شما در صفحه «کتاب» هستيد

معرفی و بررسی رمان «نیمه ناتمام»

الهام اشرفی

850577_orig.jpgنوجوان که بودم کتاب خواندن‌هایم محدود بودند به رمان‌های خارجی و قدیمی و یا رمان‌های ایرانی به اصطلاح آن موقع «عاشقانه». بعدها فهمیدم که بهشان «رمان عامه‌پسند» می‌گویند. من یک عامه‌پسند خوان حرفه‌ای بودم! غرق در دنیاهای رویایی و غیر قابل باور و روابط عاشقانه‌ای که بین هیچ کسی از اطرافیانم نمی‌دیدم ولی خوب در ذهنم نقش می‌بستند. حتا کار به جایی رسید که رمان «پنجره» را صدبرابر بیشتر ترجیح می‌دادم به رمان «بربادرفته»!
امروزه با توجه به رشد صنعت نشر و ترجمه، رمان‌های ایرانی و غیر ایرانی بیشتری در دسترس عموم قرار گرفته است و می‌بینیم که اغلب رمان‌های نویسندگان ایرانی سمت و سویی دیگر پیدا کرده‌اند. به جای اینکه بر روابط غیرواقعی و مبتنی بر قوه‌ی تخیل نوجوانانه تکیه کنند روابط انسانی و اجتماعی واقعی را مبنای آثارشان قرار می‌دهند که به نظرم از تقسیم بندی عامه‌پسندی بیرون می‌آیند. (هر چند که به نظرم خواندن آنطور رمان‌ها هم برای نسلی از ایرانی‌ها مشق و تمرین خواندن بود برای گذار به مرحله‌ای کامل‌تر.)
رمان «نیمه ناتمام» نوشته «نسرین قربانی» تابستان سال ۱۳۹۱ از طرف «نشر آموت» به بازار کتاب آمد و به همراه «شوهر عزیز من» نوشته «فریبا کلهر» از پرفروش‌ترین‌های این انتشارات بوده‌اند.
رمان سرگذشت یک خانواده‌ی متوسط ایرانی‌ست از دهه‌ی پنجاه تا دوران معاصر. خانواده‌ی معزی شامل: عزیز (مادر خانواده)، حاج عبدالله (پدر خانواده)، مجید، مرجان، مهناز، ملیحه، مسعود (بچه‌های خانواده). این خانواده سنتی با بزرگ شدن بچه‌هایشان مجبور به گذر از سنت هستند.  وقوع انقلاب اسلامی هم منجر به تغییر نوع زندگی خیلی از شخصیت‌های رمان می‌شود.
رمان در ژانر رئالیسم اجتماعی قرار می‌گیرد. راوی (مهناز) با شرح اوضاع و احوال خانه و اعضای خانواده‌اش به شرح اوضاع اجتماعی ایران هم می‌پردازد. زاویه دید رمان من راوی است. من راوی که اغلب دست به تفسیر می‌زند: «نگاه باران زده‌ی عزیز روی صورتم خیره می‌شود» ( ص ۱۰۰).  «ملیحه مثل گیاهی، صبور و آرام رشد می‌کرد و قد می‌کشید و لایه‌های پنهانش ذره ذره مثل جوانه بیرون می‌زد...» (ص ۱۸۵).
سرتاسر رمان پر است از تصویر، تصویرهایی که با هوشمندی و با کمک صنعت تشخیص در ذهن خواننده به خوبی باقی می‌مانند. این تصویر سازی را می‌توان به‌عنوان اثر انگشت نویسنده دانست که از همان اولین سطر خودش را نشان می‌دهد: «صدای عزیز روی ذهنم لیز خورد و پایم روی موزاییک‌های خیس جلوی در...» ( ص ۷ ).  «صدایش از روی هره‌ی پله‌ها سر می‌خورد و پایین می‌رود...» (ص ۹). «عزیز گله‌گذاری‌های و بدگویی‌هایش را از آقاجون مثل آجیل مشکل گشا همه‌جا پخش می‌کند» (ص ۱۸). «دو سر میل (بافتنی) مثل توک دو پرنده به هم می‌خورد. انگار دانه به دهان هم می‌گذارند!» ( ۲۸ ).  «میل‌های عزیز از سر و کول هم بالا می‌روند» (ص ۴۰). «ملافه‌های لاجورد زده، روی پشت بام، با باد می‌رقصیدند» (ص ۸۰)  «سر جعفری‌ها زیر گیوتین عزیز قطع می‌شود...» (ص ۱۵۱).
همانطور که از مثال‌های بالا معلوم است زندگی سنتی ایرانی از میان سطرسطر رمان کاملا پیداست. اشاره به وجود کرسی و خوردن لبو و پختن انواع مربا و ترشی و آب‌رسانی منزل از طریق آب انبار و حتا نوع معماری خانه‌ی رمان که به سبک قدیمی‌ست و اغلب اهالی خانه در پی کوبیدن و تبدیل آن به آپارتمان هستند!
شخصت‌های رمان اغلب از طریق دیالوگ‌هایشان توصیف می‌شوند. یعنی این دیالوگ‌هاست که شخصیت‌ها را می‌سازد و منجر به کنش می‌شود. مخصوصا دیالوگ‌های عزیز که او را تبدیل به شخصیتی محکم و به یادماندنی کرده ولی من خواننده هیچ اطلاعی در مورد پوشش و یا ظاهر شخصیت‌ها ندارم. حتا نمی‌دانم دختر راوی داستان با چه پوششی به مدرسه می‌رود. «صبا» دوست مهناز که انگار نیمه‌ی دیگر راوی است و ما به عنوان خواننده در طول رمان به این پر صفحه‌ای هیچ چیز از خانواده‌اش نمی‌دانیم.
مورد دیگری که به نظر نگارنده بر می‌گردد به پیرنگ رمان این است که ما مدام می‌شنویم که «جلال» خواستگار «مرجان» فرد مناسبی نیست ولی هیچ رفتار و نشانه‌ای مبنی بر بد بودن جلال در طول مراسم خواستگاری نمی‌بینیم.
نکته‌ی دیگر اینکه تا فصل ۴۶ رمان و در واقع تا ص ۱۹۶ دو سال از زندگی خانواده با جزییات روایت می‌شود و بعد از روند زمانی اتفاقا تند می‌شود و سال از پی سال می‌گذرد. به نظرم این مساله یکدستی رمان را از بین می‌برد.
از نکات مثبت کتاب اشاره به اصطلاح‌ها و ضرب‌المثل‌های سنتی ایرانی ست که از نظر مطالعات فرهنگی در خور تقدیر است.
در خیلی جاهای کتاب اشتباه‌های ویرایشی و املایی بود که امیدوارم در چاپ‌های بعدی رفع شوند. در صفحات ۱۷۴ و ۱۷۵ کلمه‌ی «شبح» به صورت «شبه» نوشته می‌شود. این اشتباه حتا در صفحه ۲۲۶ هم هست: «امیر مثل شبهی دائم با من بود.» و یا کلمه‌ی «قلنبه» که در صفحه‌ی ۱۸۶ کتاب «قلمبه» نوشته می‌شود!

گزارش جلسه‌ی نقد کتاب «همین است که هست»

الهام اشرفی

HaminAstKeHast.jpgسودابه فرضی پور اولین مجموعه داستان خود را با عنوان «همین است که هست» مدتی‌ست از طرف نشر افراز روانه‌ی بازار کتاب کرده است. فرضی‌پور وبلاگی هم با همین عنوان دارد. روز دوشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۱ این مجموعه با حضورخود نویسنده و دو منتقد ادبی سرکار خانم فرحناز علیزاده و آقای سعید شریفی - نویسنده‌ی کتاب «در ماهی می‌میرم » - در کتابخانه‌ی شیخ کلینی واقع در شهرری مورد نقد و بررسی قرار گرفت.
جلسه را علیزاده این طور شروع کرد: مجموعه‌ی «همین است که هست» دارای ۱۳ داستان کوتاه است. این مجموعه با زاویه دیدهای متنوعی نوشته شده است. به نظر می‌آید که نویسنده‌ی جوان این مجموعه، در پی تجربه کردن است. داستان‌های این مجموعه هم راوی زن دارد و هم مرد. ژانر بیشتر داستان‌های مجموعه رئال اجتماعی خانوادگی است ولی بیشتر با محوریت فردی. گرایش‌های رفتاری اکثر شخصیت‌ها درونگرا و منفعل است و تقدیر پذیرند. در برابر هنجارهای زندگیشان عصیانگر نیستند. کشمکش داستان‌ها در درون شخصیت‌هاست و در بیرون ظهور نمی‌کند. مثلا در داستان «این روزها» زن داستان خیلی راحت چمدان شوهرش را می‌بندد و راهی شمال‌اش می‌کند. این سوال پیش می‌آید که آیا نویسنده ضد زن نوشته یا ضد مرد؟ ولی نویسنده پا فراتر از این مرز گذاشته و هم از زبان مرد و هم از زبان زن مسائل را باز می‌کند. وی بیشتر انسان‌مدارانه می‌نویسد.
شریفی ضمن اینکه برگزاری این جلسه را در روز بارانی وسط تابستان به فال نیک گرفت، معتقد بود: به طور کل وقتی کتابی را می‌خوانیم از خودمان می‌پرسیم که مجموعا این کتاب به من خواننده چه‌چیزی قرار است بدهد؟ آیا تجربه‌ی زیستی‌ای برای من دارد؟ با نگاهی به قطعه‌ی انتخابی پشت جلد این کتاب متوجه می‌شویم که نویسنده می‌خواهد تکه تکه‌های خودش را از زندگی‌اش جمع و جور کند و - اگر بتواند - آن را تبدیل به یک واحد کند برای من خواننده. با نوشتن یک داستان می‌شود درونیات خودمان را با دیگران شریک شویم. در داستان اول «جمعه‌ها فقط شراب کارساز است» دختر داستان می‌خواهد در مدت یک روز امروزی بشود. به طور کلی نسل امروز در حال گذر از سنت است. دختر داستان اول گویی آینده‌ی اتفاق نیفتاده‌اش را با امیر با بچه‌ی امیر می‌بیند. نظام مسلط در داستان شخصیت‌ها را هل می‌دهد به یک سمتی. شخصیت‌ها تسلیم‌اند.
علیزاده گفت: بگذارید اینجا بحث را به چالش بکشیم! چطور این شخصیت‌ها می‌خواهند تغییر کنند. کجا این شخصیت‌ها یک «نه» از دهانشان در آمده. به نظر من داستان‌های خانم فرضی پور داستان انتخاب هستند.
سعید شریفی اینجا گفت: وقتی دختر در داستان اول همه چیز را راحت می‌پذیرد در واقع مخالفت خودش را به وضعیت اعلام می کند. و از موقعیتش فرار می‌کند. شخصیت‌های داستان‌ها به بلوغ عاطفی و اجتماعی نرسیده‌اند. برای فرار از موقعیت یک کار بدتر می‌کنند.
علیزاده افزود: به نظر می‌رسد خانم فرضی پور تجربه‌ی زیستی‌اش را خلق کرده. درست است که برای خواننده‌ی ایرانی توجیه پذیر است. ولی اگر این اثر ترجمه شود، برای یک غیر ایرانی هم موقعیت‌ها باور پذیرند؟
شریفی ادامه داد: مگر تک تک لغات و اصطلاحات حافظ در ترجمه قابل ترجمه هستند؟ پس چرا حافظ اینقدر عالم‌گیر است.
علیزاده گفت: حتا عنوان داستان هم پیام کل داستان است: همین است که هست. به نوعی محتوای داستان‌ها را بیان می‌کند. در همین داستان اول نویسنده خیلی قشنگ به وجود خرافات و باورهای سنتی در لایه‌های خانواده‌ها اشاره می‌کند. به اعتقاد من داستان «یک قبر می خواهم» و «صحنه» از بهترین‌های این مجموعه است. داستان‌های غیر رئال هوشمندانه.
در آخر سعید شریفی گفت: به اعتقاد من داستان‌های فرضی پور خودبسنده‌اند. خودشان سوال را ایجاد می‌کنند و علت را هم آشکار می‌کنند.

معرفی، گزارش و نقد کتاب «تالار پذیرایی پایتخت»

الهام اشرفی

محمدعلی گودینی را پیش از این با مجموعه داستان‌های «لبخند تلخ»، «رازی در آسمان»، «اشک‌های سبز» و... می‌شناسیم. سال ۱۳۸۸ از طرف انتشارات سوره مهر کتاب «تالار پذیرایی پایتخت» به عنوان اولین رمان از سه گانه‌های محمد علی گودینی منتشر شد. رمان دوم از این سه‌گانه با عنوان «زنی با کفش‌های مردانه» رونمایی شده که به زودی به بازار کتاب خواهد آمد.
IMG_0005.jpgخلاصه رمان: تالار پذیرایی پایتخت زندگی اهالی روستای پامیل را از زبان غلامعلی پسر نوجوانی روایت می‌کند. زمان روایت به دهه‌ی چهل برمی‌گردد. درست با شروع شدن انقلاب سفید که با «تقسیم اراضی» شروع می‌شود. غلامعلی که در یک خانواده‌ی هفت نفره زندگی می‌کند: آقا مشی و بی بی (پدر و مادر)، چراغعلی‌، نیم تاج، تاج ماه، تاج دولت (برادر و خواهرهایش). رمان با دست و هورای رعیت‌ها شروع می‌شود که به تشویق امنیه‌ها برای خوشحالی از تقسیم زمین‌هایشان صورت گرفته. غلامعلی وضع و حال اغلب اهالی روستا را روایت می‌کند که چطور با شروع این طرح کم کم برداشت از محصول‌ها کم می‌شود و زمین دارها در این زمینه همکاری نمی‌کنند و از طرفی رعیت‌ها هم به تنهایی توان رسیدگی و برداشت محصولاتشان را ندارند و اینگونه کم کم و طی چند سال کشاورزی از رونق می‌افتد و اغلب روستایی‌ها به پایتخت (تهران) مهاجرت می‌کنند، از جمله خود راوی. در فصل‌های بعدتر شاهد وضع و اوضاع اهالی روستا در تهران هستیم که چطور با سختی کار زیاد می‌کنند و دست مزد کم می‌گیرند. رمان با اتمام سربازی غلامعلی به پایان می‌رسد . طی این مدت ما شاهد اتفات تاریخی زیادی در رمان هستیم: از قیام ۱۵ خرداد تا جشن‌های ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی و..
منتقدین فیروز زنوزی جلالی و فرحنازعلیزاده بودند. ابتدای جلسه علیزاده با زیر سوال بردن دیدگاه روایت رمان شروع کردند: که آیا این راوی اول شخص برای روایت این داستان مناسب است و آیا سراسر رومان تعهد به این نوع روایت باقی هست یا نه؟ علیزاده گفت: آیا راوی با وجود کم سن بودنش کودکانه روایت می‌کند؟ در فصل اول به نظر می‌آید که این نوع روایت خوب روایت شده. راوی گره بزرگسالان را خیلی خونسردانه روایت می‌کند. در فصل اول نظرگاه هوشمندانه انتخاب شده. کودک آنچه را شنیده خوب روایت می‌کند اما در سیر تحولی زمانی که مسلما راوی از نظر سنی بزرگتر شده نسبت به خیلی مسائل هنوز کودکانه نگاه می‌کند (صفحه ۱۹۵). با اینکه راوی ۱۶ ساله است هنوز می‌داند که براتعلی پسرموعیش زیر بخیه رفته یعنی چه و یا در زمان سربازی‌اش هم متوجه معنی واژه ی «خرابکاری عده‌ای» نمی‌شود. این خنگ‌بازی‌های من راوی دیگر برای من خواننده قابل قبول نیست. در ضمن این راوی گاهی تبدیل به دانای کل هم می‌شود و از ذهنیت بقیه خبر می‌دهد و یا از دور متوجه نوع نگاه آدم‌ها می‌شود (صفحه ۷۳).
IMG_0008.jpgزنوزی در ابتدا ضمن تقدیر و تشکر از گودینی و اشاره به اینکه گودینی از نویسندگانیست که خیلی جدی به داستان‌نویسی پرداخته گفت: مساله‌ی خاصی که اغلب مورد توجه گودینی است دغدغه‌ی ایشان در مورد مردمان فرودست است که انصافا خوب می‌بیند. ایشان مخصوصا داستان زیبایی دارند به نام «کهکشان». در این رمان تالار پذیرایی هم به همین موضوع پرداخته. اهالی یک روستا که وارد یک شهر می‌شوند با پایانی بسیار زیبا و تراژیک. یکی از امتیازهای اثر وی بومی بودن رمان است. نویسنده جغرافیایی را خلق می‌کند که خوب می‌شناسد در زمانه‌ای که خیلی از نویسندگان وارد جغرافیایی می‌شوند که نمی‌شناسندش. در حالیکه گودینی مسائل تاریخی کشورمان را هم به خوبی بیان می‌کند.
در ادامه، علیزاده اشاره به عنوان کتاب کرد و گفت: با توجه به اینکه موضوع تالارپذیرایی در اواخر کتاب وارد داستان می‌شود انگار این اسم به متن الصاق شده. ولی در کل اسم مناسبی‌ست. پایتختی که پذیرای اهالی روستا نیست و به نوعی بیانگر درونمایه کتاب است.
زنوزی نیز معتقد بود این اسم هوشمنداست گرچه دیر وارد داستان شده. در مورد راوی هم گفت: که شخصیت غلامعلی برای روایت بسیار منفعل است. اگر این اتفاقات از زبان براتعلی روایت می‌شد بار دراماتیک رمان بیشتر می‌شد چرا که اتفاقاتی که برای او می‌افتد دراماتیک‌تر است. در عوض اینگونه مخاطب خسته نمی‌شد. رمان دچار تعلیق بیشتری می‌شد. اما راوی (غلامعلی) بسیار مسلط به روستاست . خیلی جاها رمان مثل یک فیلم تصاویر بسیار زیبا خلق کرده است.
علیزاده منفعل بودن راوی را باعث کم شدن جذابیت داستان دانست: ما از انگیزه‌های اعمال راوی بی‌خبریم، این نگاه گزارش گونه کشمکش را کم می‌کند. راوی حتا وقتی رییس کارخانه، چادر از سر منیژه می‌کشد خیلی خونسر و بی واکنش است. همین‌ها باعث اطناب متنی شده. تکرار توصیف‌ها، صحنه‌ی گاری کشیدن شیرمراد با وجود زیبایی‌اش بارها تکرار می‌شود: صفحه‌های ۱۴۳، ۱۴۵، ۱۵۱، ۱۵۸، ۱۶۵،۱۶۲ و...! این تکرار توصیف‌ها گرچه فضاسازی می‌کند ولی اطناب متنی به‌وجود می‌آورد. البته از نویسنده به باورها و سنت‌های روستایی و مردمی خیلی خوب اشاره کرده است.
زنوزی در کل کتاب را از آنجایی که با گوشت و پوست نویسنده لمس شده، اثر خوب و موفق دانست.
در پایان آقای گودینی گفت: من قبلا هم همه‌ی این نقدها را در مورد رمان شنیده‌ام. من هدف اصلی‌ام تاریخ‌نگاری بوده. زاویه دید هم بی‌طرفانه هست ولی چون من جنبه‌ی تاریخی رمان برایم مهم بوده، گاهی دچار ایراد شدم. تکرار توصیف‌ها را هم قبول دارم ولی شیوه‌ی نگارش من اینچنین است. شخصا کتاب‌های با توصیف بیشتر را دوست دارم. نهایتا بنده ادعایی ندارم و فقط خواستم فضای ۵۰ سال پیش را منتقل کنم.

شهریور هزار و سیصد و نمی دانم چند...

گزارش جلسه‌ی نقد کتاب

الهام اشرفی

«آیت دولتشاه» نویسنده‌ی کتاب «خویش خانه» که در میان علاقمندان حضور داشت ضمن درست دانستن نقد با رویکردهای منطقی اشاره کرد که: «ای کاش بشود ما کمی از نقد رویکردها دورتر شویم چرا که این ساختارگرایی باعث می‌شود دست و پای نقد بسته شود. من فکر می‌کنم این نوع نقد برای جلسه‌ی زنده‌ی نقد دلیلی ندارد. این تکراری که خانم علیزاده به آن اشاره می‌کند من را اذیت نکرد، بلکه نشان دهنده‌ی دچار روزمرگی بودن زن هست و مناسب راویست.»

IMG_01992.jpg«طلا نژاد حسن» را سال‌هاست با مجموعه‌ی نقدها و مقالات ادبی و کتاب‌های «یک فنجان چای سرد»، «شازده‌ی ناقص» (‌هر دو مجموع داستان) و «پژواک شعر نو» (تحلیلی بر گزیده‌هایی از شعر نو) و... در جامعه‌ی ادبی کشورمان می‌شناسیم.  رمان «شهریور هزار و سیصد و نمی‌دانم چند...» ایشان مدتی‌ست از طرف نشر قطره روانه‌ی بازار شده است. روز پنج‌شنبه ۴ خرداد ۱۳۹۱ جلسه‌ی نقدی بر آخرین رمان ایشان با حضور نویسنده و دو منتقد ادبی: فرحناز علیزاده (نویسنده و منتقد ادبی) و  شهرام اقبال زاده (دبیر بخش ادبیات نشر قطره، منتقد و پژوهشگر ادبی) در فرهنگسرای اخلاق برگزار شد.
خلاصه‌ی رمان: یک زن میانسال با نوشتن خاطراتش  زندگی پرفراز و نشیبش را روایت می‌کند. از آنجایی که زندگی‌اش به خاطر حوادث تاریخی چنددهه‌ی اخیر ایران دستخوش اتفاقاتی شده خواننده را همراه خاطرات اغلب تلخ خود خیلی آرام با تاریخ سیاسی اجتماعی‌مان آشنا می‌کند. حوادث تاثیرگذار روی زندگی زن در سه شهریور در سال‌های متفاوت اتفاق افتاده....
در نشست نقد و بررسی این رمان ابتدا علیزاده ژانر رمان را رمان مدرن واقع گرا با نگاه انتقادی سیاسی دانست. وی اشاره به وجود مشخصات رمان مدرن در این رمان کرد: تعدد زاویه دید، عدم توالی زمان برای روایت، سرگشتگی فرد در جامعه ی کنونی، نگاه انتقادی که نسبت به جامعه‌ی کنونی دارد و...
علیزاده همچنین رمان را با توجه به رویکرد ساختارگرایی مورد بررسی قرار داد و گفت: منتقد باید اجزای ساختاری یک متن را استخراج کند با نشان دادن دلالت های متنی بی توجه به جنسیت نویسنده.وی اشاره کرد که: من در این رمان آن لحظه‌ی روایت را پیدا نمی‌کنم. در ابتدا متن تا حدودی توجیه می‌شه اما به مرور که جلو می‌ریم گرانیگاه متنی مغشوش می‌شه. در این رمان ما با ذهنیت یک آدم پریشان مواجه هستیم. ما توی بخش عمده‌ای از متن مواجهیم با زن راوی سیال ذهنی که سال‌های گذشته‌ی خود را مرور می‌کند اما در پایان رمان زن میانسال کنار می‌رود و روایت را دختر مرده‌ی زن ادامه می‌دهد. چرا راوی تغییر کرده بدون علت‌مندی؟ علیزاده همچنین متن را دچار اطناب دانست: اشاره به فروش خانه‌ی ورثه‌ای در صفحات ۱۵۰ و ۱۱۳... .
IMG_02012.jpg«آیت دولتشاه» نویسنده‌ی کتاب «خویش خانه» که در میان علاقمندان حضور داشت ضمن درست دانستن نقد با رویکردهای منطقی اشاره کرد که: «ای کاش بشود ما کمی از نقد رویکردها دورتر شویم چرا که این ساختارگرایی باعث می‌شود دست و پای نقد بسته شود. من فکر می‌کنم این نوع نقد برای جلسه‌ی زنده‌ی نقد دلیلی ندارد. این تکراری که خانم علیزاده به آن اشاره می‌کند من را اذیت نکرد، بلکه نشان دهنده‌ی دچار روزمرگی بودن زن هست و مناسب راویست.»
شهرام اقبال زاده سخن خود را این شعر شروع کرد که: پریشان خاطران رفتند در خاک / مرا از خاک ایشان آفریدند.... آدم پریشان هم می‌تواند ذهن متمرکز داشته باشد. این روایت بین خیال و توهم در گردشه. حتا خود راوی هم اشاره می‌کند که‌: عجب داستان پرداز خوبی هستم ص ۱۷. پیدایش رمان از مشکل آدم مدرن است. انسان بدون مساله اصلا وجود ندارد. در ایران هم ما بحران خاص خودمان را داریم. این تکراری که به آن اشاره می کنید جنبه‌ی زیبایی شناختی دارد و رمان را به حشو نکشیده.
علیزاده در راستای نقد مطالعات فرهنگی اشاره به چند المان فرهنگی در متن کرد: ص ۳۹ ( نون و پنیر آوردیم دخترتونو بردیم ) ص ۱۳۰( نذر گرفتن ثواب داره )ص ۱۴۴ ( به خاک مرده را خوردن اشاره می‌کند)... نمونه‌هایی از این دست اشاره به فرهنگ و سنت بومی کشوری دارد که می‌تواند برای خواننده‌ی غیر ایرانی جالب باشد. همچنین علیزاده رمان را دارای فضاسازی خوبی دانست. فضای اهواز و خرمشهر و سینمارکس به زیبایی تصویر شده. علیزاده رمان را در راستای نقد جامعه شناختی بسیار هوشمندانه دانست. نویسنده با هوشمندی توانسته تابوها را بشکند و به رویدادهای مختلف تاریخی اجتماعی بپردازد و همچنین تاثیر روند جامعه بر افراد را خوب بیان کرده. دیدیم که اسکندر حالا تبدیل به فرد خموده‌ای شده. حتا خود راوی با آرمان‌های بزرگی که داشت در طول زمان تبدیل به آدمی می‌شود که دیگر به بچه‌ی خودش هم اعتراضی نمی‌کند.
شهرام اقبال زاده رمان را یک تاریخ نگار زندگی خصوصی دانست. راوی آدم مهمی نیست. یک زن است با آرمان‌هایی ولی در دل روایتش تاریخ دوره‌ای را می‌نویسد.اقبال زاده اشاره کرد که: من این کار را رئال به معنی کلاسیک نمی‌دانم بلکه این رمان را ناتورالیسم می‌دانم. این رمان محل تلاقی چند ژانر است: رمان خاطره، رمان رشد و کمال، رمان آوارگی، رمان ادبیات پایداری...
در پایان طلا نژاد حسن، نویسنده رمان، گفت: من سرگشتگی راوی را از طریق زبان سعی کردم منتقل کنم. حتا اشیایی را که آوردم و ارتباط شخصیت‌ها با اشیا خواستم آوارگی رابیان کنم. بسیار متشکرم از نگاه موشکافانه و صمیمانه‌ای که داشتید. حالا دارم رمانی می‌نویسم در نقد جلسات نقد! من قصدم این بوده که چیزی بنویسم که هم خواننده عام و هم خاص از آن لذت ببرند. چیزی که از آب دربیاد برایم مهم است. طی سالیانی که کتاب خواندم همیشه برام سوال بوده که واقعا چه چیزی باعث می‌شود که داستانی به من بچسبد؟ و بعد از سال‌ها هنوز در یادم باشد. به نظرم یکی زبان روایت است که برمی گردد به تجربه‌ی زیستی نویسنده و دیگری این که داستانی که می‌نویسم چقدر از حس واقعی خودم درآن دخیل بوده است؟ من نویسنده‌ای نیستم که تصمیم به نوشتن یک داستان بگیرم!

پس از تاریکی

الهام اشرفی

«پس از تاریکی» عنوان رمانی است از نویسنده‌ی پرکار و معروف ژاپنی و البته حالا بین‌المللی به نام «هاروکی موراکامی». نویسنده‌ای که با رمان «کافکا در کرانه»‌اش بیشتر مشهور است. «پس از تاریکی» اما هم به لحاظ حجم و هم به لحاظ روایت داستان در یک بازه‌ی زمانی کوتاه رمان خوشخوان و پر کشش‌تری‌ست.
murakami.jpg
رمان «پس از تاریکی» در مورد دختر نوزده ساله‌ای است به اسم ماری. دختری انزواطلب و تودار که برای اینکه تحمل محیط خانه‌ی خودشان را ندارد به یک کافه رستوران شبانه در کلان شهر توکیو پناه آورده و در گوشه‌ای سخت مشغول کتاب خواندن است. داستان از دقایقی قبل از نیمه شب شروع می‌شود و تا شروع روشنایی صبح ادامه دارد و در واقع با تابیدن اولین اشعه‌های روز تمام می‌شود. ماری در این بازه‌ی زمانی ناخواسته وارد ماجرایی می‌شود و در این راستا با چند نفر نیز آشنا می‌شود  که مجموعه‌ی این‌ها در نهایت بر نگرش و نوع عملکرد ماری با اطرافیانش تاثیر می‌گذارد. در واقع منجر به نوعی نگاه تازه به خود و اطرافیانش می‌شود .
مساله‌ای که توجه من را به خودش جلب کرد، توجه موراکامی به عنوان یک مرد به جایگاه زن در جامعه‌ی مدرن شهری این روزهاست؛ حتا اگر این شهر توکیو باشد. زنان این رمان همه گرفتار و سرخورده‌ی زندگی جنسیتی خود هستند. «ماری» که خود را در مقایسه با خواهرش «اِری» فاقد زیبایی و ظرافت زنانه می‌داند - چیزی که از کودکی مدام توسط پدر و مادر و اطرافیانش به او تفهیم شده است - در انزوایی خود خواسته فرو رفته.
اما «اری» که زن جوان و زیبایی‌ست و به تبع این خصوصیات زندگی اجتماعی موفقی دارد، دوست صمیمی و قابل اعتنایی در اطراف خود ندارد - چرا که اغلب جذب زیبایی فیزیکی او می‌شوند - و در طول رمان ما متوجه عدم اطمینان او به جامعه می‌شویم.
«کائورو» زن دیگری‌ست در رمان که با وجود داشتن هیکل درشت و ورزشکاری‌اش و با وجود سابقه‌ی سال‌ها شرکت در مسابقات کشتی‌گیری، حالا به خاطر امرار معاش تن به مدیریت یک هتل داده. هتلی عجیب لااقل برای من خواننده‌ی ایرانی و در جایی از رمان مورد تحقیر مرد موتور سوار چینی قرار می‌گیرد و کاری از دستش برنمی‌آید (انتهای فصل ۳).
«کوروگی» یکی از زنان خدمه‌ی «هتل عق» نیز زن آسیب دیده‌ی دیگری‌ست که با اینکه کامل روایت نمی‌کند ولی او هم یک فراری از جامعه‌ی شهری‌ست که با عنوانی غیر از اسم واقعی خودش به این هتل پناه آورده و مدام در کابوس احتمال شناسایی شدنش زندگی می‌کند و در آخر زن شیراکاوا کارمند شرکت است که گر چه حضوری در داستان ندارد ولی زنیست که شوهرش را خیلی کم می‌بیند و در مکالمه‌ی کوتاهی می‌بینم که «شیراکاوا» به او در مورد غیبتش دروغ می‌گوید و یک جورهایی او را از سر خودش باز می‌کند .
زاویه دید رمان زاویه‌ی دید دانای کل است و با ایده‌ی روایت به وسیله‌ی یک دوربین روایت می‌شود. این نکته در جای جای داستان دیده می‌شود و نویسنده مدام ما را متوجه دوربینی که از دریچه‌ی آن داریم داستان را می‌بینیم می‌کند. البته دوربینی که از ذهنیت شخصیت‌ها نیز با خبر است!
فضای کافه رستوران و هتل و اتاق‌های هتل و به خصوص مکانی که «اِری» در آن خواب است به خوبی توصیف شده که از نظر من این فضاسازی خوب یکی از نکات کمک‌کننده به پر کشش شدن رمان است. تنها آن مرد نقاب دار داخل اتاق اِری ست که نیمه‌کاره رها می‌شود و ما چیزی از سرانجامش نمی‌فهمیم و نیز ماجرای کتک‌خوردن دختر چینی توسط شیراکاوا نیز ناگفته می‌ماند که می‌شود گذاشت به حساب ممیزی. و دیگر توجه موراکامی به موسیقی ست که در جای جای این رمان به آن اشاره شده حتا عنوان رمان از عنوان آهنگی به نام «پنج نقطه پس از تاریکی» گرفته شده است.
در آخر نمی‌شود این رمان را خواند و از ترجمه‌ی خوب و روان «مهدی غبرائی» یادی نکرد.

در ته این زندگی، مرگ است که ما را فرا می‌خواند

رضا سلطانی
قرار بر این بود که در این بخش، به معرفی کتاب بپردازیم. اما در این شماره، به دلیل مصادف شدن با روز ۱۹ فروردین، سال‌گرد فوت صادق هدایت، تصمیم گرفتیم تا در این شماره، این بخش اختصاص پیدا کند به صادق هدایت.

hedayat-01.jpgحس می‌کنم آن‌روز هوا بارانی بود. بارانی بارانی. باد سردی وزیدن گرفته. صدای زوزه‌ی باد همه‌جا شنیده می‌شد. شاید غروب بود. یک غروب بهاری و بارانی.
باد زوزه می‌کشید و گرد شب مانده‌ی مرگ را از روی شانه‌های شهری که همیشه عاشق است، به شانه‌های مردی می‌بُرد که نه فرزند خلف روزگار خویش بود و نه فرزند‌ ناخلفش. مردی که برخلاف عادت هر روزه‌اش، نه عجله‌ای داشت برای رفتن و زودتر رسیدن و نوشتن، و نه بی‌حوصلگی‌هایش را با قدم‌هایش دیگر شمار می‌کرد.
برای خیلی از آدم‌های آن روز و روزگار و آن خیابان‌ها، نیازی نبود به توصیف آدمی غیرطبیعی و نامعلوم و باورنکردنی. او خود همه‌ی این اوصاف بود. مردی که خودش می‌گفت: «فقط با سایه‌ی خودم خوب می‌توانم حرف بزنم». شاید برای همین بود که روزها راه می‌رفت و به سایه‌ی به زمین چسبیده‌اش چشم می‌دوخت و شب‌ها؛ حرف‌های خود و سایه‌اش را کلمه‌ می‌کرد تا عصاره‌ی این خوشه‌انگور در دست فشرده‌ی زندگی‌اش را، قطره قطره در گلوی خشک سایه‌اش بچکاند و بگوید: این زندگی من است.
کسی نمی‌دانست از پی چه چیزی می‌رود و در جستجوی کدام علامت سوال زندگی‌اش این چنین آواره شده. آوارگی‌اش اما مشهود بود و استقبالش از مرگ، زاده‌ی همین غربت‌نشینی با آدمیان معمولی و رسوب کرده به دیواره‌ی پر از حرارت دیگ جوشان زندگی. تا جایی که خودش گفته بود «همه از مرگ می‌ترسند و من از زندگی سمج خودم».
دردش را کس نفهمید و بعد از رفتنش، هر چه گفتند و نوشتند، در رثای او بود نه حقیقت او. شاید به قول اخوان او «اسیری از عبث بیزار و سیر از عمر» بودست. مردی که «نمی‌دیده‌ست چون خود پاک روی جاده‌ی نمناک». اما نه. گرچه او مردی پاک و از عبث بیزار بود اما شاید رفتنش، ادامه‌ی همان حرف‌هایش بود که واژه به واژه، درس زندگی و زندگی کردن را می‌داد.
صادق هدایت. مردی که نوزدهم فروردین یک‌هزار و سیصد و سی، مثل عادت هر روزه‌اش، به خانه برگشت. همه‌ی کارهای معمولی‌اش را انجام داد. به آدم‌های خوب فکر کرد و برایشان صبوری طلبید. روی تکه کاغذ کنار تختش چیزی به یادگار برایشان نوشت. شیر گاز را باز کرد و روی تخت دراز کشید و برای همیشه، چشم از جهانی که دلش نمی‌خواست، فرو بست تا به جایی برود که دیگر برایش زمان مفهموی ندارد.
آخرین دست نوشته‌اش همین بود: «دیدار به قیامت. ما رفتیم و دل شما را شکستیم. همین».
hedayat-02.jpghedayat-03.jpg

از پائولو کوئلیو متنفرم

معرفی و گزارش جلسه‌ی نقد رمان

الهام اشرفی

رمان «از پائولو کوئلیو متنفرم» نوشته‌ی «حمیدرضا امیدی سَرور» به تازگی توسط انتشارات آموت وارد بازار کتاب شده است. علاوه بر عنوان کتاب، نام نویسنده‌ی کتاب که مدت‌هاست مدیریت سایت ادبی و هنری «مد و مه» را به عهده دارد، به اندازه‌ی کافی برای خواندن این رمان ترغیبم کرد!
omidi.jpgرمان درمورد نویسنده‌ی جوانی به نام رضا تهرانی‌ست که همراه پدر و مادرش در تهران زندگی می‌کند. رضا علاوه بر نوشتن یک رمان که مدتی‌ست چاپ شده، یک کرم کتاب به معنای واقعی‌ست که حتی در خلوت خود در اتاقش مدام با عکس نویسندگان مورد علاقه‌اش بحث و گفتگو می‌کند. او توسط یکی از دوستانش فرهاد، با دختری به نام غزل آشنا می‌شود. غزل از دوستداران پائولو کوئلیوست که اتفاقا رضا از او متنفر است! و این می‌شود شروع یک عاشقانه...
رمان از زبان اول شخص (رضا) روایت می‌شود. در این رمان واقع‌گرای اجتماعی، با یک شخصیت مفسر و یک داستان عاشقانه مواجه‌هستیم؛ عاشقانه‌ای ملموس. از همان دست عشق‌هایی که اغلب‌مان با آن درگیر شده‌ایم و یا هستیم! داستان در همین فضا و زمانه‌ی خودمان روی می‌دهد. عشقی که در همین کوچه و خیابان‌ها و کافه‌های آشنای شهر خودمان ریشه می‌گیرد. تا اینجا رمان یک رمان عاشقانه‌ی عامه پسند می‌شود. ولی نوع روایت داستان و گفتگوها و چالش‌هایی که راوی (رضا) با نویسنده‌ی کتاب می‌کند شاید این رمان را از عامه پسند بودن متمایز می‌کند.
روز پنج‌شنبه چهارم اسفند ۱۳۹۰ نشستی با حضور نویسنده‌ی کتاب و دو منتقد ادبی و بسیاری دوستان علاقه‌مند به ادبیات در فرهنگسرای اخلاق برگزار شد. منتقدین، فرحناز علیزاده - نویسنده و منتقد ادبی و مدیر وبلاگ دریچه‌ای به داستان و نقد- و شهلا زرلکی - نویسنده کتاب ما دایناسور بودیم و منتقد ادبی- در این جلسه به‌طور مفصل راجع‌به عامه پسند بودن یا نبودن این رمان صحبت کردند.
naghd.jpgشهلا زرلکی ابتدا با تعریفی که از ادبیات عامه پسند درایران و غرب ارائه کرد و با اشاره به شاخصه‌های ادبیات عامه پسند از جمله داشتن زبان ساده و ابتدایی، مطلق‌گرایی و احساس‌گرایی شخصیت‌ها و هم‌زمانی رخدادها و.... رمان «از پائولو کوئلیو متنفرم» را کاملا عامه پسند دانست.
علیزاده ولی این رمان را حدفاصل بین رمان عامه پسند و ادبیات نخبه دانست. در واقع این رمان را به‌دلیل وجود عناصری مبنی بر آگاه بودن نویسنده به تکنیک‌های ادبی، نوعی رمان شهری و مردم پسند دانست. علیزاده حضور مواردی مانند بینامتنیت (استفاده‌ی بخشی از متن رمان‌های دیگر) در رمان و نیز مجادله و گفتگوی راوی با نویسنده در برخی قسمت‌‌ها را نشانه‌ای بر متمایز بودن رمان از عامه پسند دانست و اشاره کرد که این رمان ادبیات شهری محسوب می‌شود. ادبیاتی که وضعیت جامعه‌ی مدرن را نشان می‌دهد. اغلب آدم‌های این رمان درگیر سنت و مدرنیته هستند همانطور که خود ما در چنین جامعه‌ای زندگی می‌کنیم.
امیدی سَرور که در تمام مدت آرام به نقدهای بعضا تند این دوستان گوش می‌داد، اواخر جلسه به سخن درآمد که: عنوان عامه پسند بودن یا نبودن رمان چندان برایم مهم نیست!
وی معتقد بود که گاهی به عمد به سمت عامه پسند بودن رفته‌‌است تا به این وسیله، وضعیت یک نویسنده‌ی روشنفکر را بیان کند که برای امرار معاش مجبور به عامه پسند نوشتن می‌شود. (البته به نظر منتقدین، این عمد به خوبی درنیامده بود) و در نهایت امیدی سرور از حضور علاقمندان و اینکه اغلب حضار رمانش را خوانده بودند صادقانه ابراز خوشحالی کرد.

پ.ن: امیدوارم برای خواندن رمان «از پائولوکوئلیو متنفرم» ترغیب شده باشید. به خصوص که تعطیلات نوروز را در پیش رو داریم.

معرفی کتاب «پرنده من»

04-gelarebiabani-04.jpg
گلاره بیابانی

تصمیم داشتم برای اولین شماره مطلبی تقریبا علمی بنویسم. کلی بین مقاله‌های دانشگاهی‌ام گشتم ولی حقیقتش خودم هم چندان جذبشان نشدم چه برسد مخاطبی که احتمالا زبان آن مقاله‌ها را نمی‌داند. پس بهتر دیدم در این شماره اگر قرار است چیزی از من منتشر شود، هم جنبه‌ی آشنایی با تفکرم داشته باشد و هم چیزی باشد که مخاطب دست خالی از این متن بیرون نرود. برای همین تصمیم گرفتم یک کتاب را معرفی کنم، از آن کتاب‌هایی که خوب با سلیقه‌ی من جور است و دو سه باری خواندمش و قسمت‌هایی از آن را  توی سررسید مخصوصم نوشتم: «پرنده‌ی من»
«پرنده‌ی من» نخستین کتاب فریبا وفی است. تا قبل از خواندنش فکر می‌کردم از آن دست کتاب‌هایی‌ست که تنها برای یکی مثل من که حوزه‌ی مطالعه‌اش «زنان» هستند جالب باشد. اما بعد از خواندش پی بردم که این‌طور نیست چراکه نویسنده در پایان هیچ حکمی صادر نمی‌کند و فارغ از نگاه جنسیتی است.
پیام کتاب مختص «زنان» نمی‌شود و بیشتر انسان‌گرایانه است. تا این حد که در قسمت‌هایی از داستان، با شوهر زن نیز احساس همدردی می‌کنیم. به همین دلیل خواندن کتاب را به همه توصیه می‌کنم به‌خصوص به آقایان. هرچند در جامعه‌ای هستیم که معمولا داستان‌هایی با محوریت زن، کمتر مورد اقبال عمومی قرار می‌گیرند، اما اگر به گذشته‌های دور نگاهی بیاندازیم می‌بینیم که درواقع اصل داستان‌نویسی را زنان به راه انداختند. بگذریم، ترجیح می‌دهم بیشتر به کتاب بپردازم.

parandeman.jpgنکته‌ی بسیار مثبت داستان همین است که آدم‌ها را به دو دسته‌ی خوب و بد تقسیم نمی‌کند؛ چیزی که واقعیت زندگی امروز است. کتاب مجموعه‌ی کاملی از دغدغه‌ها و درگیری‌ها  و روزمرگی‌های یک زن متاهل و یک مادر ایرانی ست.
داستان کتاب نحوه‌ی پاسخ زن داستان به این درگیری‌هاست. زنی که زندگیش خلاصه شده است در نگهداری از فرزندان، حمایت بی‌دریغ از همسر، پخت و پز، رفت و روب و... . او خودش را بی‌محابا وقف دیگران می‌کند بدون آن‌که کسی متوجه باشد و تمام این‌ها به حساب وظیفه گذاشته می‌شود. از خودش فاصله گرفته است و هیچ فضای شخصی‌ای برای خودش به‌عنوان یک فرد نمی‌یابد. همسرش در نیمه‌ی زندگی برای فرار از فشار حاصل از تاهل به قصد ایجاد شرایط بهتر اورا رها می‌کند و به خارج از کشور پناه می‌برد در حالی که می‌داند تلاشی بیهوده است.
نویسنده سه بخش از زندگی زن را پیش رویمان می‌گذارد، گذشته‌ای که خلاصه می‌شود در مریضی و مرگ پدر، مادری که همیشه ناراضی ست، و خواهرانی که به نظر نمی‌رسد خوشحال باشند. زن در وضعیت کنونی نیز با زندگی آرامی روبه‌رو نیست، شوهری که خانه را ترک کرده، فرزندانی که مسئولیتشان با اوست و باید شرایط رشدشان را فراهم کند، و مادر و خواهرانی که زن نمی‌تواند روی کمکشان برای گذار از این مرحله حساب کند. آینده از دید زن داستان مبهم و خاکستری‌ست با این حال با کمی دقت در متن، این طور استنباط می‌شود که چندان نوید دهنده نیست.
فریبا وفی به خوبی درگیری‌های ذهنی زن را به تصویر می‌کشد، نیاز به رها شدن، نیاز به آزادی و کمی فردیت و داشتن فضای شخصی، نیاز به درک شدن از جانب همسر، نیاز به همراهی که زن بتواند به او اطمینان کند و... در تمام داستان به‌خوبی نمایان است. زنی که قدرتمند است ولی خود را ضعیف می‌بیند، شوهری که گاهی هست و گاهی نیست، گاهی دوستش دارد و گاهی رهایش می‌کند. مادری که قهرمان داستان می‌ترسد مثل او باشد و اعتماد به نفسی که زن در خود گم کرده است و در جایی از داستان اشاره می‌کند شاید کلمه‌ی «بی‌چاره» به خودش بر می‌گردد.
داستان به خوبی پیش می‌رود، ذهن مخاطب را با توصیف‌های بی‌هوده و کشدار خسته نمی‌کند. صد البته سیاه‌نمایی محض نیست و در گوشه‌هایی از داستان روزنه‌های امید را به خوبی می‌توان دید. پایان داستان مخاطب را به فکر کردن وا می‌دارد وقتی که می‌گوید «هرکسی پرنده‌ی خودش را دارد.»
«پرنده‌ی من» کتاب ملموسی برای خواننده است، همه‌ی ما در زندگی خود نمونه‌ای از زن داستان را دیدیم، مادرمان، همسرمان، دخترمان و گاهی خودمان درگیر دغدغه‌هایی از جنس درگیری‌های قهرمان کتاب بودیم، برای همین با او هم دردی می‌کنیم و جاهایی از داستان ته دلمان می‌گوییم: «درست مثل من.»
حسی که بعد از خواند کتاب داشتم حس خوبی بود، و آن این‌که «من نباید روزی تا این حد از خودم فاصله بگیرم.»
این رمان سال ۱۳۸۰ توسط نشر مرکز منتشر شد و در سال ۱۳۸۱ توانست چهار جایزه ادبی بنیاد هوشنگ گلشیری، یلدا، مهرگان و جایزه ادبی اصفهان را از آن خود کند.
درپایان ترجیح می‌دهم نوشته‌ام را با تکه‌ای از داستان به اتمام برسانم. آن‌جا که قهرمان درگیر حس حسادت شده است و در آن سردگم شده است درست مثل سردرگمی‌اش در تمام زندگی و با خودش فکر می‌کند:
«خودآزاریم، بهانه گیر آورده و چه چه می‌زند! صبر می‌کنم دردِ شدیدِ حسادت مثل ِجریانِ الکتریسته از سراسر تنم عبور کند! نا امیدانه به خود می‌گویم اگر او در آن خیابان نزدیک مترو با زنی لحظه‌ی شادی داشته باشد هیچ چیز در دنیا نمی‌تواند آن را خراب کند! مغزم مثل آبکشی با سوراخ‌های گشاد شده است که فکر و خیال چند تا چند تا از آن عبور می‌کنند و به ذهنم هجوم می‌آورند! نمی‌توانم به ترتیب به چیزی فکر کنم. در آن واحد می‌روم و می‌مانم. می‌بخشم و انتقام می‌گیرم. راه می‌روم و می‌ایستم. در نهایت یک خیال سمج‌تر از بقیه است، خیال ِ زن و مردِ عاشق.»