شما در صفحه «شعر» هستيد

غزل ۱۵ از دفتر حرف دل

mehdiyaghobi.jpgمحمد مهدی یعقوبی


مرا ز یار سفر کرده ام خبر نیامد باز
اگر چه تا  دم صبحم گذشت به راز و نیاز
صبا به وقت سحرگه نسیم وصل آید
خبر دهی دل ما را ز چهره غماز؟
اگر به محضر یارم دلم رسد روزی
به  روز و شب به دلم می‌زنم صلای نماز
چون شاهدان بهشتی محبتش خواهند، دهم !
غبار حریمش به صد هزاران ناز
شکوفه‌ها به بهاران ز عشق او رویند
که عندلیب گلستان ز او دهد آواز
سفر مکن  تو  حبیبا! که مهرگان آید
اگرچه جشن بهشت است دلم به سوز و گداز
گدازه‌های دلم اشک ماتمم گردد
چو من فقیر نگاهم ، چو نی شوم دمساز
اگر ثناست،  ثنا با لب مه دی بود
«ستاره می‌شمرم تا که شب چه زاید باز»
سفر بس است بیا تا نمرده‌ام اینجا
اگر چه آخر شعرم غزل شود آغاز

وقت‌هایی کنار شمع

سعید فتحعلی فرد

آژیر قرمز... آژیر سفید...
راستی رادیو آنوقت‌ها رنگی بود
وتلویزیون سیاه وسفید!
نه تام نه جری... نه کارتون‌های رنگارنگ  
میان ساعت ۴ یا ۵ بعد از گل و آهنگ
و پسری که قدم می‌زد:
وگ وگ وگ وگ وگ، وگ وگ وگ وگ وگ
و عصر جمعه تب دار تابستان، کار و اندیشه
چه روزهایی بود
آدم معنی آدم می‌داد و شیشه معنی شیشه
میان هفته وقطع برق و ندیدن اوشین
صدای گرم پدر که بیا بیا کنار شمع بشین
چه زود دقیقه نود شد. به جام جهانی رفتیم؟
همیشه وقت شروع بازی بغض می‌کرد
اگر برای دیدن اقوام به میهمانی می‌رفتیم
غم قریبی کودکی ازدل نمی‌رود بدر
نه کار ماند، نه اندیشه و نه صدای پدر

بانوی ابریشم پارسی

مهرداد شیدا

الف را ابریشم بافتم برای تو
و قامت بلند تو
هماره جاودانه‌ای در پیله تاریخ
ای بانوی پارسی
باید گفت باید نوشت باید خواند
چشمان توست که زیبایی می‌آفریند
زیباتر از هر چه زیبا - زیباترین - زیباست
هیچ نباشد
هزاران سال از درخشش آن گوهران تابناک می‌گذرد
تاب توست
تاب ناب تو که تجربه کرده است
استقامت دیرینه عشق را
اندک اگر باشد
پنجاه قرن حتی بیشتر تر
از عمر پیراهن پر نقش تو می‌گذرد
دستان مهربان توست که می‌سازد
محکم‌ترین آشیانه آزادی را
یک چشمه اگر بگویم
در حریق موج سنگین بیکران
هزاره‌هاست که خم نیاورده است
و همچنان پا برجاست
گیسوان پریشان توست
که وزیدن باد را دلربا کرده است
هیچ اگر نگویم
کتاب‌ها غزل نتواند تعریف کند ناز این قصه را
لبخند نجیب توست که زندگی می‌بخشد
حریم خانه مرد دلیرت را
فریاد سینه توست چو حماسه آفرید از خشم
گشودند ز پای خویش مردان
بند زنجیر
الف را ابریشم بافتم
به شرافت محکم‌ترین اتحاد
و اعتبار دیرین نجیبانه تو
و لطافت زلال‌ترین آینه
نمی‌گسلد زهم آبروی ریشه دار تو
همچو امتداد بی‌نهایت تار ابریشم
هیچ اگر نگویم
خورشید اگر غروب کند تاریک نمی‌گردد
مهتاب اگر بمیرد در همیشه
قحط روشنی نمی‌شود
می‌شود که روی ماه و آفتابت را
جایگزین ماه و خورشید کرد
زبان گویای توست پارسی دری
مادر واژه‌های شعر و ادب
قصیده - غزل - مثنوی - رباعی - دوبیتی
همین شد تا پایان الفبا گفتنم
گواهی می‌دهند متن بی‌پایان تاریخ
نوشته‌های ابریشمی مرا
کم نیست زمانش
دور اگر نرویم
پنج هزار سال است
سرود تو به ظرافت ابریشم می‌ماند
به استقامت ابریشم مانا شدی
به بی‌نهایت ابریشم جاودانه گشتی
هماره جاودانه‌ای در پیله تاریخ
ای بانوی پارسی...
 
اکتبر دوهزار و هفت / تورنتو

در هجران پدر

mehdiyaghobi.jpgمحمدمهدی یعقوبی

پدر نوری اگر این کلبه ام داشت
بدان با رفتنت اینجا نباشد
مرا غفلت عجب در خواب خوش برد
که بعد خواب خوش بابا نباشد
مرا حسرت ، مرا شیون ، مرا غم
چرا اینجا کسی با ما نباشد
چنین است رسم این چرخ و تو گردون
زمانه را کسی دعوا نباشد
عجل بود و کمی خامی جوانی
که گرمایت در این سرما نباشد
مه دی بود  و تاریکی وغربت
که غمخواری بجز شب ها نباشد

تقدیم به خاک پاک پدر
۲۱ خرداد ۸۲

زخمه

سعید فتحعلی فرد

زخمه مزنی  ناله می‌کنم  
آه میکشی گریه می‌کنم
پرده پرده‌ام زیر دست تو
داد میزنی  نعره می‌کشم
در نوای تو مویه می‌زنم
مثل دل برای یار
مثل دل در انتظار، شور میزنی شورمی‌زنم
گاه گاهی یه یاد روی تو چهارگاه می‌شوم
مست می‌کنی شبی یار یار می‌زنم
صبح از جفای همان دیشبی  باز هم حوار می‌زنم
شره می‌زنی بر درآمدم، که آی من مخالفم مخالفم.
مثل آوازهای  کوچه گرد شب  سه گاه، فالش، اما مخالفم
 شهر آشوب می‌شود
حور ماهور می‌شود
تا درآمد حزین برم زدی
گریه می‌کنی آه می‌کشم
زخمه می‌زنی ناله می‌کنم
من سه تار خسته شکسته‌ام
خواب دیدم تمام این قصه را
بی صدا بدون سیم،
من سکوت مبهم
نوازنده‌ای خسته‌ام