
حسین مهدیون
اشباع ناپذیری درد مشترک همه ما انسانهاست. وقتی انتهایی برای هیچچیز وجود ندارد. وقتی همه اتفاقات خوشایند یا ناخوشایند این زندگی دارای تاریخ انقضا و محدودیت هستند و هر اتفاقی در جایی به پایان میرسد و بازهم روزمرگی و همان خط صاف بیهودگی باز میگردد و همه چیز مثل قبل میشود، خب انتظاری هم نیست که هیچکس از بودنش راضی باشد. همه ما زیاد و کم درد بودن داریم، درد هستن، درد بیهودگی، درد بیسرانجامی... وقتی هیچ چیز نمیتواند آدمی را اغنا کند. وقتی در اوج دارایی باز هم میخواهیم که داشته باشیم. وقتی سقفی برای خواستههای آدمی تعیین نشده، هیچگاه این انسان خاکی به آرامش نخواهد رسید، مگر با غلتیدن در خاک...
مرگ در دیدگاه زندگان شاید یک پایان باشد، یک سرانجام، حال خوشایند یا ناخوشایند، اما به هر حال تمام میشود. تا به حال نمردهام که بتوانم با اطمینان خاطر بگویم که آیا با مردن همه چیز تمام میشود یا نه؟ آیا با مرگ به آرامشی دست پیدا میکنیم یا نه؟ نمیدانم، گیج شدهام و راهی برای دانستن ندارم. به حرف این و آن که نمیشود استناد کرد، آدم باید خودش بمیرد برود ببیند چه میشود!
به هر روی، امروز که ناچار به زیستن هستیم، ناگزیریم که ادامه دهیم این بیهودگی را. دست و پا زدن در مرداب زندگی ما را به جایی نخواهد رساند؛ که اگر هم برساند، بازهم قانع نخواهیم شد و دست از تقلا بر نخواهیم داشت. ولی ادامه میدهیم؛ هر روز یک قدم خودمان را به مرگ نزدیکتر میکنیم تا شاید یک روز یکدیگر را در آغوش کشیم. زندگی ما آدمها شبیه به نوار قلبی است که شامل یک خط صاف مرتعشِ حاصل از خوشی و ناخوشی و در انتها صاف صاف صاف... .
مهدی آریان - حدود شش هفت سال پیش، ویژهنامهای در میآوردیم پر دردسر. کارمان گاهی تا نیمهشب که نه، تا صبح روز بعد هم طول میکشید. شبی از آن شبها، حدود ۳ نیمه شب بود که شکممان شروع کرد به غر زدن و چیزی هم برای خوردن پیدا نمیشد. زدم به خیابان که شاید کسی هنوز دنبال دشت کردن باشد. تا اینکه به یک «کله پزی» رسیدم. همه اینها را گفتم تا برسم به اینکه طباخ، شعری را زده بود بالای سرش که:
خوبی که از حد بگذرد / نادان خیال بد کند
از آن موقع به فکر فرو رفتم که: کسی که خوبی را از حد میگذراند هم نادان هست؟
خلاصه بعد از شش هفت سال، به نتیجه رسیدم و از فکر بیرون آمدم!
مینشینیم افسوس میخوریم و مدام کاش و ایکاش میگوییم و آخر سر هم برای فردایمان تصمیمهای بزرگ میگیریم تا شب. صبح روز بعد اما انگار نهانگار. گویا روزمرگیها چنان گریبانمان را گرفتهاند که توانی برای فرار از آن نداریم. مثل بردهای که به بردگی عادت کرده ولی در آرزوی آزادی است.
بدتر از این زمانی است که اشتباه خودمان را گردن کمبود امکانات و عدم درک دیگران بیاندازیم. و یا بنشینیم و دست روی دست بگذاریم تا شانسی به ما رو کند و مثلا شخصی سراغمان بیاید و ما را کشف کند و الی آخر... .
عقربهها اما بیاهمیت به روزمرگیهای ما میچرخند.

حسین مهدیون
به این باور رسیدهام که در این دنیا به هر چیزی بیشتر فکر کنی و هر چه بیشتر در پی دستیابی به آن باشی، دیرتر و سختتر به آن خواهی رسید و این خواستها و تقلاهای بیش از اندازه و از سر عجله، از شیرینی و هیجان دستیابی به آن مقصود خواهد کاست. از آن طرف عدهای هم هستند که میگویند؛ هر چه بیشتر برای یک چیز تلاش کنی، وقتی به آن دست پیدا کنی، بیشتر قدر آن را خواهی دانست. اما من معتقدم که با زور نمیشود چیزی را بهدست آورد. تلاش بهجا و بهاندازه تا یک نقطه مشخص برای یک چیز قابل قبول است. تمنای بیش از اندازه موجبات پوچی را فراهم میآورد. نکته مهم هم این است که در این کره خاکی که بیش از دو سوم آن را آب تشکیل داده، هر اتفاقی که قرار باشد بیافتد، میافتد. ما فقط تماشاچی هستیم و تنها به اندازه یک تماشاچی میتوانیم بر روی آن اثرگذار باشیم، که البته گاه تماشاچیها هم خودشان مهرههای بزرگی به حساب میآیند. به هر حال ناگزیریم و ناگزیریم و ناگریز...
اول سپیدهدم بود که جنگش را بر فراز تپه آغاز کرد. صدای پای اسب و بعد صدای برخورد شمشیرها، تنها صدای آن لحظات بود. چند زخم، و خون. باز صدای پای اسب و بعد برخورد شمشیرها و چند زخم، و خون.
برای فتح تپه باید میکشت. چرا؟ کسی چه میداند؟ این قانون است. حالا زخمهایی عمیق، غرور مرد را میسنجیدند.
سرش را بالا گرفت و به آسمان نگاه کرد. خوب میدانست ممکن است این آخرین فرصتش برای دیدن آسمان باشد. دیدن آسمان آبی، از روی تپه خودش.
به یاد تپه افتاد. جای درنگ نبود. باید بیگانه را دور میکرد. زخمها را فراموش کرد و اسبش را هین.
دوست دارم سرمقاله این شماره را با کلمه «دوست» شروع کنم و چه چیزی بهتر از دوست؟ البته از نوع باب و بدون ذغال خوب!
دوست، موجودی است که اغلب، تنها در مواقعی سر و کلهاش پیدا میشود که آسمان آفتابی است و هوا خوش. اما همینکه هوا «پس» شد، خورشید دوستیها هم غروب میکند و تمام. به همین سادگی و انگار نهانگار! اما اگر کمی دقت داشته باشید، حتما دوستهایی پیدا میشوند که اتفاقا، در مواقع سخت، بیشتر جویای احوالتان باشند.
اما از آنجایی که ما آدمها عادت به بیدقتی و فراموشی داریم، نه دقت میکنیم، و نه یادمان میماند که تنها کسی که همیشه، با ماست و... حتما از اینجا به بعد را خودتان حدس زدید. پس تمام!
«این همه خودت رو تو درد سر انداختی که چی؟ تازه آخرش هم هیچی نداره. دلت خوشهها...مجله راه انداختهاید که چی؟ مجلهای که هیچ نفعی نداره و تنها دردسره، به چه دردتون میخوره؟ مگه بیکار بودید؟»
این جمله و جملههای شبیه به این را در این مدت زیاد شنیدهایم. شاید جواب دادن به اینها کمی سخت باشد، شاید هم اصلا نیازی به جواب دادن نباشد.
همین چند شماره مجلهای که تا بهحال منتشر شده، چنان وقتگیر بودند که هیچ فکرش را هم نمیکردیم. اما حالا چه؟ حالا که متوجه تمام دردسرهایش شدهایم؟ برای انجام این کار با کسی نه قراردادی بستهایم و نه تعهدی دادهایم. بهتر نیست همینجا این زحمت را بگذاریم زمین و بهجایش از قدم زدن در خیابان این روزهای بهاری لذت ببریم؟
اما حقیقت این است که دردسر اینکار هرچه بیشتر باشد، لذتش هم بیشتر است. دلمان خوش است به اینکارها. اصلا چه منفعتی بالاتر از لذت این کار. حتما عدهای متوجه این علاقه نخواهند شد و جواب دادن به آنها کمی سخت است... .

حسین مهدیون
صبح داشتم میرفتم سر کار، متروی توپخونه بودم که دیدم تو راهرو یه پسر جوون نشسته رو زمین. همینطوری با خودم گفتم برم دستش رو بگیرم بلندش کنم، هیچی نگم برم ... . رفتم جلوتر دیدم پژمانه؛ از رفقای دوران راهنمایی. اون زمونا ترقههای چارشنبه سوری رو از پژمان میگرفتم. ظهرا که تا ساعت ۲-۳ میایستادیم تو حیاط مدرسه فوتبال بازی میکردیم، پژمان تو تیم ما بود. بازیش هم خوب بود ولی به هیشکی پاس نمیداد. انقدر پاس نداد که بچهها از هفته بعد داور میذاشتنش. اونم رفته بود سوت و کارت قرمز اینا گرفته بود و خودش با خودش کلی حال میکرد. ولی چون پسر تخسی بود و هر هفته با همه دعواش میشد کسی دوسش نداشت. اون موقعها که ما با کفش تایگر و شلوار پارچه ای پیلی دار میرفتیم مدرسه، پژمان خیلی خوشتیپ بود و همیشه شلوار لی و کفشای نایک و آدیداس خفنی میپوشید، امروز هم تیپش خوب بود، فقط یکم موهاش ریخته بود ...
چهار پنج سال پیش هم که بعد از امتحانای پایان ترم دبیرستان با بچهها میرفتیم کلوپ فوتبال بازی میکردیم، یه بار پژمان از در کلوپ اومد تو ما رو دید، گفت شرطی بزنیم؟ ولی ما اصلا آدم حسابش نکردیم و بازیش ندادیم، اونم ده دیقه نشست، گذاشت رفت...
امروز هم از کنارش رد شدم کارت زدم سوار مترو شدم رفتم. الان هم که دارم اینارو مینویسم تو بانک ملی منتظر وایسادم که نوبتم بشه؛ از تو خیابون هم تابلوی خیابون فروزانفر به چشم میخوره، فامیلی پژمان هم فروزان بود. الان مطمئنا پژمان از اونجا پا شده رفته به زندگیش برسه ...
نمیدونم، ما آدما چرا اینجوریایم؟!

بهار، بهار... زیر لب تکرار میکنم بهار... . خودم را پرت میکنم به سالهای خیلی خیلی دور. همان روزها که دلم مانند آن پیراهنم، قرمز بود و چشمانم مانند کفشهایم براق. روزهایی که عطر سنبل میدادند. همان وقتهایی که دعا میکردم عمر ماهی قرمزم طولانی باشد و زمان سال تحویل، بالا و پایین بجهد.
خودم را میبینم که با خواهرم مشغول رنگکردن تخممرغها هستیم. دلهرهی ناخنکزدن پنهانی به سمنو و وسوسهی گاززدن سیب سرخ و براق سفرهی هفتسین. همان روزها که اوج شادیام مهمانی رفتن و عیدی گرفتن بود. تا دیروقت بیداربودن و دور هم بودنها. لبخندهای کشدار و عمیق. روزهای پایانی نوروز و نگرانی تکلیف ماندهی عید و تندتند رنگکردن پیکهای شادی... .
«بچه که بودم
از جریمههای نانوشته که بگذریم
سلمانی و ساعت و سیب
سکه و سلام و سکوت
و سبزی صدای بهار
هفتسین سفرهی من بود
بچه که بودم
دلم برای آن کلاغ پیر میسوخت
که آخر هیچ قصهای به خانه نمیرسید
بچه که بودم
تنها ترس سادهام این بود
که سهشنبهشب آخر سال
باران بیاید
بچه که بودم
آسمان آرزو آبی
و کوچهی کوتاهمان
پر از عبور چتر و چلچراغ و چلچله بود»۱
و حالا سالها از آن روزها گذشته و عدد سن آدمها بزرگتر شده است و گاهی چینوچروکشان بیشتر. رنگهای آن روزها، رنگینتر بودند و پررنگتر. عطر سنبل میان دود شهر، گم شده است. این روزها آدمها، هم را کم دارند. گهگاهی دندانشان را به هم نشان میدهند به نشان لبخند آن روزهای دور.
خیابان طولانی را گز میکنم و زیر لب میگویم: «چلچلهی کدوم بهار، پشت خزون رو میشکنه؟»۲ و با خود فکر میکنم مگر نهاینکه ما همان کودکان شاد بهارهای گذشتهایم؟ مگر خورشید، همان خورشید و بهار، همان بهار نیست؟ پس چهچیزی فرق کرده؟ دلمان شاید. دلمان شاید از بس پر و خالی شده از امید و آرزو، خسته و کمرنگ شده. کم رونق شده.
حالا که رویای تکرارشدن سالهای دور را دارم، بیخیال از عدد سنم، دل به هوس بازگشت به دوران کودکی میدهم و دنیا را به سادگی دوران کودکی میگیرم. بهار نو را، با ماهی قرمز و سیب سرخ آغاز میکنم تا بهار امسال، همان بهار خزان شکن باشد.
۱ و ۲. یغما گلرویی

برای من سال نو و نوروز همیشه تداعی کنندهی سرزمین پدریام در حاشیهی دریای خزر و خانواده است. اعتراف میکنم هر سال دم دمای عید دلم پَر میکشد برای بوی دریا، بارانهای ریز، جادهی پر پیچ چالوس که در کودکی دل خوشی از آن نداشتم، و مسیر روستایی که خانهی اجدادیام آنجا بنا شده. شالیزارهایی که دو طرف مسیر هستند و درختان سبز رنگی که هنوز بازماندهی نارنجها و پرتقالهای نارنجیرنگ روی آنها تو را به لبخند وا میدارد و عطر سبزههای بارانخورده که وسوسهات میکند به نفس کشیدن، بدون ترس از فرو دادن دود و گازوئیل.
جدای همهی این بهانهها سال نو برای من یعنی خانواده؛ خانوادهای که در راس آن مادربزرگم سالهای سال به تنهایی مسئول دورهم نگه داشتن آن بوده است. آن روزها که دختر بچه بودم و هر سال نوروز به خانهی مادربزرگ میرفتیم، کیف میکردم از خزیدن به زیر لحافهای پر از بوی نفتالین مادربزرگ که حسابی سرد بودند و طول میکشید که گرمت کنند. و خوابهای رنگارنگی که میدیدم، صبحهایی که با صدای نماز مادربزرگ بیدار میشدم و صبحانهای که همتا نداشت.
حالا که به لطف پدر، صاحب خانهی خودمان شدیم در دیار پدری، هنوز که هنوز است مادربزرگ همه را جمع میکند توی خانهاش. با اینکه خبری از مرغ و خروسهای سالهای پیش نیست و مسیر خانه آسفالت شده است، هر بار که میرسم به آن خانه، گم میشوم در دنیای کودکیام و در حرفهای مادربزرگی که میگویند در زنانگی، با او مو نمیزنم.
مینشینم پای شعرهایش و ذوق میکنم از اینکه برایم از دخترانگیهایش، پدربزرگم که سالهاست او را تنها گذاشته و هر سال شب عید او را میکشاند بر سر مزارش تا شمعهای عشقشان را روشن کند، تعریف کند و سرم را میگذارم روی زانوهایش که روزی بین شالیزارها فرو میرفته، تا دستانش را فرو کند توی موهایم و برایم شعرهای گیلکی بخواند و من غرق شوم در حس زندگی.
نوروز برای من یعنی، سرزمین پدریام، خانواده، حس زندگی دوباره و دستان مادربزرگ.