جنگ

اول سپیده‌دم بود که جنگش را بر فراز تپه آغاز کرد. صدای پای اسب و بعد صدای برخورد شمشیرها، تنها صدای آن لحظات بود. چند زخم، و خون. باز صدای پای اسب و بعد برخورد شمشیرها و چند زخم، و خون.
برای فتح تپه باید می‌کشت. چرا؟ کسی چه می‌داند؟ این قانون است. حالا زخم‌هایی عمیق، غرور مرد را می‌سنجیدند.
سرش را بالا گرفت و به آسمان نگاه کرد. خوب می‌دانست ممکن است این آخرین فرصتش برای دیدن آسمان باشد. دیدن آسمان آبی، از روی تپه خودش.
به یاد تپه افتاد. جای درنگ نبود. باید بیگانه را دور می‌کرد. زخم‌ها را فراموش کرد و اسبش را هین.