شما در صفحه «داستان» هستيد

تربیت

02-rezalatifi-02.jpgرضا لطیفی

تلفن رو که قطع کرد تمام خستگی روز توی تنش موند. پاهاش سست شده بود و تمام منطق و استدلال‌های مردانه و پدرانه‌اش زیر سوال رفته بود. نا امید شده بود. یه بغض توی گلوش گیر کرده بود و از ترس شکسته نشدن غرور مردانه‌اش باخودش کلنجار می‌رفت که اشکی روی صورتش سرازیر نشه!
تلفن همراهش رو توی جیبش گذاشت و شروع کرد به قدم زدن. حرف‌های همسرش با صدای گرفته و غمگین توی گوشش تکرار می‌شد.
هشت سال پیش قول داده بودن طوری زندگی کنن که هیچ‌وقت اینطور اتفاقات توی زندگیشون نیافته. اینقدر تو فکر و خیال بود که نفهمید چطوری به خونه رسید.
زنگ زد! در باز شد و وارد خونه شد. نگاهی غمگین به صورت همسر ِ غمگینش انداخت و کتش رو به جا لباسی آویزون کرد.
رو کاناپه نشست و به صورت معصوم فرزندش نگاهی انداخت که انگار آب سردی رو بدنش ریخته شد.
لبخند پدرانه‌ای روی صورتش نشست و به سمت فرزند رفت و ازش سوال کرد: پسرم، امروز اشتباهی مداد و پاک کن دوستت توی کیف تو جا نمونده؟!

محبوبیت

02-rezalatifi-02.jpgرضا لطیفی

07-dastan.jpgمیگه همین‌جا باش الان برمی‌گردم. رفتنش را تا پشت در دنبال می‌کنم. انتظار را دوست ندارم. شروع می‌کنم به ورق زدن مجله‌‌ای که روی میز افتاده. تستی را می‌خوانم که می‌خواهد میزان محبوبیت خواننده را بین فامیل و دوستان با چند سوال و جواب پیدا کند. توی ذهنم به چند سوالش جواب می‌دهم ولی حوصله‌ی ادامه‌اش را ندارم. می‌زنم بیرون و شروع می‌کنم به قدم زدن. انگار پنجره‌ آشپزخانه‌‌ همه‌ی خانه‌های این خیابان به پیاده‌رو باز می‌شود که از کنار هر کدام رد می‌شوی، بوی غذایی می‌آید. محبوبیت هنوز توی ذهنم هست و با عطر چرب غذا قاطی می‌شود. من و محبوبیت و غذاهای محبوب آشپزخانه‌های این خیابان همدیگر را مزه مزه می‌کنیم. با خودم فکر می‌کنم چقدر می‌توانم گرسنگی را تحمل کنم و مراقب رفتارم باشم تا به محبوبیتی که بین فامیل و دوستانم دارم لطمه نزنم... !؟
موبایلم زنگ می‌زند. صدایش را می‌شنوم که می‌پرسد کجایی؟

کلا بی‌اعتقادی چیز خوبی نیست...

06-hoseinmahdion.jpgحسین مهدیون

یکی از دوستانم صبح که از خواب بیدار شد، متوجه شد همه موهای بدنش ریخته، اما به موضوع اهمیتی نداد و همانطور بدون مو روزش را سپری کرد و شب خوابید. صبح روز بعد که بیدار شد، دید دست ندارد، باز هم بدون اهمیت به زندگی ادامه داد و صبح روز بعد بدون پا از خواب بیدار شد و صبح روز بعد کور شده بود و فردای آن روز کر و روز بعد هم لال شده بود و... هنوز زنده است. ولی هنوز هم که هنوزه به موضوع اهمیتی نمی‌دهد، چون اعتقادی به دکتر ندارد!

زندگی بیهوده

02-rezalatifi-02.jpgرضا لطیفی

همیشه عاشق سَر چراغی مغازه بودم، این ساعت روز که چراغ‌های مغازه رو هم روشن می‌کردن، همه چیز هم خوشگل‌تر دیده می‌شد هم شلوغ پلوغ‌تر می‌شد و آدم‌ها حتی اگر چیزی هم نمی‌خریدند اما با رفت و آمدشون و سوال کردناشون سر من رو گرم می‌کردن. با اینکه همیشه آرزو داشتم جلو در بایستم از اونجا آدم‌ها رو نگاه کنم اما داخل مغازه مشتری‌ها بیشتر می‌موندن و حرف‌هایی که رد و بدل می‌شد من رو بیشتر به وجد می‌آورد. توی تمام مشتری‌هایی که وارد مغازه می‌شدن و رفت آمد داشتن من اون خانم چادری رو از همه بیشتر دوست داشتم. همیشه می‌اومد و تی‌شرت و شلوار و گاهی هم رو سری می‌خرید. می‌گفت برای «رویا» دخترم می‌خوام. من همیشه صدای دخترش رو می‌شنیدم، اما هیچ وقت نتونستم ببینمش، دختر کوچولوش هنوز به اندازه‌ای نرسیده بود که وارد زوایه چشم‌های من بشه و همیشه آرزوی دیدن اون کوچولو رو داشتم.
یک روز برخلاف همیشه خانم چادری طرف‌های ظهر وارد مغازه شد. درست پشت به من ایستاد گفت یه «تاپ» واسه «شیوا کوچولو» می‌خوام. من تا حالا اسم شیوا رو نشنیده بودم. داشتم از تعجب و کنجکاوی می‌مردم که یک‌هو صدای آشنای رویا کوچولو رو شنیدم که بلند بلند فریاد می‌زد: «مامان، مامان این رنگیش رو می‌خوام این رنگیش رو میخوام!» تو همین لحظه احساس کردم لباسم داره کشیده می‌شه و صدای فریاد رویا هم بیشتر می‌شد و یکدفعه همه جا شروع کرد به تکون تکون خوردن و توی دلم خالی شد.
با صورت زمین خورده بودم و دستم بدجوری درد گرفته بود. تازه متوجه شدم که چه اتفاقی افتاده بود. رویا کوچولو واسه فهموندن رنگی که دوست داشت لباس من رو کشیده بود و باعث شده بود بی‌افتم زمین. برای اولین بار بود که داشتم رویا کوچولو رو می‌دیدم نشسته بود گوشه مغازه و پاهاشو بغل کرده بود و گریه می‌کرد. صورتش رو از بین دستاش که بیرون آورد چشم‌های خیسش رو دیدم و دوست داشتم گریه کنم، اما خب بی‌فایده بود، من نمی تونستم گریه کنم. صحنه بدی بود، پای صاحب مغازه رو دیدم که با دمپایی‌هاش که خش و خش به زمین کشیده می‌شد سمت من می‌اومد دستش رو انداخت دور کمرم و من رو بلند کرد از طرف دست سمت راستم انداخت روی دوشش. مادر رویا هنوز داشت اون رو دعوا می‌کرد. می‌گفت حالا به جای اینکه واسه دختر عموت شیوا کادو بخریم، باید به آقای فروشنده خسارت بدیم. صاحب مغازه که من رو روی دوشش گذاشته بود با صدای گرفته و سرما خوردش گفت: «ایراد نداره، حالا که اتفاقی نیافتاده... .» اما اتفاق افتاده بود و دست من ترک برداشته بود و داشت می‌شکست هیچ‌کس هم متوجه نشده بود.
من رو با خودش تا جلو در مغازه برد و ادامه داد: «اصلا من می‌خواستم این رو بندازم دور، حالا امروز می‌ذارمش جلو در. هم یه جورایی تغییر دکوراسیون می‌شه، هم آخرش شب دیگه نمیارمش تو و آشغالی که اومد می‌بردش.»
با شنیدن این جمله، من که همیشه دوست داشتم جلوی در باشم و از اونجا آدم‌ها رو نگاه کنم، دنیا جلوی چشمام سیاهی رفت و دیگه هیچی نمی‌شنیدم. صاحب مغازه من رو جلوی در گذاشت و من غمگین به آدهایی نگاه می‌کردم که از جلوی چشم‌هام رد می‌شدن و بدون داشتن احساس خاص دیگه‌ای بهشون مات و مبهوت به آخرین جمله‌ی صاحب مغازه فکر می‌کردم.
امشب شب آخری بود که من برای اون مغازه بودم. آدم‌ها همینطور از جلوی چشم‌هام عبور می‌کردن، بعضی‌ها خنده‌کنان از جلوم رد می‌شدن و صدای خنده‌هاشون توی گوشم می‌پیچید. بعضی‌ها دست توی دست هم بدون اینکه باهم حرفی بزنن می‌گذشتن یک مرد کنار همسرش داشت نزدیک می‌شد و از همه چیز سر زنش غر می‌زد و زن بی‌نوا ساکت گوش می‌کرد.
توی تمام آدم‌ها پسری از جلوی چشم‌هام گذشت با موهای فرفری، ریش‌های تقریبا بلند و لباس‌های گشاد، یه کوله پشتی روی دوشش بود و چشم‌هاش رو به زمین دوخته بود و توی افکار خودش غرق شده بود. مبهوت داشتم به این فکر می‌کردم که چقدر احساسم شبیه این پسر هست. پسر همینطور آروم به من نزدیک‌تر می‌شد و من مبهوت و غمگین نگاهش می‌کردم. دیگه هیچ چیزی برایم جذابیت نداشت به جز ظاهر غمگین پسرک که به من خیلی شباهت داشت. باد ملایمی می‌وزید و لباس گشاد پسر تکون تکون می‌خورد و موهای فرفری اون توی هوا موج می‌خورد. پسر نزدیک شد و داشت از کنارم عبور می‌کرد و همینطور سرش پایین بود و به هیچ‌چیز توجه نمی‌کرد. وقتی داشت از کادر چشم‌هام عبور می‌کرد شونه‌اش آروم به شونه‌ام خورد و من دیگه چیزی ندیدم.

این یک داستان نیست!

آقای سردبیر محترم قول می‌دهم

02-rezalatifi-02.jpgرضا لطیفی

dastan05.jpgدیگه آخرین زمان برای ارسال مطلبش بود. حقیقتش چند روزی هم از زمان مشخص شده برای ارسال مطلب گذشته بود. توی تمام این مدت داشت تلاش می‌کرد که یه موضوع پیدا کنه و بنویسه، اما اینقدر سرش شلوغ بود که فرصت عمیق شدن و فکر کردن به موضوعی رو نداشت. تا می‌خواست به موضوعی فکر کنه و اون رو پَر و بال بده و شروع کنه به نوشتن، تلفنش زنگ می‌خورد. یا از اتاق کناری صداش می‌کردن و باید می‌رفت کاری رو انجام بده. گاهی حتی با خودش قرار می‌گذاشت امروز وقت ناهار خوردن می‌شینم و یه موضوع خوب پیدا می‌کنم و در موردش می‌نویسم، اما حتی اون روزها هم اینقدر سرش شلوغ می‌شد که تا به خودش می‌اومد می‌دید ساعت ۶-۵ بعد از ظهر شده و هنوز وقت نکرده ناهار بخوره. اصلا گاهی وقتی از گشنگی دست و پاهاش شُل می‌شد و بدنش می‌لرزید می‌فهمید که هنوز ناهار نخورده و یه ساندویج می‌گرفت و یه جوری سرو ته ناهار و هم می‌آورد.
استرس و فشاری که به دلیل کار زیاد داشت و سعی برای اینکه تمام کارهاش رو به شکل درست انجام بده گاهی اون رو اینقدر کلافه می‌کرد که می‌خواست سر بذاره به کوه و بیابون و بره و هیچ‌کس اون رو پیدا نکنه! اما از طرفی به رویایی که از کودکی توی ذهنش بود فکر می‌کرد و سعی می‌کرد خودش رو آروم کنه و به جای غُرغُر کردن و عصبانی شدن به اون فکر کنه. اون از بچگی دوست داشت یه آدم مهم باشه و مدیریت یه شرکت بزرگ رو به عهده داشته باشه. اینقدر کار کرده بود و این شاخه اون شاخه پریده بود که به اینجا رسیده بود. تا تونسته بود سعی کرده بود پول‌هاش رو جمع کنه تا خودش این شرکت رو تاسیس کنه، اما برای این کار باید حداقل ۲۰ سال دیگه کار می‌کرد و پول‌هاش رو روی پول‌هاش می‌گذاشت که شاید بتونه این کار و انجام بده. تمام این شاخه به اون شاخه پریدن‌هاش باعث کسب تجربیاتی شده بود که یکی از اقوام نزدیکش که به شکلی هم دوستش بود و از نزدیک می‌شناختش از اون خواسته بود که قسمتی از شرکتش رو به‌دست بگیره و بچرخونه. حالا بدون داشتن اون همه پول برای بدست آوردن یک شرکت آنچنانی، داشت در مجموعه‌ی کوچکی از اون شرکت سعی می‌کرد خودش رو به رویایش نزدیک و نزدیک‌تر کنه. از هیچ کاری کوتاهی نمی‌کرد. گاهی حتی خودش بارها رو پشت وانت می‌گذاشت و تا مغازه مشتری‌ها می‌برد. اینقدر تلاش کرد و عرق ریخت که بالاخره دوستش بهش اعتماد کرد و یک کار کوچیک واردات رو معرفی کرد و خودش هم کمکش کرد. انگیزه‌ی اون برای رشد و ترقی بیشتر شده بود. تقریبا خروس خون از خونه بیرون می‌رفت و نصف شب‌ها به خونه برمی‌گشت. و باز هم در کنار تمام این‌کارها هر کاری رو که بهش معرفی می‌کردن یا تو شرکت به اون واگذار می‌شد به عهده می‌گرفت و سعی می‌کرد انجام بده.
در تمام مدت در کنار مشغله‌های کاریش فقط یک چیز بود که اون رو آزار می‌داد و اون دور شدن از تمام علایقی بود که داشت.
اون به نوشتن، به موسیقی، به ادبیات، به بحث و مطالعه پیرامون مسائل هنری، به خواندن کتاب‌های تاریخی و... علاقه‌ی زیادی داشت. توی تمام این زمینه‌ها هم با دوست‌هاش کار می‌کرد و سعی می‌کرد خودش رو در این زمینه‌ها هم ارتقاء بده، برای همین هم با کمک یکی از دوست‌هاش که سردبیر یک مجله بود شروع کرد به نوشتن؛ دوستش هم تو این زمینه اون رو راهنمایی می‌کرد و کم کم بهش پیشنهاد داد که توی مجله‌ی اون‌ها کار کنه و مطلب بنویسه، اما به یک شرط...
سردبیر تنها شرطی که برای همکاری اون با مجله گذاشت این بود که مطالب رو به موقع و سروقت به دستش برسونه تا اون هم بتونه درست مطالب رو بخونه و داخل سایت بگذاره.
وای به اینجای ماجرا که می‌رسید سرش رو بین دو تا دستاش می‌گذاشت و فشار می‌داد. یاد قولی می‌افتاد که به دوستش داده بود و کارهاش که روز به روز داشت زیادتر می‌شد نمی‌گذاشت اون حتی بتونه به نوشتن فکر کنه... رسما می‌خواست سرش رو بکوبه به دیوار و خودش رو خلاص کنه. چند بار تلفنش رو برداشت تا با آقای سردبیر که بهش قول داده بود مطالب رو به موقع به دستش برسونه تماس بگیره ازش معذرت خواهی کنه و بارها منصرف شد. اما بالاخره تصمیم گرفت و شماره‌ی آقای سردبیر رو گرفت و صحبت کرد. سردبیر که برای شماره‌ی قبل هم مطلبی رو از دوستش دریافت نکرده بود خیلی معمولی شروع کرد به صحبت کردن و دوستش لابه لای حرف‌هاش می‌خواست آقای سردبیر رو متوجه کنه برای این شماره هم هیچ مطلبی رو آماده نکرده ولی در همون بین با خودش می‌گفت «تو قول دادی!»
همینطور که با آقای سردبیر صحبت می‌کرد سعی در توجیه کردن خودش و سردبیر داشت که گفت: «ببخشید، من خیلی گرفتار بودم... نتونستم مطلب رو به موقع آماده کنم.» تامل قابل ملاحضه‌ای کرد و ادامه داد (هر چند گرفتاری‌های من به شما مربوط نمی‌شه، چون من قول داده بودم مطالب رو به موقع به دست شما برسونم.)
در یک لحظه اینقدر تحت تاثیر این جمله آخر خودش قرار گرفت که به وجد اومد و با اینکه همون شب راهی مسافرت بود به سردبیر قول داد مطلبی رو براش در شب آخری که قرار بود مجله بیرون بیاد بفرسته.
و این شد که با قلمی خِجِل، با قلبی آکنده ازغم، با رویی شرمسار از بدقولی‌هایی که کرده بود، در هواپیما کاغذی پاره پیدا کرد و روی آن نوشت:
جناب آقای سردبیر محترم، مرا ببخش که قول دادم در قسمتی از این مجله در کنار تو باشم و در رشد آن تو را یاری کنم. تا امروز به دلیل دغدغه‌های کاری که هر روز بیشتر از روز قبل می‌شود از آن معذور بودم، اما آقای سردبیر محترم به همین سوی چراغ فرودگاه که از این بالا کم کم مشخص‌تر می‌شود قول می‌دهم که از این به بعد تمام بد قولی‌هایم را جبران کنم باشد که تو هیچ... بلکه خدای تو هم مرا ببخشد.
ارادتمند شما
رضا لطیفی