
رضا لطیفی
تمام شب برف باریده بود. هوای سرد، برفهای پیاده روی باریک رو تبدیل به یخ کرده بود. با اینکه بعد از ظهر بود اما هوای سرد صبح هنوز هم پوست صورتم رو میخراشید. دستهایم یخ کرده بود ولی کتابها و کیف بزرگی که یاد گرفته بودم خوب باید مواظبش باشم نمیگذاشتند دستهام رو توی جیب ژاکتم فرو کنم. اون موقع روز و با اون سرما، خیابان خلوت بود و میتونستم با خیال راحت درمسیر چرخهای ماشینها از روی برفهای آبدار راه برم. سرم پایین بود تا پاهام رو بهترین جایی که میشد بگذارم. خیسی کفش و جوراب بهتر از لیز خوردن روی یخ بود.
تازه به این محل اومده بودیم و نشانهها رو بلد نبودم. پس سرم رو بلند کردم تا ببینم چهقدر مونده به خونه که دیدم یکی از روبرو داره میاد. در همین فاصله صدای ماشینی از پشت سر بهم نزدیک میشد. هول شدم و در یک لحظه روی زمین ولو شدم. کیفم از دستم پرت شد. کتابها و جزوههای تشنهی کاغذ کاهی روی برفهای آبدار رنگ تازهای گرفتند. احساس سوزش بدی کف دستهام احساس میکردم و درد استخوان لگنم هم حال تهوع بهم داده بود.

ماشین از کنارم رد شد و حتی سعی نکرد برفهای آبدار کمتری به صورتم بپاشه. بی اختیار دنبال کسی که میاومد گشتم. دیدم قدمهاش رو تند کرده تا زودتر به من برسه. اما من از دیدن لپهای سرخش و دندونهایی که لبش رو گاز گرفته بود تا نخنده، فهمیدم که باید زودتر بلند شم. وقتی از کنارش میگذشتم صدای نفسهاشو شنیدم و وقتی دورتر شدم صدای قهقههاشو.
حیف که اون نمیتونه صدای خندههای من رو بشنوه وقتی که به یادم میاد!
کاش میشنید و با هم میخندیدیم!