نکنیم، جوان‌ترین فرد اتوبوس ۶۰ ساله بود. برای همین اگر فرد مسن دیگری وارد مینی‌بوس می‌شد، جایم را از دست می‌دادم تنها امید و تسلی‌ام همین پسر بچه دبیرستانی بود که کنارم نشسته بود.
با دادن جایم مشکلی نداشتم، با سرپا ایستادن نمی‌مردم اما  با لب‌تاپ این کار برایم مساوی با مرگ بود. چون هر ترمز ناگهانی  ولایی کشیدن راننده ظالم، باعث می‌شد تا مثل برگ خزان به این طرف و آن طرف پرتاب شوم.
در همین افکار بودم که پیرزنی نزدیک مینی‌بوس شد.
در دلم می‌گفتم: مادر من سوار نشو حداقل الان نشو. بذار مینی‌بوس شلوغ شه. جلوی دیدم گرفته بشه و تو رو نبینم. بعد سوار شو.
اما  پیرزن پرید و سوار اتوبوس شد. با توجه به میانگین سنی مینی‌بوس، پیرزن هم به حساب نمی‌آمد. می‌شد گفت نوزاد بود. به نظر ۶۵ ساله بود. پیرزن تا سوار مینی‌بوس شد به اطراف نگاهی انداخت. برای یک لحظه  داخل مینی‌بوس مثل مستندهایی شد که از نشنال جئوگرافیک پخش می‌شود. پیرزن با چشمانی تیزبین مینی‌بوس را می‌کاوید و به دنبال شکار جوان و بی‌تجربه‌ای می‌گشت تا جایش را به او بدهد. از شکار چیان قدیم و با تجربه بود. به لطف قدرت بالای ردیابی‌اش، پسر بچه دبیرستانی را پیدا کرد و نزدیکش شد. خیالم راحت بود. وقتی این پسرک بود نوبت به من نمی‌رسید.اما پسرک ظالم، باهوش از آب درآمد.  پسرک باهوش که بارها توسط پیرزن‌ها و پیرمردها شکار شده بود وارد لاک دفاعی شد. اول هندزفری‌اش را در آورد و بعد در عرض ۳ ثانیه به خواب عمیقی فرو رفت.
چه خواب عمیقی بود! انگار نه انگار که ۳ ثانیه قبل چشم‌هایش باز باز بودند و داشت  از موبایلش موسیقی گوش می‌داد. به چنان خواب عمیقی فرو رفته بود که روی inception را سفید کرده بود. حتما داشت خواب هفت پادشاه را می دید. حتی اگر مینی‌بوس از نرده‌ها به بیرون پرت می‌شد باز بیدار نمی‌شد. کم مانده بود رویش را بکشم یا بگویم پاشو برو سر جات بخواب. نگاهی به مینی‌بوس انداختم. بعد از پسرک، جوان‌ترین فرد مینی بوس من بودم.
+ :...خدایا این چه ترتیب سنی مزخرفیه یعنی کسی نیست که بین من و این پسرک باشه....
نه کسی نبود. پیرزن که فهمیده بود نمی‌تواند پسرک را شکار کند چشم‌هایش را به من دوخت و تورش را برای من پهن کرد. ترسیدم، گونه‌هایم گل انداخت. نگاهم را از نگاهش دزدیدم. پاهایم شروع کردند به لرزیدن و قطره‌های عرق از صورتم سرازیر شدند. پیرزن صیاد فهمیده بود صید راحتی هستم. بوی بوفالوی جوان و بی‌تجربه را احساس کرده بود. با تمام قدرت حمله کرد. اول با پاهایش به زانویم ضربه زد بعد با دستش به ضربه زدن ادامه داد. وقتی  دیدم جایی برای فرار ندارم به ناچار بلند شدم و جایم را به پیرزن دادم.
تا جایم را به پیرزن دادم پیرزنی که تا چند لحظه قبل با چشم‌هایش می‌گفت: یا بلند می‌شی یا بلندت می‌کنم، رفت و جایش پیرزنی مهربان آمد.
- : نمی خواد پسرم  تو بشین (معنی واقعی‌اش: خوشت اومد؟ دیدی چطور صیدت کردم؟)
+ : نه مادر جان شما بشین (معنی واقعی‌اش: نیم ساعته داری با نگاهت چشمم رو درآوردی، فیلم بازی نکن مادر من.)
- : مرسی پسرم (حرف اضافه‌نزن می‌خواستی مثل  بچه‌آدم خودت بلند شی)
پیرزن نشست و من هم لب‌تاپم را دستم گرفتم و سر پا ایستادم. پیرزن قصه ما هم صیاد بود هم متظاهر. یک دفعه گفت: پسرم کیفت رو بده من بگیرم!!!
+ : مرسی مادر، این طوری خوبه.
- : نه نه بده من بگیرم.
+ : آخه توش شکستنی هست.
- : بده، نترس نمی‌خورم کیفت رو.
+ : باشه مرسی...
لب‌تاپم که تا چند لحظه قبل روی زانوهای من بود حالا روی پاهای پیرزن بود. بی وفا، آدم کمی مقاومت می‌کند. کمی ناز می‌کند. اصلا انگار نه انگار. البته اگر می‌دانست تا چند لحظه بعد چه بلایی سرش می‌آید روی پای پیرزن نمی‌نشست و به چینی که از آن امده بود فرار می کرد .
....
مینی بوس در یک لحظه پر شد. به طور مثال اگر بینی‌ام می‌خارید، شش دست نزدیکتر از دست خودم به بینی‌ام وجود داشت. دیگرسر پا هم به حساب نمی‌آمدم. با بقیه مسافران یکپارچه شده بودیم. دستگیره را رها کرده بودم اما نمی‌افتادم؛ چون جایی برای افتادن نبود. در دریایی از انسان به این طرف و آن طرف پرتاب می‌شدیم. در همان لحظات صدای پسر بچه‌ای را از پشت سرم شنیدم. البته به ظاهر بچه بود ولی جایی که در دنیا اشغال می‌کرد بیشتر از من بود. پیدا بود مادرش او را فقط به خاطر کیک  وکلوچه به دنیا آورده بود. به ظاهر شش سال بیشتر نداشت اما فکر کنم هشتاد یا شاید هم  صد کیلو بود... بچه گریه می‌کرد  مادرش هم کاری نمی کرد پیدا بود زن بیچاره از پسرش می‌ترسید، چون می‌دانست اگر کاری کند که بر خلاف میل پسرک باشد، پسرش آن قدرت را دارد که با یک حرکت دست او را به بیرون پرتاب کند. دیگر بقیه مسافرها چپ چپ نگاهش می‌کردند که پیرزن صیاد با مهربانی که از او بعید بود گفت: دخترم بچه رو بده من... پسرم بیا بشین بغلم...
+ : مادر من مگه عقلت رو از دست دادی. مگه نمی‌بینی بچه‌ای که می‌گی بیا بشین بغل من از تو گنده‌تره. مگه می‌خوای خودت رو بکشی... اصلا تو بلند شو بشین رو پای اون...
پسرک چاق و تنومند تا کلمه بغل رو شنید با چابکی که از اندامش انتظار نمی‌رفت از میان جمعیت رد شد و خودش را بغل پیرزن انداخت و بعد از آن فقط یک صدا شنیدم... چیزی شکست.
 با خودم گفتم وای پاها و زانوهای پیرزن شکست.
اما  پیرزن می‌خندید. اصلا به نظر نمی‌آمد که در حال درد کشیدن باشد. چند لحظه بعد این کلمات بر زبان پیرزن جاری شد.
- : پسرم صدای شکستن از کیف تو بود انگار، وای گفته بودی توش شکستنی داری، تخم مرغ بود؟ نریزه روم...

مصائب بازیگری من

aryan-mahdi.jpgمهدی آریان

صبح رفتم منزل همسر سابقم تا سکه این ماه را که با هزار مکافات تهیه کرده بودم، طبق قرار قبلی پرداخت کنم. وقتی سکه را ورانداز می‌کرد، گفت که فقط این‌بار را بهم ارفاق کرده تا چند روز دیرتر سکه را ببرم و دیگر از این خبرها نیست. من هم که حسابی از این خونسردی‌اش لجم گرفته بود، دستم را بردم به سمت هفت‌تیری که توی جیبم گذاشته بودم تا یک‌بار برای همیشه‌ از شرش خلاص شوم.
از آنجا که آمدم بیرون، رفتم به نشانی که برای تعیین سطح کلاس‌های بازیگری تئاتر آگهی داده بود. حالا رسیدم به محل و توی صف نشسته‌ام.
من نفر بیست و هشتم هستم. حتما در آزمون تعیین سطح موفق خواهم شد تا در رده بالا قبول شوم و طبق تضمینی که داده‌اند، به زودی اولین نقشم را بازی خواهم کرد. روزی را می‌بینم که روی صحنه رفته‌ام و نمایش اجرا می‌کنم. خب درست است که هیچ تحصیلاتی در زمینه تئاتر ندارم، اما علاقه که دارم! و البته استعداد.
یادم است یک‌بار وقتی هنوز کلاس دوم دبستان بودم، آن روز که مشقم را ننوشته بودم، چه‌طور برای معلم‌مان نمایشی را شروع کردم که: «آقا اجازه! دیروز دندونمون درد می‌کرد». تنها ابزارم برای بازی، یک دندان نه چندان لق بود. ولی نقشم را به خوبی بازی کردم. هرچند در انتها مجبور شدم برای اثبات درد دندانی که در نقشم توضیح دادم، دندان لق را بکنم. دندانی که هرچند لق بود، اما بخش بیشتر ریشه‌اش هنوز سر جایش بود. البته ماجرا همین‌جا تمام نشد. آقای معلم بدبین بود و اجرای من را علی‌رغم خون‌ریزی لثه‌ام نپذیرفت و آن شب، وقتی جریمه‌ام را می‌نوشتم، نتوانستم بغض گلویم که حاکی از عدم درک آقای معلم از من بود را کنترل کنم و همه آن ده مرتبه‌ای که از روی «تصمیم کبری» می‌نوشتم، با اشک چشمم خیس شد.
حالا نفر بیست و پنجم هستم و می‌توانم چهره تماشاگرانی که از اجرای من بهت‌شان زده‌ را ببینم.
بار دیگر، هنرنمایی‌ام در راضی کردن پدرزن سابقم بود. خوب یادم هست که آن روز، طوری نقش یک بیزینس‌من ثروتمند را بازی کردم که نتوانستم با ۱۳۵۸ سکه تمام به عنوان مهریه، مخالفت کنم. هنوز سر ماه، وقتی سکه را تحویل می‌دهم، یاد هنرنمایی روز خواستگاری می‌افتم و به این فکر می‌کنم که کاش آن روز موفق نشده بودم!
حالا نفر بیستم هستم و دلهره‌ای لذت بخش و استرس، سراسر وجودم را گرفته است. پس مجبور می‌شوم برای رهایی از استرس، راه دستشویی را در پی بگیرم. وقتی بیرون می‌آیم که نوبتم شده و این را می‌گذارم روی این که امروز، روز شانسم خواهد بود.
وارد اتاق می‌شوم. به‌جز دو مصاحبه کننده که روی دو صندلی نشسته‌اند و دستشان کاغذ و خودکار است، تنها یک صندلی دیگر است که حتما جای من است. روی صندلی می‌نشینم و مصاحبه شروع می‌شود. وقتی از سوابقم سوال می‌کنند، ماجرای دو هنر نمایی سابقم را برایشان شرح می‌دهم. اما خیلی رک می‌گویند که من استعداد این کار را ندارم. پس مجبور می‌شوم به‌صورت بداهه، نقش قاتلی را بازی کنم که همان روز صبح، برای رهایی از پرداخت سکه ماهیانه، همسر سابقش را کشته است.
پلیس را خبر می‌کنند و دستگیرم می‌کنند. دادگاهی تشکیل می‌شود و بازی بداهه من در روز مصاحبه که فیلم‌برداری شده بود، نمایش داده می‌شود. همه شواهد هم نشان‌دهنده این بود که من همسز سابقم را کشته‌ام. چون اثر انگشتم در خانه او پیدا شده بود. اما هرچه گفتم که من تنها برای پرداخت سکه آنجا رفته بودم کسی حرفم را باور نکرد.
توی زندان بودم که زندان‌بان آمد:
+ از رای دادگاه خبری دارم.
:: می‌دونم می‌دونم... نیاز نیست بگی. حتما بی‌گناهی من اثبات شده.
+ اتفاقا حکم اعدامت صادر شده.
:: می‌دونی رفیق؟! این که به خاطر من بین هیئت منصفه بحث و جدل پیش اومده، برام جالبه.
+ اما هیچ بحثی پیش نیومد. با اکثر آرا حکم اعدامت قطعی شد. حتی تو همون بار اول رای گیری تموم شد.
:: اما من حد اقل انتظار کمی کشمکش رو داشتم.
+ خب همیشه اتفاقات اونطوری که ما انتظار داریم پیش نمی‌ره.
زندانبان رفت و من با خودم فکر می‌کردم که اگر آن روز، آن نقش بداهه را بازی نمی‌کردم، الان چه کارهایی می‌توانستم انجام بدم. مثلا می‌توانستم بروم یک ساندویچ بخرم و آنقدر بهش سس بزنم که از زیرش چکه کنه روی پیرهنم. یا یک دماغ پلاستیکی بزنم روی صورتم و با زیرپوش وسط میدان شهر نمایش اجرا کنم.
دوباره استرس سراسر وجودم را گرفت. زندان‌بان را صدا کردم که: «می‌خوام برم دستشویی». رفتم و وقتی آمدم بیرون، زندانبان خبر داد که قاتل همسر سابقم اعتراف کرده و بی‌گناهی من ثابت شده است.
من آن روز آزاد شدم، اما چند روز بعد دوباره برگشتم. این بار جرمم نمایش در میدان اصلی شهر با دماغ پلاستیکی و زیرپوش بود!

عشق در یک نگاه

مجتبی دهقان

دخترک از همکلاسی‌هایم بود. با اغراق قدش به ۱۲۰سانتی متر می‌رسید؛ در عین حال ۱۲۰کیلوگرم گوشت بی‌استخوان که تحت نام شکم حمل می‌کرد قابل اغماض نبود. خودش و فیل را اگر فاکتور بگیریم، دماغشان تنه به تنه یکدیگر می‌زد (منظور دماغ فیل و خرطوم دخترک است!). وقتی می‌خندید دندان‌های زیبای زرد رنگ مسواک ندیده سیکم‌کشی شده‌اش ما را از خود بی‌خود می‌کرد. چشمش را اگر غلو کنم به بزرگی چشمان مورچه و ابروان نداشته‌اش در ترم اول به مدد تاتو در ترم آخر زیبایی‌اش را دوچندان کرده بود!
از نظر خلق و خو، رفتار و منش و من حیث المجموع شخصیت، اعجوبه‌ای بود که تاریخ به خود ندیده بود. خبر چاقوکشی‌اش در محله‌شان و این موضوع که تمام لات و لوت‌های جنوب شهر از وی حساب می‌بردند را بر فرض محال اگر دروغ بپنداریم، آن کتک مفصلی که گردن کلفت‌ترین پسر دانشگاه به خاطر سلام نکردن به وی در پیش چشمان از حدقه بیرون زده‌ی ما خورد را نمی‌شود فراموش کرد و این دو چشم بلاگرفته را دروغ گو خطاب کرد.
هربار که می‌دیدمش به مزاح این بیت حافظ را برای خود زمزمه می‌کردم:
شیوه و ناز تو شیرین خط و خال تو ملیح / چشم و ابروی تو زیبا قد وبالای تو خوش
دوستم در حالی که داشت به دخترک اشاره می‌کرد گفت: «به عشق در یک نگاه اعتقاد داری؟ تو همین نگاه اول عاشقش شدم»، نگذاشت حرفی از دهانم بیرون بیاید و بیتی از حافظ برایم خواند:
فریاد که از شش جهتم راه ببستند / آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت
ادامه داد: «می‌خوام باهاش ازدواج کنم، حالا چیکار کنم رفیق؟ برم پیش مشاور خانواده، روانشناس، یا روانپزشک؟»
حرفش‌ را قطع کردم و گفتم: «هیچ کدوم رفیق، نه مشاور، نه روانشناس، نه روانپزشک، برو پیش چشم پزشک!»

رمضان گلدی

aryan-mahdi.jpgمهدی آریان

ostadkarimi.jpgمیرزا حسین کریمی مراغه‌ای، شاعر معاصری است که به دو زبان آذری و فارسی شعر می‌گوید. در میان آثارش اشعار طنزی دارد که اغلب رفتارهای مذهبی و اجتماعی مردم را نقد کرده. مجموعه اشعار وی، در شش جلد با عنوان رنگارنگ به چاپ رسیده است.
به بهانه همزمانی این شماره از مجله ولگرد و ماه مبارک رمضان، بخشی از شعر «رمضان گلدی» این استاد بزرگوار آورده‌ایم که در مورد تغییر رفتار مردم در این ماه رمضان است. از آنجایی که این شعر به زبان آذری سروده شده، سعی کردیم با ترجمه هر مصرع، دست کم مفهوم شعر را انتقال دهیم.

رمضان گلدی جماعت گنه سلمان اولاجاق
ماه رمضان رسید و باز جماعت مسلمان خواهند شد
دین اسلام اوجالوب خلق مسلمان اولاجاق
دین اسلام ارتقاء پیدا کرده و خلق مسلمان خواهند شد
گله جاق غیرته فاسق اولاجاق اهل تمیز
فاسق غیرتمند و اهل تمیر خواهد شد
ایتدیقی معصیته جمله پشیمان اولاجاق
و از تمام گناهانش پشیمان خواهد شد
بزنوب خار مغیلان گیره جاق گل دونونا
خار مغیلان خود را آرایش کرده تا در دامن گل جای بگیرد
نخل سُنجد دوزه لوب سرو خرامان اولاجاق
سنجد ردیف شده می‌خواهد سرو خرامان شود
مسجدون تاخجاسی حسرت قالاجاق مهر اوزونه
تاقچه مسجد، حسرت مهر خواهد ماند
هره بیر مهر تاپوب بنده یزدان اولاجاق
هرکسی یک مهر پیدا کرده و بندگی یزدان را می‌کند
بیر محرمده چیخوب شاهقلی بِک مسجددن
شاهقلی خان یکی در محرم مسجد می رود
بیرده بو آیادا گلوب داخل ایوان اولاجاق
و یکی در این ماه وارد ایوان [مسجد] خواهد شد
اون بیر آیدور یومویوبدور گوتونی یار قلی بِک
یارقلی خان یازده ماه باسنش را نشسته
بیرده بو آیدا گلوب داخل ایوان اوجلاجاق
حالا در این ماه وارد ایوان [مسجد] خواهد شد
قولاقین دورد ایلیوب ماللیا آغزین آچاجاق
گوش‌هایش را چهارتا و دهانش را باز کرده
باشنی سیلکلیوب واله و حیران اولاجاق
دست بر سر می زند و آه ناله سر خواهد داد
آلاجاق منبرین اطرافینی پولسوز لوطولار
دور و بر منبر را لوطی‌های بی‌پول می‌گیرند
پوللولار گلسه ده بیر گوشه ده پنهان اولاجاق
پولدار ها هم اگر بیایند، یک گوشه پنهان خواهند شد
هر کیمون خوش سسی وار دامدا مناجات ایده جاق
هرکسی صدای خوشی داشته باشد مناجات خواهد خواند
آچیلوب حنجره سی بلبل خوشخوان اولاجاق
حنجره‌اش را باز خواهد کرد و بلبل خوشخوان خواهد شد
بی طهارت بالالار که دانیشانمور سوزینی
بی‌نواهایی که حرفشان را بدون ناسزا نمی‌توانند بزنند
اولاجاق خلقه موذن عجب عنوان اولاجاق
برای خلق موذن خواهند شد و عجب عنوانی خواهند داشت
هر اوچ ایودن بیری لازیمدی چخوب ویرسین اذان
از هر سه خانه لازم است از یکی‌شان صدای اذان بیاید
بختی قاره خروسین قیمتی ارزان اولاجاق
بیچاره خروس که قیمتش ارزان خواهد شد
آی قوتولجاق باتاجاق جمله نفسلر هاموسی
ماه که تمام شد نفس همه گرفته می شود
نه اذانچی نه مناجاتچی نه قران اولاجاق
نه صدای مناجات می آید نه قرآن و نه اذان
اوروجون میل ایلینلر گیده جاقلار سفره
آنها که روزه‌شان را می‌خورند به سفر می‌روند
گزه جاق هریانی زوار خراسان اولاجاق
همه جا را می‌گردند و زوار مشهد می‌شوند
قوتولور ماه مبارک عمودان گلدی خبر
از عمو خبر آمد که ماه مبارک تمام شد
بیست و هفتم گجه سی وارد تهران اولاجاق
شب بیست و هفتم وارد تهران می‌شوند
او آداملار که وریرلر تومنی بیر قرانا
آن‌هه که تومنی یک قران (نزول) می‌دهند
سره لرده گجه لر قاری قران اولاجاق
شب‌ها در هیئت، قاری قرآن می‌شوند
دوزه جاق نعمت الوانی داداش سفره لره
نعمت‌های رنگارنگ را در سفره جمع می‌کند
فقرانین بو جهتدن جگری قان اولاجاق
برای این کار جگر فقرا را خون کرده‌اند
...
...
...
وای او شخصیه که کتابین ویره لر صول الینه
وای از آن کسی که نامه اعمالش را در دست چپش می‌دهند
باخوب اوز نامه اعمالینه گریان اولاجاق
به نامه اعماش نگاه می‌کند و گریان می‌شود
خوش او اشخاصیلرین حالنه یوم العرصات
خوش به حال اشخاصی که در روز قیامت
که شفاعتچیلری شاه شهیدان اولاجاق
شفیعشان شاه شهیدان خواهد شد
نقدر ساغدی «کریمی» یازاجاق شعر و غزل
هر‌قدر «کریمی» شعر و غزل بنویسد
سوزی هر عصرده هر شهرده اعلان اولاجاق
حرفش در هر زمان و هر شهر اعلان خواهد شد
داخی بوندان بویانا شعر دوشر قیمتدن
از این به بعد شعر از ارزش خواهد افتاد
هر یریندن دوران عالمده غزلخوان اولاجاق
هرکی از راه می‌رسد غرلخوان می‌شود
هر الف ب اوخویان شاعر اولوب بانلیاجاق
هر الف ب خوانی شاعر می شود و ...
بختی قاره خروسین قیمتی ارزان اولاجاق
بیچاره خروس که قیمتش ارزان خواهد شد

رشیدخان

aryan-mahdi.jpgمهدی آریان

رشیدخان که توی تیله بازی مهارتی خاص داشت، آن روز عصر وقتی به خانه آمد، هر دو جیب شلوارش پر از تیله بود. مقداری هم توی جیب پیراهنش بود و چندتایی هم توی دستش. پس مشخص بود که به جای زنگ زدن یا در زدن، با لگد به در می زد.
در را که باز کردم، با اشاره سر حالیم کرد که تیله ها را از دستش بگیرم. تیله‌ها را گرفتم و رفت توی خانه و داد زد که: گرسنمه. و لم داد به پشتی و پاهایش را که حسابی بوی عرق می‌داد دراز کرد.
باید اعتراف کنم که همیشه به او حسودی می‌کردم. چون من هروقت به خانه می‌رفتم، باید اول پاهایم را می‌شستم، اما رشید خان نه. درست است؛ می‌دانم که حسودی کردن کار درستی نیست، چه برسد حسودی کردن پدر به پسرش. اما خب... چه پدری چه پسری؟! انگار من نوکرش بودم و او اربابم. با این‌که فقط ۸ سال داشت، عزت و احترامش بیشتر از من بود.
من را ممد صدا می‌کردند و او را رشیدخان. همه‌اش هم تقصیر آن پدرزنم بود. خودش صاحب پسر نشده بود، وقتی هم که من پسر دار شدم، حق پدری را از من گرفته بود. از همان روز که جواب لعنتی سونوگرافی را گرفتیم، اسمش را گذاشت رشید و گفت همه باید رشیدخان صدایش کنند. مردک شغل فرش‌فروشی را هم برایش انتخاب کرده بود: بزرگ که شد، می‌آید کنار خودم و همه چم و خم کار رو یادش می‌دم تا واسه خودش کسی بشه.
نه این‌که بگویم فرش فروشی شغل بدی است، اما من هم به عنوان پدر، آرزوهایی برایش داشتم. دوست داشتم دکتر شود. حتی یکبار که خیلی کوچک بود، در یک فرصت مناسب «دکتر» صدایش کردم! خدا می‌داند که چه لذتی داشت. هنوز شیرینی‌اش زیر زبانم هست. توی آن هشت سال، این تنها خاطره شیرینم بود. البته یکبار دیگر هم دکتر صدایش کردم. ولی چون پدرزنم هم شنید، تبدیل شد به تلخ‌ترین خاطره آن هشت‌سال.
آن اوایل خواستم از متدهای مختلف روانشناسی استفاده کنم؛ اما جواب نداد. یعنی نشد. البته به نتایجی هم رسیدم. اما نتیجه همه آن نتایج این بود که نمی‌شود. در واقع این رفتارش حاصل عقده‌هایی بود که ریشه در دوران خیلی دور دارد. دورانی که مادر زنم دختر می‌زایید و پدرزنم پسر می‌خواست. با هر دختر، این عقده در او عمیق‌تر می‌شد و میخ آخر هم دختر هشتم بود.
دو سال بعد از به دنیا آمدن دختر هشتم بود که من پسر دار شدم. دخترهای بعدی یا به سن ازدواج نرسیده بودند، یا دختر زاییده بودند! انگار رشیدخان یک استثنا بود که کاش این هم پسر نبود و من مجبور نمی‌شدم به‌خاطر این حقارت، خانه را ترک کنم.

زندگی مدرن

aryan-mahdi.jpgمهدی آریان

زندگی مدرن به منظور ایجاد رفاه و آسایش برای انسان است. اما مدرنیته، همواره همین انسان مذکور را دچار مشکلاتی می‌کند. به عنوان مثال، ایستگاه مترویی را فرض کنید که مسافران برای رسیدن به قطار آن، مجبور به استفاده از پله برقی هستند. خب برخی در مواجهه با این نوع پله‌ها، خود را در برابر غولی زبان نفهم و خشن می‌بینند که گویی قصد بلعیدن‌شان را دارند. حالا انسان‌های مختلفی را در برخوردهای مختلف با این بخش از زندگی مدرن تصور می‌کنیم:
۱- شخصی به پله برقی می‌رسد، از شخص دیگری کمک می‌کند و سوار پله می‌شود.
۲- شخصی به پله برقی می‌رسد، خیلی آسوده از پله استفاده می‌کند. پله خراب بود!
۳- زن و شوهر جوانی به پله برقی می‌رسند. مرد قبلا هم از این وسیله استفاده کرده و مشکلی ندارد. اما همسرش از پله برقی می‌ترسد، مرد همسرش را در آغوش می‌گیرد و با هم سوار پله می‌شوند. اما بالای پله که می‌رسند، گشت ارشاد هر دوشان را...
۴- زن و شوهر جوانی به پله برقی می‌رسند. مرد قبلا هم از این وسیله استفاده کرده و مشکلی ندارد. اما همسرش از پله برقی می‌ترسد. مرد اصرار دارد که سوار شود و زن امتناع می‌کند و باعث جلب توجه اطرافیان می‌شوند. مرد از این قضیه ناراحت می‌شود و زن را مقصر می‌داند و به او توهین می‌کند. زن جیغ می‌کشد. همشهری‌ها می‌خندند. مرد بیشتر عصبانی می‌شود. کارشان به دعوا می‌کشد. آنها آن روز بر می‌گردند و روز بعدها زن مهریه‌اش را اجرا می‌گذارد. مرد در حال حاضر درخواست اعسار را تقدیم دادگاه کرده است.
۵- پسر جوانی به پله برقی می‌رسد. برای اولین بار است که با همچین چیزی روبرو شده است. هرچه تلاش می‌کند و سرعت قدم‌هایش را زیاد می‌کند، اما باز به بالای پله نمی‌رسد. تا این‌که کسی متوجه‌اش می‌کند برای بالا رفتن باید از پله کناری استفاده کند.
۶- خانم مسنی به پله برقی می‌رسد. از مسئولی که آن اطراف است درخواست می‌کند پله را برای چندلحظه خاموش کند. مسئول محتر پله را خاموش می‌کند، خانم از پله رد می‌شود، پله را دوباره روشن می‌کنند.

آخرین وصیت

aryan-mahdi.jpgمهدی آریان

فردا قرار است من را ببرند تیمارستان. احتمالا بستری شوم. به من می‌گویند دیوانه‌ای اما خودم قبول ندارم. از فردا که شماره اتاقم در تیمارستان مشخص شود، رسما دیوانه حساب می‌شوم. چه دیوانه باشم چه نباشم.
دیوانه که باشی،‌ کسی آدم حسابت نمی‌کند. آدم حسابت نمی‌کنند چون حرفت را حساب نمی‌کنند. آدمی هم که حرفش را حساب نکنند،‌ مرده‌ای بیش نیست. پس امشب که آخرین شب زندگیم است چند توصیه و وصیت‌نامه‌ام را می‌نویسم که همگی از تجربه‌های خودم هستند. امیدوارم با خواندن متن زیر، شما باور کنید که من دیوانه نیستم.
۱- عادت کنید قبل از بیرون رفتن از خانه حتما زیپ شلوارتان را چک کنید. باور کنید مهم‌تر از واکس کفش و اتوی شلوار است. حالا اگر ژنده‌پوش باشید زیاد مهم نیست. اما اگر از آدم‌هایی هستید که همیشه با کفش واکس زده و شلوار اتو کرده در انظار عمومی ظاهر می‌شوند این عادت، ضرورت بیشتری برایتان دارد. آنقدر این کار را تمرین کنید که تبدیل به تیک شود.
۲- وقتی سوار پله‌برقی می‌شوید، ندوید. اول صبر کنید ببینید پله شما را به سمتی که می‌خواهید بروید می‌برد یا نه، اگر جواب مثبت بود، بعدا بدوید. این‌طوری کم‌تر خسته می‌شوید.
۳- قبل از این‌که عاشق شوید، طرفتان را خوب امتحان کنید. من خودم عاشق خانمی شده بودم که در مترو کار می‌کرد. همان که اسم ایستگاه‌ها را می‌گفت. از صدایش عاشقش شده بودم. شاعر می‌فرماید: شنیدم نام او شیرین از آن بود / که در گفتن عجب شیرین زبان بود. اما چه فایده؟ یک روز به من دروغ گفت. گفت ایستگاه جوانمرد قصاب و من پیاده شدم و دیدم ایستگاه دروازه دولت است. از آن روز به بعد، هیچ‌وقت سوار مترو نشدم. هرچند انکار نمی‌کنم که هنوز نتوانسته‌ام کاملا از قلبم بیرونش کنم.
۴- بی‌خودی شماره موبایلتان را روی فلش‌مموریتان نگذارید. اگر فلش‌مموری را گم کنید، کسی به شما بر نمی‌گرداندش.
۵- در نظر داشته باشید بعضی اسم‌ها اسپرت هستند. یعنی هم برای مرد استفاده می‌شوند و هم برای زن. مثل عزت، رأفت و حتی آیدین. این اطلاعات موقع چت کردن و وب‌گردی به دردتان می‌خورد تا احتیاط لازم را به خرج دهید.
۶- اگر مسافرت رفتید، گول ستاره‌های هتل‌ها را نخورید. بعضی‌هاشان - به‌خصوص آنها که ستاره‌های بیشتری دارند - در سرویس بهداشتی‌شان فقط توالت فرنگی دارند. اگر در دامشان بی‌افتید، تا صبح باید زجر بکشید مگر اینکه بتوانید از خود خلاقیت نشان دهید. اگر خواستید، من چندتا روش خلاقانه دارم، پی‌ام بدید بگم. آخه اینجا زشته.
۷- اگر بوی بدی حس کردید، بی‌خود به کسی مظنون نشوید. شاید شیر گاز باز است.

دوستان شرمنده. صبح شده و آمده‌اند من را ببرند. به یادتان هستم. به یادم باشید.

حنابندان محسن

aryan-mahdi.jpgمهدی آریان
ما چندتا دوست بودیم که محسن همیشه سوژه خنده‌مان بود. نه این‌که خودش عمدا کاری کند تا خنده‌مان بگیرد. بلکه همین‌طوری هرکاری می‌کرد باعث خنده‌مان می‌شد. یعنی می‌خواهم بگویم هرچند محسن کارهایی را که از نظر خودش عاقلانه و منطقی بود انجام می‌داد؛ اما از نظر ما کاملا احمقانه و خنده‌دار بود.
هنوز وقتی یاد شب حنا بندان محسن می‌افتم، شک می‌کنم آن اتفاق‌ها توی بیداری رخ داده باشند. مراسم در خانه کوچکی برگزار شده بود. وارد خانه که شدیم، ابتدا یک حیاط بیست متری بود و بعد دوتا اتاق تو در تو که از چارچوب بین‌شان مشخص بود که اتاق‌ها با درهای چوبی از هم جدا می‌شوند و آن شب، به خاطر حنابندان درها را برداشته بودند. تعداد مهمان‌ها طوری بود که دورتادور خانه، کاملا پر شده بود.
حالا مراسم حنابندان محسن بود و خب همه اتفاق‌ها عادی بودند تا این‌که به قول خواننده مراسم، نوبت هنرنمایی آقا داماد رسید. محسن با اندام لاغر و باریک خودش کمی هنرنمایی کرد تا این‌که طبق سایر مراسم‌های مشابه، چندتا از مهمان‌ها دور داماد جمع شدند و یک حلقه‌ تشکیل دادند و شروع کردند به دست زدن. همین‌طور دست می‌زدیم و می‌چرخیدیم دور داماد که ناگهان متوجه شدیم داماد در بین‌مان نیست!
محسن از فرصت مناسبی استفاده کرده بود و از فاصله ایجاد شده بین دونفر از کسانی که در حلقه بودند، پریده بود بیرون و در اتاق کناری بود. من وقتی متوجه محسن شدم که روی سرش ایستاده بود و دور خودش می‌چرخید و به قول تکنوزن‌ها، «اگرور» می‌زد!
قبلا هم از محسن این حرکات را دیده بودم، اما وقتی که مثلا خانواده یکی از دوستان می‌رفتند مسافرت و به قول بچه‌ها «خانه خالی» بود. جمع می‌شدیم دور هم و قلیان می‌کشیدیم و از این جور کارها... . اما انگار محسن حالیش نبود که حالا مراسم حنابندان است و او هم داماد.
خلاصه که رفتیم و دست داماد را گرفتیم و آوردیمش داخل حلقه و این‌بار، برای پیش‌گیری، حلقه را تنگ‌تر کردیم. چند لحظه‌ای نگذشته بود که دیدیم باز داماد نیست! این‌بار حتی اتاق کناری هم نبود. محسن از چارچوب بالای در گرفته بود و مثل ژیمناستیک کاران، پاهایش را از میان دستانش عبور داده بود. هرقدر هم که سعر کردیم بیاریمش پایین موفق نمی‌شدیم. ما از این حرکتش هم ترسیده بودیم و هم خنده‌مان گرفته بود، پس سست بودیم، اما محسن مصمم بود و چارچوب را محکم گرفته بود که گرفته بود...