شما در صفحه «شعر» هستيد

شرح عاشقی

sajad-sadeghi.jpgسجاد صادقی

پا برهنه در خیال من دویدی
تا به سلول های مغز من رسیدی
در زدی و منتظر ماندی که آخر
فسفری از مغز پوکم وا کند در
فسفر وامانده در را باز کرد
این چنین حرف خودش آغاز کرد
آمد و گفت ای مزاحم کیستی ؟
آدمی ؟ یا مثل آدم نیستی ؟
کار تو با کیست اینجا آمدی ؟
یا که اصلا بیخودی در می زدی ؟
تو پریشان گشتی و با حال زار
گفتی اسمم هست،عشق و یاد یار
آمدم تا مثل مخ در کله ات
همرهت باشم درون خانه ات
فسفر بی مخ به خود آمد و دید
وانت اسباب عشق از راه رسید
بعد اسباب کشیُ (و) رفت و رو
عشق،خود را کرد،در ذهنم فرو
چتر زیبای خودش را باز کرد
زندگی را در مخم آغاز کرد

چشمانت

sajad-sadeghi.jpgسجاد صادقی

دخیل بسته ام به معجر چشمانت
به هفت رنگ تازه و تر چشمانت
کجا شبی به نظاره بنشینم ؟
و خیره شوم به اختر چشمانت
امشب از نگاهت ستاره می بارد
قسم به تو و به مرمر چشمانت
پیاله ام بدهید تا که می بخورم
ز چشم تو و ساغر چشمانت
دلم بدون نگاهت نمی پرد هرگز
گمان شده جلد ِ کبوتر چشمانت
نشسته ام به تماشا همین حوالی ها
نگاه کن کمی به دور و بر چشمانت
نگاه کن شبی به من و اجازه بده
که پیچکی بشوم به نیلوفر چشمانت
شب است و نگاهت قیامتی دارد
منم که مومنم به محشر چشمانت

فراق

sajad-sadeghi.jpgسجاد صادقی
سکوت عاشقانه‌ای مرا فرا گرفته است
و در فراق روی تو دلم عزا گرفته است
نیامدی و سال‌هاست که غم گرفته این سرا
بیا و مرهمی بیار که غم سرا گرفته است
گله نمی‌کنم ز تو که رفته‌ای ز پیش من
چرا که از دلم تو را خود خدا گرفته است
ببخش اگر صدای من، به گوش تو نمی‌رسد
دلیل، بغض شاعر است که این صدا گرفته است
ز چشم اشک و سینه درد و آه بی‌قرار من
گمان حکومت خزان دوباره پا گرفته است
ز دوریت کمر شکست و قد خمید و خسته‌ام
بیا ببین که عاشقت به دست عصا گرفته است
ز وسعت دلم برفت خنده‌های زورکی
ز رفتنت غمی بزرگ سراغ ما گرفته است

درد

سعید فتحعلی فرد
استکان چایی
بسته‌ای  بهمن کوچک
و دردهای بزرگ
دردها دربسته‌های کوچک بهمن جانمی‌شوند
کبریت... دستمال کاغذی... زر ورق فروردین
و دردهایی بزرگ‌تر
و باز جا نمی‌شوند
قاشق... آتش... سرنگ...
و آبی بیکران سراسر نور
اوور دوز
بدون درد
بدون خونریزی

اشارت

mehdiyaghobi.jpgمحمد مهدی یعقوبی

ای صاحبان اشاره اشارتی
تا که کنم نقل برایت حکایتی
حکایتی که نقل کنم نه هست فسون
عین است و شین و قاف و کنایتی
رفتن به پای مغیلان و گمرهی
عاشق شدن به جز تو ضلالتی
می‌رفت عاشق قصه‌ی ما به پشت یار
عمری گذشت به بازی به راحتی
آخر رسید و خجالت چنان کشید
حرفش درون گلو ماند خجالتی
رگبار عشق و حیایش سحر نشد
دلبر چو دید و بگفت به نجابتی
معشوقه چون سخن آمد غمی پرید
چون بلبلی رها شده از غل شباهتی
گویم برای تو کامروز عاشقی
خوش باش که بهر دیدن یار است لیاقتی
من را بگو که خرابم بدین خراب
چون هر بدی که کردم و دیدم کرامتی
معشوق من ز همه معشوقه‌ها جداست
او من ندیدم و شنیده ام زو فصاحتی
یاران خود به صورت دل ها یشان خرید
خلقی بگو که دیده به از این تجارتی
با یک نظر دل دیوانه ام خرید
وی کیست که نامش شنیدن قرامتی
پیاله به دست و نگاهم به نا کجاست
وی گر نبود چه کس راست امید شفاعتی
من نام او به پرده غیبت کشیده‌ام
تا ماه دی بیاید و به گدایان عنایتی

هوس‌های حوصله

علیرضا سخنور
 احساس من
در هوای بی حوصلهء تو بود
که بی رمق جان سپرد.
 
با توام
که از پیچ و خم نگاه ها
سر از سفرهء محبت
بیرون آوردی
و سخت
سخنانم را لقمه کردی.
 
با توام
توئی که من
از رنگ و عطر نگاهت
برای چشم هایم
اشتیاق ساختم
ذوقی که هنوز
در کوچه پس کوچه‌های شعرم
تکثیرشان می‌کنم.
 
و در حزن و اندوه
شاید
ترنم وصالی را بو می کشم
که تو بی درنگ
در ابتدای  آغوشم
فراموش کردی.
 
آری
نخواهی دانست که من
در راهی تاریک و بلند
بعد از تو
نگاه انسان هائی را قاب خواهم گرفت
که بی اختیار
بوی تو را می‌دهند.
 
نخواهی دانست
نخواهی دانست که من
بی‌نهایت این فاصله را
در هوچیگری‌هایت
اندیشه خواهم کرد
و رقص نگاهت را
که از
دورترین چشمک ها به من
نزدیک‌تر است
خواهم ترسید.
 

تشویش قاب

علیرضا سخنور
تشویش قاب
از زلالی آئینه پیداست
در بی کرانش
جذاب‌ترین کلام واهمه
خواندنی‌ست
 
شاید ستایش این احساس
تکرار خود اندیشی‌ست
می‌شود گناه را
در زیبائی خویش
جستجو کنم؟
 
هجوم بی‌امان نور
زندگی‌ست
آئینه هم
در تاریکی خواهد مرد 
 
این ظلمت بی‌ابتدا
پذیرش اغواست
میان التهاب جیوه‌ای
واهمهء مرگ را می‌خوانم

غزل ۷۱ از دفتر حرف دل

mehdiyaghobi.jpgمحمدمهدی یعقوبی

شده دیـوانه دل دلـــدار باید
نشیند بــا کسی غمخــوار باید
بگویـد درد هجـر و دوری یــار
ز مستی دم زند هشیـــار بـاید
بگیــرد دامـــن صبــح وصـالش
نشینـد بـر رهــش دیـدار باید
کشیده نـــازش این تن برسردار
که زان احیـا شویم زنهار باید
همه خوار و خس و بیگانه خوئیم
بـه آتش منزل است صد زار باید
ز معشـوق و غـم و دیوانه خوئی
انالحق می‌کشیم بــر دار باید
شدم بر دار و گشتم مـاه دی تا
بــه نیکـی بنگرم کـردار باید

باز ای سازمن

میترا خان آبادی
باز ای ساز ِمن
امشب نوای جنون داری
دل ِ زار و شکسته داری
حال که مخمل مهتاب
خرقه‌ی پرهیز ماه می‌شود
چه انتظار از دلبر ِدل شکن داری
لب‌های غمدیده‌ام، امشب
جای زخمه بر تار
بوسه می‌زند بر ابروی شکسته‌ی دل
روح چرکین من اینک
تحفه‌ی زخم ِ جو فروش
گندم نماست
نگار سنگدل، که فریاد پارسایی می‌زند
خود، طفل ِ ره گم کرده ای پُر مدعاست
ای تار
این روزهاکه طرار هم ادعای خدایی دارد
چه انتظار از تسبیح
به دست عیار داری؟!
و دیگر هیچ!

غزل ۱۵ از دفتر حرف دل

mehdiyaghobi.jpgمحمد مهدی یعقوبی


مرا ز یار سفر کرده ام خبر نیامد باز
اگر چه تا  دم صبحم گذشت به راز و نیاز
صبا به وقت سحرگه نسیم وصل آید
خبر دهی دل ما را ز چهره غماز؟
اگر به محضر یارم دلم رسد روزی
به  روز و شب به دلم می‌زنم صلای نماز
چون شاهدان بهشتی محبتش خواهند، دهم !
غبار حریمش به صد هزاران ناز
شکوفه‌ها به بهاران ز عشق او رویند
که عندلیب گلستان ز او دهد آواز
سفر مکن  تو  حبیبا! که مهرگان آید
اگرچه جشن بهشت است دلم به سوز و گداز
گدازه‌های دلم اشک ماتمم گردد
چو من فقیر نگاهم ، چو نی شوم دمساز
اگر ثناست،  ثنا با لب مه دی بود
«ستاره می‌شمرم تا که شب چه زاید باز»
سفر بس است بیا تا نمرده‌ام اینجا
اگر چه آخر شعرم غزل شود آغاز