مهدی آریان - حدود شش هفت سال پیش، ویژهنامهای در میآوردیم پر دردسر. کارمان گاهی تا نیمهشب که نه، تا صبح روز بعد هم طول میکشید. شبی از آن شبها، حدود ۳ نیمه شب بود که شکممان شروع کرد به غر زدن و چیزی هم برای خوردن پیدا نمیشد. زدم به خیابان که شاید کسی هنوز دنبال دشت کردن باشد. تا اینکه به یک «کله پزی» رسیدم. همه اینها را گفتم تا برسم به اینکه طباخ، شعری را زده بود بالای سرش که:
خوبی که از حد بگذرد / نادان خیال بد کند
از آن موقع به فکر فرو رفتم که: کسی که خوبی را از حد میگذراند هم نادان هست؟
خلاصه بعد از شش هفت سال، به نتیجه رسیدم و از فکر بیرون آمدم!