
حسین مهدیون
صبح داشتم میرفتم سر کار، متروی توپخونه بودم که دیدم تو راهرو یه پسر جوون نشسته رو زمین. همینطوری با خودم گفتم برم دستش رو بگیرم بلندش کنم، هیچی نگم برم ... . رفتم جلوتر دیدم پژمانه؛ از رفقای دوران راهنمایی. اون زمونا ترقههای چارشنبه سوری رو از پژمان میگرفتم. ظهرا که تا ساعت ۲-۳ میایستادیم تو حیاط مدرسه فوتبال بازی میکردیم، پژمان تو تیم ما بود. بازیش هم خوب بود ولی به هیشکی پاس نمیداد. انقدر پاس نداد که بچهها از هفته بعد داور میذاشتنش. اونم رفته بود سوت و کارت قرمز اینا گرفته بود و خودش با خودش کلی حال میکرد. ولی چون پسر تخسی بود و هر هفته با همه دعواش میشد کسی دوسش نداشت. اون موقعها که ما با کفش تایگر و شلوار پارچه ای پیلی دار میرفتیم مدرسه، پژمان خیلی خوشتیپ بود و همیشه شلوار لی و کفشای نایک و آدیداس خفنی میپوشید، امروز هم تیپش خوب بود، فقط یکم موهاش ریخته بود ...
چهار پنج سال پیش هم که بعد از امتحانای پایان ترم دبیرستان با بچهها میرفتیم کلوپ فوتبال بازی میکردیم، یه بار پژمان از در کلوپ اومد تو ما رو دید، گفت شرطی بزنیم؟ ولی ما اصلا آدم حسابش نکردیم و بازیش ندادیم، اونم ده دیقه نشست، گذاشت رفت...
امروز هم از کنارش رد شدم کارت زدم سوار مترو شدم رفتم. الان هم که دارم اینارو مینویسم تو بانک ملی منتظر وایسادم که نوبتم بشه؛ از تو خیابون هم تابلوی خیابون فروزانفر به چشم میخوره، فامیلی پژمان هم فروزان بود. الان مطمئنا پژمان از اونجا پا شده رفته به زندگیش برسه ...
نمیدونم، ما آدما چرا اینجوریایم؟!