مینشینیم افسوس میخوریم و مدام کاش و ایکاش میگوییم و آخر سر هم برای فردایمان تصمیمهای بزرگ میگیریم تا شب. صبح روز بعد اما انگار نهانگار. گویا روزمرگیها چنان گریبانمان را گرفتهاند که توانی برای فرار از آن نداریم. مثل بردهای که به بردگی عادت کرده ولی در آرزوی آزادی است.
بدتر از این زمانی است که اشتباه خودمان را گردن کمبود امکانات و عدم درک دیگران بیاندازیم. و یا بنشینیم و دست روی دست بگذاریم تا شانسی به ما رو کند و مثلا شخصی سراغمان بیاید و ما را کشف کند و الی آخر... .
عقربهها اما بیاهمیت به روزمرگیهای ما میچرخند.