گروتسک در ادبیات؛ وحشت در طنز

در اوایل قرن دوازدهم میلادی، سبکی از معماری به‌نام «گوتیک» در جریان بازسازی کلیساها به‌وجود آمد. از ویژگی بارز این سبک معماری، بلند ساختن این بناها بود. برای ایجاد هرچه مقدس‌تر نشان دادن بناها، سقف آن را بلند می‌ساختند و دلیل بلند ساختن کلیسا به این بود که نوع ارتباطات در آن دوران به صورت عمودی تعریف می‌شده است. به این معنا که تمام ابعاد و جنبه‌های زندگی در جهت خداوند و برای خداوند تعریف می شده.
souffl04.JPGنمونه‌ای از معماری گوتیک

استفاده از تصویر و مجسمه نیز از دیگر ویژگی‌های این سبک معماری بود. اما این مجسمه‌ها و تصاویر در بخش‌هایی خاص به‌کار برده می‌شدند. به‌عنوان مثال بالای بنا، مجسمه فرشته‌ای به‌کار می‌رفت که بال‌های خود را باز کرده؛ گویی که نگهبان بناست. این سبک تا اواسط قرن شانزدهم میلادی استفاده می‌شد.
dbf593822f.jpgبرخی این روش را دست‌کاری کردند و نوعی سیاه‌نمایی در نقص به‌جود آوردند. مثلا پایین ستون ساختمان، از مجسمه یک حیوان نحیف استفاده می‌کردند. این سبک که «گروتسک» نام دارد، در نقاشی و مجسمه‌سازی نیز استفاده می‌شود. در گروتسک، بزگ کردن نقص، خیلی غیر واقعی و گاه برای ایجاد ترس انجام می‌شود. مثلا اگر در کاریکاتوری بینی یک شخص بزرگ‌تر از حد معمول کشیده شود، در گروتسک به‌جای صورت، یک بینی کشیده می‌شود.
این زشت نمایی نقص وارد ادبیات هم شده است. به عنوان نمونه ادبی گروتسک، می‌توان به کتاب «مستاجر» اثر «رولان توپور» - که خود کاریکاتویست نیز است - اشاره کرد که توسط نشر چشمه منتشر شده‌است.
در زیر بخشی از این کتاب را می‌خوانید:

تکه‌های ریز گچ که از سقف به زمین ریخته بود، با صدای خشکی زیر کفش‌هایشان خرد می‌شد. در اتاق بدون پنجره، یک بخاری کوچک گازی توی تاقچه‌ای از مرمر ارزان قیمت جا داداه شده بود.
سرایدار گفت: «مستاجری که قبلا این‌جا زندگی می‌کرد، خودش رو از پنجره پرت کرد بیرون. از این‌جا محل سقوطش رو ببینید.»
بعد هم ترلکوفسکی را از میان توده‌های تلنبار شده‌ی اسباب و اثاثیه به سمت پنجره برد و پیروزمندانه بقایای شکسته‌ی یک سقف شیشه‌ای که سه طبقه پایین‌تر و در حیاط بود اشاره کرد.
«هنوز نمرده، اما امید زیادی هم نیست. بیمارستان سنت آنتونی بستری شده.»
ترلکوفسکی زیر لب گفت: «اگه حالش خوب شد چی؟»
زن حندید و گفت: «جای نگرانی نیست، فکرشم نکنید.» بعد چشمکی هم زد و اضافه کرد: «این برای شما موقعیت استثناییه.»
...
از نظر ترلوفسکی، دکترها و پرستارها هیولاهای بی‌عاطفگی بودند؛ هرچند نمی‌توانست تعهد و وظیفه‌شناسی آن‌ها را نسبت به مسئولیت‌شان نادیده بگیرد.
وقتی از میز اطلاعات محل بستری شدن مادمازل شول را پرسید، زن جوانی که پشت میز نشسته بود در میان کاغذهایش به جست‌وجو پرداخت.
زن پرسید: «شما از اقوامش هستید؟»
ترلوفسکی لحظه‌ای درنگ کرد. آیا اگر پاسخ منفی می‌داد، ممکن بود مانع از ملاقات او شوند؟ سرانجام گفت: «از دوستانش هستم.»
«بخش ۲۷، شماره ۱۸، اما اول با پرستار هماهنگ کنید.»
ترلکوفسکی کلمه‌ی تشکرآمیزی زیرلب زمزمه کرد و به داخل رفت. بخش ۲۷ بسیار وسیع بود؛ تقریبا به بزرگی سالن انتظار یک ایستگاه راه‌آهن. تخت‌های بیماران در چهار ردیف موازی با هم در طول سالن چیده شده بودند. تقابل تیرگی لباس‌های گروه‌های کوچک ملاقات‌کننده با رنگ سفید تخت‌ها، تضاد اضطراب‌آوری ایجاد کرده بود. ساعت شلوغی ملاقات بود. همهمه‌ی مداومی همچون خروش دریایی که از درون صدف شنیده می‌شود، در گوش‌هایش پیچیده بود. زن سفیدپوشی بازوی ترلکوفسکی را گرفت و در حالی که پرخاشگرانه آرواره‌اش را جلو داده بود گفت: «باکی کار دارید؟»
ترلکوفسکی پرسید: «شما پرستار هستید؟» و وقتی آرواره‌ی جلو آمده به علامت تایید تکان خورد ادامه داد: «من ترلکوفسکی هستم. خوشحال هستم که شما رو پیدا کردم، چون از اطلاعات به من گفتند که اول شما رو ببینم. من برای ملاقات مادمازل شول به اینجا اومدم.»