جمال استاد محمد علی
دیشب وقتی در کنار دوستان، مشغول کشیدن سیگار بودیم حسین هم آنجا بود. حسین را یکسالی هست که میشناسم. اگر چه تعداد دفعات دیدار ما شاید به سختی به اندازه انگشتان یک دست باشد.
سخن از از آنجا آغاز شد که گذشت یکسال از حوالی همین امروز را به سروش یادآوری کردم. درست همین حوالی اسفند ماه بود که آن ماجرا آغاز شد. ماجرایی که در طول مدت سال نو ما را تحت تاثیر قرار داد. همان حوالی بود که در دفتر خیابان دانشگاه، جمع میشدیم و سیگار میکشیدیم و میشنیدیم میگفتیم و گهگاه هم... بماند... . به حسین همین را یادآوری کردم. اینکه یک سال از آن حوالی گذشت.
سروش خطاب به حسین گفت عادت میکنی. به این چیزهای زیاد دقت میکند. من خندیدم. حسین هم خندید. سروش هم خندید. خنده هر سه ما نشان میداد که این یکسال، چقدر غافلگیرمان کرده است. حسین گفت اتفاقا جالب است. اینکه انسان به چگونگی گذر عمر خود نگاه کند، مفاهیم را در ذهنش جابهجا میکند. این را گفت و هر سه غرق در یک تاریکی شیرین و مبهم و نوای موسیقی سنگین آن لحظه، به تنها کاری که در این چند وقت اخیر میتوانیم انجام دهیم - سیگار کشیدن - مشغول شدیم.
وقتی به دور و برم نگاه میکنم بیشمار انسانهایی را میبینم که گرم زندگی خودشان، میروند و میآیند و تنها نسیم حرکتشان نشان میدهند که حواست هنوز کار میکنند. حواسی که لای این پتوی سربازی پیچیده، چیزی از ماهیت پیچیدهاش کم نمیشود.