شما در صفحه «داستان» هستيد

اتاقک زیر شیروانی

سعیده حاجی رضایی
 
در شبی سرد و بارانی که اتاق نمورش بد جوری بوی باران گرفته بود، پشت شیشه‌ی پنجره‌ی رو به حیاطِ زیر شیروانیِ خانه‌ی عمو علی‌اش آمد و دستش راستش را گذاشت روی بخار سرد شیشه و دور تا دور آن را با دست چپش کشید. بعد هم رفت روی تخت فنری‌اش با پتویی درز در رفته - حتی تار و پود شکافته - با بالشت و متکایی اندازه‌ی تنش آب ندیده نشست. سرش را کرد توی بالشت و سعی کرد اشک‌هایش را از آسمانی که داشت غر غر می‌کرد و تمام تنش را مچاله می‌کرد قایم کند، آرام باشد، خودش را دلداری بدهد.
اصلا یادش برود که تنهایی‌اش دارد صدای دیوارهای اتاق زیر شیروانی را هم در می‌آورد! یادش برود توی ۱۶سالگی با موهای طلایی و چشم‌های قهوه‌ایش دل هر عابری را می‌لرزاند جز چشم‌های سگ‌دار حاجی را! یادش برود پدر ندارد، خانه ندارد، غذایش را باید با سگ آرام صاحبخانه نصف کند تا درهم نشینی‌های شبانه‌اش بی‌کس نباشد! یادش برود مادر دارد اما حق دیدنش را نه! خواهر دارد اما ندارد! برادرش را فقط وقت‌هایی دارد که دخترک ۹ساله‌ی همسایه دارد سعی می‌کند شاخه گل اهدایی برادرش را بچپاند توی کوله‌ی زهوار در رفته‌ی او و در برود، که بیاید چند پس گردنی به او بزند، چند فحش آبدار هم به او بدهد، بعد هم او را هل بدهد توی اتاق زیر شیروانی و یادش بیندازد که ۹سال است این اتاق از سرش هم زیاد است!
یادش برود نمره‌های بیستش را همیشه باید با نمره‌های دختر حاجی عوض کند! یاشد برود از ۹سال پیش مادرش اسیر برادر ناتنی پدر اسیرش شد و او شوهر تمام زندگی شیرینشان! یادش برود اتاق زیر شیروانی لانه‌ی مرغ و خروس‌های تابستانشان بود و مامن قایم باشک بازی‌هایشان با بچه‌های همسایه. اما هرگز یادش نرود اتاقک زیر شیروانی از سرش هم زیاد است!
پرده‌ی کاغذی جلوی پنجره‌ی اتاقش را کنار زد و روی تخت فنریِ زهوار در رفته‌اش بی هیچ حرکت اضافه‌ای دراز کشید. پتویش را تا چانه بالا کشید. صورتش را سمت پنجره چرخاند و چشم‌هایش را که از نور کم اتاق زیر شیروانی کم سو شده بودند کمی مالید و از خستگی روزی که گذرانده بود ناله‌اش را خورد و منتظر شد...
منتظر شد تا حاجی خوابش سنگین شود، تا مادرش پاورچین پاورچین و دور از چشم جاسوسان حاجی خودش را به اتاق زیر شیروانی برساند، تا توی نور کم اتاق که از صدقه سری تیر برق جلوی خانه‌شان شب‌ها اتاقکش تاریک تاریک نمی‌شد، دختر نازنینش را از پشت شیشه ببوسد، لحظه‌ای سیر او را تماشا کند و باز هم پاورچین پاورچین برگردد جای خالی‌اش را روی دست‌های حاجی که فقط شب‌ها حالش خوش بود پر کند!
و او وقتی دوباره تنها شد با رفتن مادر برود دست‌هایش را که حالا بوسیده شده بودند از روی شیشه بردارد و تا خود صبح زیر باران که نه، توی اتاقک زیر شیروانی دعای آزادی بخواند!

سوزنی سوزناک

02-rezalatifi-02.jpgرضا لطیفی

ذبیح پسری است حدودا ۲۸ ساله‌. تمام موهای سرش را تراشیده و تی‌شرت و شلوار جین نسبتا کهنه‌ای به تن دارد. مدام شانه و گردنش را تکان می‌دهد. یک جور تیک عصبی.
یک کیف دستی را زیر بغل زده و درحالی که در پیاده رو قدم می‌زند، مدام به اطراف نگاه می‌کند. می‌رسد به یک آرایشگاه سلمانی که کرکره‌اش تا نیمه پایین است. ذبیح کرکره را بالا می‌کشد، در آرایشگاه را باز می‌کند و وارد آرایشگاه می‌شود که چراغ‌های خاموش است.
ذبیح: روشن کن چراغو موش کور.
علی: شیری یا روباه؟
ذبیح: نه شیر، نه روباه... ذبیحم ذبیح.
علی چراغ سلمانی را روشن می‌کند. او مردی ۵۰ ساله است. صاحب آرایشگاه. کمی چاق. ته ریش دارد. لباسش نامرتب و شلخته است. روی یک صندلی نشسته. چمانش به خاطر نور اذیت می‌شوند. دستش را می‌گیرد جلوی چشم‌هایش تا از شدت نور کم کند.
علی: حالا ذبیح بودن خوبه یا نه؟
ذبیح: کلا که بعید می‌دونم... اما امشب خوبه... خیلی خوبه... پاشو بساط و ردیف کن که تا این کیف جادویی‌م رو باز کنم. (ناگهان دست می‌گذارد روی سرش و آه می‌کشد)
علی: چی شده؟
ذبیح: هیچی... از صبح سر درد عجیبی گرفتم. انگار سوزن رفته تو کله‌ام...
علی از جایش بلند می‌شود و می‌رود سمت کمد گوشه آرایشگاه. ذبیح از پشت پرده‌ای که گوشه آرایشگاه است،‌یک قالیچه بر می‌دارد و پهن می‌کند روی زمین و می‌نشیند. ذبیح از توی کمد یک جعبه می‌آورد و می‌نشیند روی قالیچه، کنار ذبیح. علی مشغول باز کردن جعبه می‌شود و ذبیح هم موبایلش را در می‌آورد و یک آهنگ انتخاب می‌کند و پلی را می‌زند. صدای محسن نامجو می‌آید: سوزن می‌شوم سوزناک در رگ پای خودم بالا می‌روم سرشکسته تا قلبم می‌روم فرو که تا تاچانالاباقالابالایش می‌روم که قلبم می‌شکند تا بریزد خونش، تا بریزد خونش شورانگیز!
علی صدای موبایل را زود قطع می‌کند
علی: باز هم این دیوونه رو گذاشتی؟
از توی جعبه یک تخته در می‌آورد
ذبیح: یه جوری بهش می‌گی دیوونه انگار من و تو عاقلیم.
علی از توی جعبه وافور و وسایل دیگر را در می‌آورد
علی: به جنب اون کیف جادویی‌ت رو خالی کن مردم بس که زوزه کشیدم... بجنب
ذبیح از توی کیفش یک دستمال در می‌آورد: چشم... این هم جنس ناب که عمرا تو عمرت نه دیده باشی... نه کشیده باشی...
علی: دستمال را باز می‌کند و چند تریاک توی دستمال را می‌بیند، تریاک‌ها را با دقت روی تخته می‌چیند: برو اون پیک نیک و ذغال رو هم بیار دیگه... همونجا پشت پرده است...
ذبیح از جا بلند می‌شود: ای به چشم.... می‌رود پشت پرده و با پیک‌نیک و کیسه سیاه دغال می‌آید. پیک‌نیک و ذغال را می‌دهد به علی: اینا رو ردیف کن برم چایی بذارم.
علی: آفرین پسر خوب که کارت رو خوب بلدی خوب آب جوشه... بذار دم بکشه...
ذبیح می‌رود پشت پرده و صدای قوری و کتری می‌آید. ناگهان صدای ذبیح بلند می‌شود و آه می‌کشد.
علی می‌خندد: باز چی شد؟ تو سرت  سوزن رفت؟
ذبیح از پشت پرده بیرون می‌آید: بابا این سوزن ته گرد لای دستمال چی‌کار می‌کنه؟ اوخ اوخ اوخ اوخ... رفت تو دستم...
ذبیح می‌آید کنار علی می‌نشیند. علی با یک دست وافور را نگه داشته و با دست دیگرش با انبر یک ذغال را روی شعله پیک‌نیک نگه داشته. هر دو به ذغال خیره شده‌اند... ذغال سرخ می‌شود.
علی ذغال را می‌آورد نزدیک صورتش: خدا بیامرز تنها چیزی که برامون گذاشت همین باغ گردوئه که ما هم فقط از چوبش استفاده می‌کنیم... می‌بینی چه نازه؟
ذبیح به ذغال سرخ خیره شده است: آره... ایول داره...
علی دوباره ذغال را روی پیک‌نیک می‌گذارد و دوباره که سرخ شد، روی تریاک وافور می‌چسباند و کام می‌گیرد... بعد وافور را می‌دهد به ذبیح و لم می‌دهد به دیوار. ذبیح ذغال را روی شعله می‌گیرد و دوباره روی تریاک می‌چسباند و چند کام می‌گیرد... دود را بیرون می‌دهد.
ذبیح: سوزنت کو؟ گرفت...
علی: نمی‌دونم باید همونجا باشه...
ذبیح: ای بی‌خاصیت... نیست... باز... باید به کیف جادوییم متوسل شم که همیشه چندتا یدک دارم.
ذبیح دست می‌کند توی کیفش و یک سورن در می‌آورد و سوراخ وافور را باز می‌کند... یک کام دیگر از تریاک می‌گیرد و وافور را می‌دهد به علی.
کرکره بالا می‌رود و در سلمانی باز می‌شود. مرتضی وارد می‌شود و با عصبانیت به علی و ذبیح نگاه می‌کند. مرتضی: ۵۰ ساله است. لاغر. وسط سرش بی‌موست. علی و ذبیح اما بی‌توجه به او سر می‌گردانند و به کارشان ادامه می‌دهند.
مرتضی رو می‌کند به علی: آخرین بار بهت گفتم آخرین باره که بهت می‌گم دور و بر ذبیح نچرخ. حالیت نمی‌شه؟
علی: من دور رو بر اون می‌چرخم؟ مثل اینکه حالیت نیست‌ها... بابا مغازمه... خب بهش نگو نیاد... . می‌خندد: تازه این‌طوری ذغالام هم برا خودم می‌مونه...
مرتضی رو می‌کند به ذبیح: خجالت نمی‌کشی؟ تازه یه هفته هست اومدی بیرون!
ذبیح: این تازه دفعه سوم بود... یادته چند بار می‌رفتی همون‌جا که من هفته پیش اومدم بیرون؟
مرتضی: خب مثلا که چی؟ می‌خواهی چی بگی؟ یه زمانی همین علی من رو عنتر خودش کرده بود، حالا گیر داده به تو...
ذبیح: این علی ننه مرده گیری به من نداده... من چاکرش هم هستم... تو هم گناه خودت رو ننداز گردن بقیه...
مرتضی: گناهم رو نمی‌ندازم گردن کسی... اما این هم گناه خودش رو داره... تو بدبختی من و تو کم بی‌تقصیر نیست...
علی می‌خندد: بابا من رو تو دعواهای خانوادگی‌تون دخالت ندید... داش مرتضی تو هم اگه هستی بیا دنگت رو بده بیشین حالشو ببر، اصلا دنگ هم نمی‌خواد بدی، مهمون من. اما اگه نیستی برو بذار به کارمون برسیم. برو قدمتو بردار داداش برو...
مرتضی حمله می‌کند به سمت علی و شروع به کتک زدن علی می‌کند، ذبیح می‌خواهد مانع شود، مرتضی ذبیح را هول می‌دهد و ذبیح می‌افتد زمین و سرش می‌خورد به کیف دستی‌اش. مرتضی همچنان با علی دعوا می‌کند که متوجه بی‌حرکت بودن ذبیح می‌شود. مرتضی را رها می‌کند و می‌رود سراغ ذبیح. ذبیح را صدا می‌کند اما ذبیح جوابی نمی‌دهد.
علی: چی شده؟
مرتضی چند بار دیگر ذبیح را صدا می‌کند: جواب نمی‌ده... . سرش را می‌گذارد روی سینه ذبیح: نفس می‌کشه...
علی می‌آید بالای سر ذبیح. مرتضی سر ذبیح را بلند می‌کند و ناگهان متوجه می‌شود که کیف دستی چسبیده به سر ذبیح. هر دو می‌ترسند. مرتضی توی کیف را نگاه می‌کند.
مرتضی: سوزن رفته تو سرش...
علی: ا؟ این چیه تو گوشش؟
مرتضی توی گوش ذبیح را نگاه می‌کند: دکمه؟!
علی: دکمه تو گوشش چی کار می‌کنه؟
مرتضی: اون رو ول کن... این سوزن رو چی کار کنیم؟
مرتضی سعی می‌کند سوزن را در بیاورد اما نمی‌شود. علی می‌رود سمت بساط تریاک و انبر می‌آورد: بیا با این امتحان کن.
مرتضی توی کیف را خالی می‌کند. یک فندک و یک سوزن دیگر و مقداری پول و یک دستمال تا شده. علی دستمال را از مرتضی می‌گیرد. مرتضی با انبر خیلی آرام سوزن را می‌گیرد و ناگهان می‌کشد بیرون. ذبیح کمی تکان می‌خورد و به هوش می‌آید.
مرتضی: خوبی بابا؟
ذبیح: خوبم...
مرتضی سر ذبیح را می‌گذارد روی پاهایش
علی: دکمه افتاد!
مرتضی دکمه را بر می‌دارد و رو به ذبیح می‌گوید: دکمه تو گوشته چرا؟
ذبیح لبخند می‌زند: تاریخ یادته؟ پنجم دبستان؟ نمرود؟ تو تاریخمون نوشته بود پشه رفته تو دماغ نمرود و مرده. من هم خیلی می‌ترسیدم از اینکه نکنه پشه بره تو دماغم. اما تو گفتی تو گوشش رفته! من هم گاهی از ترس دکمه می‌ذارم تو گوشم نکنه پشه بره توش...
مرتضی: تو هیچوقت حرف من رو درست نفهمیدی. همون موقع هم بهت گفتم پشه تو دماغش رفته نه تو گوشش...

شطرنج: یک ماکت

متجرم: مرضیه احدی

رفیق الگان (Refik algan) / نویسنده  ومترجم / متولد ۱۹۵۲ انکارا /  وی فارغ التحصیل رشته پزشکی است و  بیشتر با داستان‌های کوتاهش معروف است. آثار: برج ساعت، متن‌های کوتاه داستان‌های کوتاه، خواب آلود بی‌تفاوت و... در زیر ترجمه داستان « شطرنج: یک ماکت» را می‌خوانید.

هنوز چهل سالش نشده بود. اما  مدت‌ها بود که به‌عنوان یک هنرمند شناخته شده بود. هر کدام از اثرهایش، نقاشی‌هایش، ماکت‌هایش، به‌عنوان انقلابی در عالم هنر تلقی می‌شدند. بعضی‌ها از او به عنوان یک آنارشیست در عالم هنر نام می‌بردند.
خود او به‌همراه  بعضی از دوستانش عقیده داشتند که هنر دیگر به پایان خودش نزدیک شده است.
شاید به خاطر اینکه نشان دهد به این حرف چقدر ایمان دارد یا شاید هم به خاطر ویژگی خاص بازی شطرنج بود که عالم هنر را، درست هنگامی که در اوج بود رها کرد و تمام وقتش را صرف بازی شطرنج کرد.
همسرش و دوستانش از این تغییر رویه ناگهانی بسیار متعجب بودند. بعضی‌ها افراد هم می‌گفتند که از چوب برای خودش یک شطرنج ساخته است.
 در مقابل این سوال که چه زمان دوباره به سوی نقاشی و ساخت ماکت می‌رود؟ تنها یک پاسخ می‌داد: «من قربانی شطرنج شده‌ام، تمام زیبایی، هنر و شاید هم بیشتراز آن در این بازی وجود دارد. در  جامعه امروزی ما شطرنج از هنر پاک‌تر و معصوم‌تر است.»
همسرش و دوستان هنرمندش، هیچ‌گاه به این وضع جدید عادت نکردند، و نمی‌توانستند دوری او را از هنر تحمل کنند.
آنها هر چه می‌گفتند و هر کاری که می‌کردند در او تاثیری نداشت. تمام زندگی او شطرنج شده بود. بیشتر وقتش را بیرون از خانه، در باشگاه شطرنج، با دوستان جدیدش می‌گذراند. در مسابقات  شرکت می‌کرد و حتی درچند مسابقه مقام نیز کسب کرده بود.
یک شب دیرهنگام به خانه آمد و می‌خواست قبل از اینکه به رختخواب برود، مسئله‌ای که در مورد بازی از صبح ذهنش را مشغول کرده بود بررسی کند. مقابل شطرنجش نشست، اما هیچ مهره‌ای را تکان نداد. چون امروز صبح وقتی در خانه نبود، همسرش تمام مهره‌ها را با چسب به صفحه چسبانده بود.
به سمت اتاق خواب رفت، روی در یادداشتی بود: «فقط می‌خواستم  تو را به یاد ماکت‌هایت بیاندازم، همین.»

خرچنگ قوباغه

کلاس، سه ردیف میز داشت و در هر میز سه نفر می‌نشستند. امیر در ردیف سمت پنجره می‌نشست. میز سوم و درست کنار پنجره. آن روز خانم معلم از ردیف سمت دیوار شروع به خط زدن مشق شب بچه‌ها کرده بود. وقتی سر میز امیر رسید، امیر با ترس دفترش را جلوی معلم باز کرد. نه به‌خاطر ترس از انجام ندادن تکلیف، که به‌خاطر بدخط بودن.
روز قبل خانم معلم به‌خاطر بدخط بودنش تنبیهش کرده بود. گفته بود این‌ها که نوشته‌ای مشق نیستند، خرچنگ‌قورباغه‌اند و بچه‌های کلاس که مثل همیشه منتظر بهانه‌ای برای خندیدن بودند، با شنیدن کلمه خرچنگ‌قورباغه زدند زیر خنده. آن روز خانم معلم با خط کش امیر را تنبیه کرد. با خط کش زده بود کف دستش.
امیر آنقدر بدخط می‌نوشت که نمی‌شد نوشته‌هایش را خواند. دیروز وقتی خواست مشق‌هایش را بنویسد، نگاهی به نوشته‌های روز قبلش کرد و یاد حرف خانم معلم و خنده‌های بچه‌ها و خط کش افتاد. با خود تکرار کرد: خرچنگ قوباغه. تصمیم گرفت با حوصله و خوانا مشق‌هایش را بنویسد.
حالا خانم معلم رسیده سر میز و خیره شده به مشق‌هایی که امیر نوشته. خوش‌خط و خوانا. خانم معلم نتوانست قبول کند که این‌ها را امیر نوشته. به همین دلیل باز هم با خط کش امیر را تنبیه کرد.

خانه ای روی آب

04-gelarebiabani-04.jpgگلاره بیابانی

سرش رو چسبونده به شیشه‌ی اتاق مربع شکلی که فکر می‌کنه خیلی واسش کوچیکه! می‌تونه پنجره رو باز کنه گاهی، تا باد بیاد بپیچه دورِ موهاش؛ ولی دستش با تمام کوچیکی هنوز از پنجره رد نمی‌شه! با خودش فکر می‌کنه «توی این خراب شده داری و نداری! بارونو می‌بینی، می‌شنوی ولی نمیتونی بری زیرش، قطره‌هاش رو نمی‌تونی بفهمی روی صورتت...» به خودش دلداری می‌ده «همیشه که اینطوری نبوده» و یادش میوفته نه خیلی پیش، دست تو دست یه مرد، کلی زیر بارون و قطره‌هاش از ته دل خندیده.
تو همین وسط یه‌هو دلش ضعف می‌ره واسه اون روزا. ولی صدای زن غریبه تو اتاقش نمی‌ذاره تمرکز کنه. دستش رو می‌ذاره رو گوشش... آها حالا بهتر شد. تا مامان بیاد و این دوست جدیدش رو که هر هفته میاد سراغشون برداره ببره، پرت می‌شه به گذشته. ماشینش رو یادش می‌آد؛ همان روز که جای بدی پارک کرد و مجبور شد با اعصاب خردی تمام بکوبد برود خیابان «نمی‌داند کجا» تا از پارکینگ درش بیارد. همان‌جا دیدش و دلش ضعف رفت از شانه‌های پهنی که صاحبش به او لبخند می‌زد! بله که اجازه داد به او کمک کند، آدم عاقل هیچ وقت به مردی با نگاه او «نه» نمی‌گفت. مخصوصا اگر فارغ‌التحصیل فلان دانشگاه دهن پرکن باشد با موقعیت خوب در «فلان» شرکت و کلی کلمات که به زببایی کنار هم می‌نشاندتشان برای دختری مثل او با بهترین مدرک و خانواده و... چه کسی بهتر از آن مرد با شانه‌های پهن که می‌توانست تا ابد بهشان تکیه کند؟
دوستان جدیدش از راه می‌رسند و رشته‌ی افکارش برای بار هزارم پاره می‌شود. با هم می‌روند. نمی‌داند به کجا ولی وقتی وارد اتاق جدید می‌شود لبخند می‌نشیند روی لبش. با دیدن تلفن روی میز دلش ذوق می‌کند. بعد از روزها بالاخره مادر تلفن را پس داد! از بس که می‌خواهد او را جدا کند از مرد شانه پهنش... یاد روزهای قشنگشان می‌افتد، که چطور خانه‌ی خودشان را با خیالشان می‌ساختند، چطور جروبحث‌های الکی زن و شوهری می‌کردند و او از خنده ریسه می‌رفت. دلش تنگ می‌شود برای آن روزها، همان موقع‌ها که مامان و بابا راضی بودند ولی انگار همه چیز یه‌هو تغییر کرد. قرار بود زنگ بزند و قرار «خواستگاری» بگذارد... ولی مامان تلفن را از جلویش برداشت، جیغ زد، غذا نخورد، خودش را به دیوار کوبید، یادش آمد سرش به جایی خورده بود و کلی دکتر دور و برش بودند، یادش آمد که گریه امانش را بریده بود و یک چیزی توی تنش به قلبش هی چنگ می‌انداخت.
زن غریبه اینجاست هنوز، بازهم. با همان لبخند کذایی دیوانه کننده، فکر کرده می‌تواند «او» را به حرف بیاورد. او تمام حواسش به تلفن است و منتظر مرد شانه پهنش، حتما تا حالا صدبار زنگ زده توی این دو سه روز کلی نگران شده و...
عصبانی می‌شود و می‌چسبدبه تلفن، زن با تاسف نگاهش می‌کند. اتاق دور سرش می‌چرخد. زن غریبه پشت هم تکرار می‌کند «عزیزم، اون آدم هیچ‌وقت زنگ نزده و نخواهد زد، الان ۲ سال می‌گذره، اون آدم اصلا هویت واقعی نداشته و توهم اولین قربانی او نبودی، اون آدم الان توی زندان به جرم کلاه برداری.»
نمی‌شنود، اتاق هی می‌چرخد. از خنده زیر باران ریسه می‌رود، تلفن زنگ می‌خورد. زن و شوهر با چاقو به جان هم افتادند. ماشینش پا درآورده و فرار می‌کند و ضجه‌ی دخترانه‌ای در آسایشگاه روانی‌ها خواب دنیا را بهم می‌ریزد...

آخرین اذان مادربزرگ

02-rezalatifi-02.jpgرضا لطیفی

صدای اذان، سنگینی‌ای که توی فضای خونه پیچیده بود رو از بین برده بود. زیر چشمی بابا رو می‌پاییدم که نگاهش گهگاه به مادرش می‌افتاد که توی رختخواب کنار اتاق خوابیده بود و دیگه حتی دستگاه‌های بیمارستان رو هم ازش قطع کرده بودن. وقتی بابا رو می‌دیدم کنار دیوار نشسته و پاهاش رو بغل کرده و به زمین خیره شده، چیزی شبیه بُغض کودکانه تو گلوم می‌اومد و آزارم می‌داد.
برخلاف هر سال که این‌طور موقع‌ها همه فامیل دور هم شاد بودیم و صدای خنده‌هامون بلند بود، این‌بارسکوت سنگینی فضای خونه رو پر کرده بود. عمو محمد که همیشه با شوخ طبعی‌هاش همه رو شاد می‌کرد این‌بار به کمد دیواری تکیه داده بود و با بغضش کلنجار می‌رفت. تنها صدایی که به گوش می‌رسید صدای علی و داود بود که داشتن تو حیاط تیله بازی می‌کردند.
مامان سعی می‌کرد با حرف‌هاش به بقیه دلگرمی بده. با ظرف شله زرد از آشپزخونه اومد بیرون و با لبخندی که به سختی روی صورتش نشونده بود، زن عموها رو سر سفره دعوت می‌کرد و می‌گفت اینجور موقع‌ها به جای سکوت و ناراحتی باید دعا کرد.
مادربزرگ چند روزی بود که از بیمارستان اومده بود و تنها کاری که می‌تونست انجام بده تکون دادن دست‌هاش بود. من فهمیده بودم که مامان بزرگ داره میره پیش خدا و همش نگران این بودم که اگه بره دیگه بعد از ظهرها کسی نیست واسم بستنی قیفی بخره و دلم لک میزنه واسه لواشک‌هایی که از بالای یخچال بهم میداد...
نگاه به زنِ عمو بزرگم می‌کرد و می‌گفت: دعا کنید، با دعا روزتون رو باز کنید و از خدا بخواهید هرچی خیره اتفاق بیافته. خدا مومن غصه‌دار رو دوست نداره.
گوشم به حرف‌های مامان بود و چشمم به بابا. نگاه غمگینانه‌ی بابا تمام هیبت پدرانه‌اش رو از بین برده بود...
مامان بابا رو صدا زد که: «بیا سر سفره همه منتظر شما هستند!» بابا سرش رو برگردوند و با چشماش اشاره کرد باشه. اما قبل از اینکه بیاد سر سفره، بالای سر مادرش رفت. دست مادربزرگ رو توی دست‌هاش گرفت و به آرومی بوسید، دست‌های بابا می‌لرزید. آروم به سمت بابا رفتم. نزدیک که شدم دیدم بابا در گوش مادربزرگ داره حرف میزنه. از روی فضولی و کنجکاوی کودکانه گوش‌هام رو تیز کردم و صدای بابا رو شنیدم: «مادر، از من راضی هستی؟ مادر همه چیزایی رو که خواسته بودی محیا کردم، مادر هرکاری که گفتی انجام دادم، مادر پسر خوبی بودم برات؟ ازم راضی هستی مامانی؟ و شونه‌های مردونه‌ی بابا شروع کرد به لرزیدن...»
مادربزرگ نمی‌تونست حرف بزنه، چشم‌هاش باز نمی‌شد، اما صدای بابا رو می‌شنید. دستهاش رو به سینه‌‌هاش زد و به سمت آسمون بلند کرد...
آخرین چیزی که از این لحظه همیشه تو ذهنم موند، الله اکبر آخر اذان بود و اشکی که آروم از گوشه‌ی چشم مادربزرگ روی بالشت افتاد و صدای شیون و زاری‌ای که توی خونه بلند شد.

تربیت

02-rezalatifi-02.jpgرضا لطیفی

تلفن رو که قطع کرد تمام خستگی روز توی تنش موند. پاهاش سست شده بود و تمام منطق و استدلال‌های مردانه و پدرانه‌اش زیر سوال رفته بود. نا امید شده بود. یه بغض توی گلوش گیر کرده بود و از ترس شکسته نشدن غرور مردانه‌اش باخودش کلنجار می‌رفت که اشکی روی صورتش سرازیر نشه!
تلفن همراهش رو توی جیبش گذاشت و شروع کرد به قدم زدن. حرف‌های همسرش با صدای گرفته و غمگین توی گوشش تکرار می‌شد.
هشت سال پیش قول داده بودن طوری زندگی کنن که هیچ‌وقت اینطور اتفاقات توی زندگیشون نیافته. اینقدر تو فکر و خیال بود که نفهمید چطوری به خونه رسید.
زنگ زد! در باز شد و وارد خونه شد. نگاهی غمگین به صورت همسر ِ غمگینش انداخت و کتش رو به جا لباسی آویزون کرد.
رو کاناپه نشست و به صورت معصوم فرزندش نگاهی انداخت که انگار آب سردی رو بدنش ریخته شد.
لبخند پدرانه‌ای روی صورتش نشست و به سمت فرزند رفت و ازش سوال کرد: پسرم، امروز اشتباهی مداد و پاک کن دوستت توی کیف تو جا نمونده؟!

محبوبیت

02-rezalatifi-02.jpgرضا لطیفی

07-dastan.jpgمیگه همین‌جا باش الان برمی‌گردم. رفتنش را تا پشت در دنبال می‌کنم. انتظار را دوست ندارم. شروع می‌کنم به ورق زدن مجله‌‌ای که روی میز افتاده. تستی را می‌خوانم که می‌خواهد میزان محبوبیت خواننده را بین فامیل و دوستان با چند سوال و جواب پیدا کند. توی ذهنم به چند سوالش جواب می‌دهم ولی حوصله‌ی ادامه‌اش را ندارم. می‌زنم بیرون و شروع می‌کنم به قدم زدن. انگار پنجره‌ آشپزخانه‌‌ همه‌ی خانه‌های این خیابان به پیاده‌رو باز می‌شود که از کنار هر کدام رد می‌شوی، بوی غذایی می‌آید. محبوبیت هنوز توی ذهنم هست و با عطر چرب غذا قاطی می‌شود. من و محبوبیت و غذاهای محبوب آشپزخانه‌های این خیابان همدیگر را مزه مزه می‌کنیم. با خودم فکر می‌کنم چقدر می‌توانم گرسنگی را تحمل کنم و مراقب رفتارم باشم تا به محبوبیتی که بین فامیل و دوستانم دارم لطمه نزنم... !؟
موبایلم زنگ می‌زند. صدایش را می‌شنوم که می‌پرسد کجایی؟

کلا بی‌اعتقادی چیز خوبی نیست...

06-hoseinmahdion.jpgحسین مهدیون

یکی از دوستانم صبح که از خواب بیدار شد، متوجه شد همه موهای بدنش ریخته، اما به موضوع اهمیتی نداد و همانطور بدون مو روزش را سپری کرد و شب خوابید. صبح روز بعد که بیدار شد، دید دست ندارد، باز هم بدون اهمیت به زندگی ادامه داد و صبح روز بعد بدون پا از خواب بیدار شد و صبح روز بعد کور شده بود و فردای آن روز کر و روز بعد هم لال شده بود و... هنوز زنده است. ولی هنوز هم که هنوزه به موضوع اهمیتی نمی‌دهد، چون اعتقادی به دکتر ندارد!

زندگی بیهوده

02-rezalatifi-02.jpgرضا لطیفی

همیشه عاشق سَر چراغی مغازه بودم، این ساعت روز که چراغ‌های مغازه رو هم روشن می‌کردن، همه چیز هم خوشگل‌تر دیده می‌شد هم شلوغ پلوغ‌تر می‌شد و آدم‌ها حتی اگر چیزی هم نمی‌خریدند اما با رفت و آمدشون و سوال کردناشون سر من رو گرم می‌کردن. با اینکه همیشه آرزو داشتم جلو در بایستم از اونجا آدم‌ها رو نگاه کنم اما داخل مغازه مشتری‌ها بیشتر می‌موندن و حرف‌هایی که رد و بدل می‌شد من رو بیشتر به وجد می‌آورد. توی تمام مشتری‌هایی که وارد مغازه می‌شدن و رفت آمد داشتن من اون خانم چادری رو از همه بیشتر دوست داشتم. همیشه می‌اومد و تی‌شرت و شلوار و گاهی هم رو سری می‌خرید. می‌گفت برای «رویا» دخترم می‌خوام. من همیشه صدای دخترش رو می‌شنیدم، اما هیچ وقت نتونستم ببینمش، دختر کوچولوش هنوز به اندازه‌ای نرسیده بود که وارد زوایه چشم‌های من بشه و همیشه آرزوی دیدن اون کوچولو رو داشتم.
یک روز برخلاف همیشه خانم چادری طرف‌های ظهر وارد مغازه شد. درست پشت به من ایستاد گفت یه «تاپ» واسه «شیوا کوچولو» می‌خوام. من تا حالا اسم شیوا رو نشنیده بودم. داشتم از تعجب و کنجکاوی می‌مردم که یک‌هو صدای آشنای رویا کوچولو رو شنیدم که بلند بلند فریاد می‌زد: «مامان، مامان این رنگیش رو می‌خوام این رنگیش رو میخوام!» تو همین لحظه احساس کردم لباسم داره کشیده می‌شه و صدای فریاد رویا هم بیشتر می‌شد و یکدفعه همه جا شروع کرد به تکون تکون خوردن و توی دلم خالی شد.
با صورت زمین خورده بودم و دستم بدجوری درد گرفته بود. تازه متوجه شدم که چه اتفاقی افتاده بود. رویا کوچولو واسه فهموندن رنگی که دوست داشت لباس من رو کشیده بود و باعث شده بود بی‌افتم زمین. برای اولین بار بود که داشتم رویا کوچولو رو می‌دیدم نشسته بود گوشه مغازه و پاهاشو بغل کرده بود و گریه می‌کرد. صورتش رو از بین دستاش که بیرون آورد چشم‌های خیسش رو دیدم و دوست داشتم گریه کنم، اما خب بی‌فایده بود، من نمی تونستم گریه کنم. صحنه بدی بود، پای صاحب مغازه رو دیدم که با دمپایی‌هاش که خش و خش به زمین کشیده می‌شد سمت من می‌اومد دستش رو انداخت دور کمرم و من رو بلند کرد از طرف دست سمت راستم انداخت روی دوشش. مادر رویا هنوز داشت اون رو دعوا می‌کرد. می‌گفت حالا به جای اینکه واسه دختر عموت شیوا کادو بخریم، باید به آقای فروشنده خسارت بدیم. صاحب مغازه که من رو روی دوشش گذاشته بود با صدای گرفته و سرما خوردش گفت: «ایراد نداره، حالا که اتفاقی نیافتاده... .» اما اتفاق افتاده بود و دست من ترک برداشته بود و داشت می‌شکست هیچ‌کس هم متوجه نشده بود.
من رو با خودش تا جلو در مغازه برد و ادامه داد: «اصلا من می‌خواستم این رو بندازم دور، حالا امروز می‌ذارمش جلو در. هم یه جورایی تغییر دکوراسیون می‌شه، هم آخرش شب دیگه نمیارمش تو و آشغالی که اومد می‌بردش.»
با شنیدن این جمله، من که همیشه دوست داشتم جلوی در باشم و از اونجا آدم‌ها رو نگاه کنم، دنیا جلوی چشمام سیاهی رفت و دیگه هیچی نمی‌شنیدم. صاحب مغازه من رو جلوی در گذاشت و من غمگین به آدهایی نگاه می‌کردم که از جلوی چشم‌هام رد می‌شدن و بدون داشتن احساس خاص دیگه‌ای بهشون مات و مبهوت به آخرین جمله‌ی صاحب مغازه فکر می‌کردم.
امشب شب آخری بود که من برای اون مغازه بودم. آدم‌ها همینطور از جلوی چشم‌هام عبور می‌کردن، بعضی‌ها خنده‌کنان از جلوم رد می‌شدن و صدای خنده‌هاشون توی گوشم می‌پیچید. بعضی‌ها دست توی دست هم بدون اینکه باهم حرفی بزنن می‌گذشتن یک مرد کنار همسرش داشت نزدیک می‌شد و از همه چیز سر زنش غر می‌زد و زن بی‌نوا ساکت گوش می‌کرد.
توی تمام آدم‌ها پسری از جلوی چشم‌هام گذشت با موهای فرفری، ریش‌های تقریبا بلند و لباس‌های گشاد، یه کوله پشتی روی دوشش بود و چشم‌هاش رو به زمین دوخته بود و توی افکار خودش غرق شده بود. مبهوت داشتم به این فکر می‌کردم که چقدر احساسم شبیه این پسر هست. پسر همینطور آروم به من نزدیک‌تر می‌شد و من مبهوت و غمگین نگاهش می‌کردم. دیگه هیچ چیزی برایم جذابیت نداشت به جز ظاهر غمگین پسرک که به من خیلی شباهت داشت. باد ملایمی می‌وزید و لباس گشاد پسر تکون تکون می‌خورد و موهای فرفری اون توی هوا موج می‌خورد. پسر نزدیک شد و داشت از کنارم عبور می‌کرد و همینطور سرش پایین بود و به هیچ‌چیز توجه نمی‌کرد. وقتی داشت از کادر چشم‌هام عبور می‌کرد شونه‌اش آروم به شونه‌ام خورد و من دیگه چیزی ندیدم.