شما در صفحه «طنز» هستيد

زندگی مدرن

aryan-mahdi.jpgمهدی آریان

زندگی مدرن به منظور ایجاد رفاه و آسایش برای انسان است. اما مدرنیته، همواره همین انسان مذکور را دچار مشکلاتی می‌کند. به عنوان مثال، ایستگاه مترویی را فرض کنید که مسافران برای رسیدن به قطار آن، مجبور به استفاده از پله برقی هستند. خب برخی در مواجهه با این نوع پله‌ها، خود را در برابر غولی زبان نفهم و خشن می‌بینند که گویی قصد بلعیدن‌شان را دارند. حالا انسان‌های مختلفی را در برخوردهای مختلف با این بخش از زندگی مدرن تصور می‌کنیم:
۱- شخصی به پله برقی می‌رسد، از شخص دیگری کمک می‌کند و سوار پله می‌شود.
۲- شخصی به پله برقی می‌رسد، خیلی آسوده از پله استفاده می‌کند. پله خراب بود!
۳- زن و شوهر جوانی به پله برقی می‌رسند. مرد قبلا هم از این وسیله استفاده کرده و مشکلی ندارد. اما همسرش از پله برقی می‌ترسد، مرد همسرش را در آغوش می‌گیرد و با هم سوار پله می‌شوند. اما بالای پله که می‌رسند، گشت ارشاد هر دوشان را...
۴- زن و شوهر جوانی به پله برقی می‌رسند. مرد قبلا هم از این وسیله استفاده کرده و مشکلی ندارد. اما همسرش از پله برقی می‌ترسد. مرد اصرار دارد که سوار شود و زن امتناع می‌کند و باعث جلب توجه اطرافیان می‌شوند. مرد از این قضیه ناراحت می‌شود و زن را مقصر می‌داند و به او توهین می‌کند. زن جیغ می‌کشد. همشهری‌ها می‌خندند. مرد بیشتر عصبانی می‌شود. کارشان به دعوا می‌کشد. آنها آن روز بر می‌گردند و روز بعدها زن مهریه‌اش را اجرا می‌گذارد. مرد در حال حاضر درخواست اعسار را تقدیم دادگاه کرده است.
۵- پسر جوانی به پله برقی می‌رسد. برای اولین بار است که با همچین چیزی روبرو شده است. هرچه تلاش می‌کند و سرعت قدم‌هایش را زیاد می‌کند، اما باز به بالای پله نمی‌رسد. تا این‌که کسی متوجه‌اش می‌کند برای بالا رفتن باید از پله کناری استفاده کند.
۶- خانم مسنی به پله برقی می‌رسد. از مسئولی که آن اطراف است درخواست می‌کند پله را برای چندلحظه خاموش کند. مسئول محتر پله را خاموش می‌کند، خانم از پله رد می‌شود، پله را دوباره روشن می‌کنند.

آخرین وصیت

aryan-mahdi.jpgمهدی آریان

فردا قرار است من را ببرند تیمارستان. احتمالا بستری شوم. به من می‌گویند دیوانه‌ای اما خودم قبول ندارم. از فردا که شماره اتاقم در تیمارستان مشخص شود، رسما دیوانه حساب می‌شوم. چه دیوانه باشم چه نباشم.
دیوانه که باشی،‌ کسی آدم حسابت نمی‌کند. آدم حسابت نمی‌کنند چون حرفت را حساب نمی‌کنند. آدمی هم که حرفش را حساب نکنند،‌ مرده‌ای بیش نیست. پس امشب که آخرین شب زندگیم است چند توصیه و وصیت‌نامه‌ام را می‌نویسم که همگی از تجربه‌های خودم هستند. امیدوارم با خواندن متن زیر، شما باور کنید که من دیوانه نیستم.
۱- عادت کنید قبل از بیرون رفتن از خانه حتما زیپ شلوارتان را چک کنید. باور کنید مهم‌تر از واکس کفش و اتوی شلوار است. حالا اگر ژنده‌پوش باشید زیاد مهم نیست. اما اگر از آدم‌هایی هستید که همیشه با کفش واکس زده و شلوار اتو کرده در انظار عمومی ظاهر می‌شوند این عادت، ضرورت بیشتری برایتان دارد. آنقدر این کار را تمرین کنید که تبدیل به تیک شود.
۲- وقتی سوار پله‌برقی می‌شوید، ندوید. اول صبر کنید ببینید پله شما را به سمتی که می‌خواهید بروید می‌برد یا نه، اگر جواب مثبت بود، بعدا بدوید. این‌طوری کم‌تر خسته می‌شوید.
۳- قبل از این‌که عاشق شوید، طرفتان را خوب امتحان کنید. من خودم عاشق خانمی شده بودم که در مترو کار می‌کرد. همان که اسم ایستگاه‌ها را می‌گفت. از صدایش عاشقش شده بودم. شاعر می‌فرماید: شنیدم نام او شیرین از آن بود / که در گفتن عجب شیرین زبان بود. اما چه فایده؟ یک روز به من دروغ گفت. گفت ایستگاه جوانمرد قصاب و من پیاده شدم و دیدم ایستگاه دروازه دولت است. از آن روز به بعد، هیچ‌وقت سوار مترو نشدم. هرچند انکار نمی‌کنم که هنوز نتوانسته‌ام کاملا از قلبم بیرونش کنم.
۴- بی‌خودی شماره موبایلتان را روی فلش‌مموریتان نگذارید. اگر فلش‌مموری را گم کنید، کسی به شما بر نمی‌گرداندش.
۵- در نظر داشته باشید بعضی اسم‌ها اسپرت هستند. یعنی هم برای مرد استفاده می‌شوند و هم برای زن. مثل عزت، رأفت و حتی آیدین. این اطلاعات موقع چت کردن و وب‌گردی به دردتان می‌خورد تا احتیاط لازم را به خرج دهید.
۶- اگر مسافرت رفتید، گول ستاره‌های هتل‌ها را نخورید. بعضی‌هاشان - به‌خصوص آنها که ستاره‌های بیشتری دارند - در سرویس بهداشتی‌شان فقط توالت فرنگی دارند. اگر در دامشان بی‌افتید، تا صبح باید زجر بکشید مگر اینکه بتوانید از خود خلاقیت نشان دهید. اگر خواستید، من چندتا روش خلاقانه دارم، پی‌ام بدید بگم. آخه اینجا زشته.
۷- اگر بوی بدی حس کردید، بی‌خود به کسی مظنون نشوید. شاید شیر گاز باز است.

دوستان شرمنده. صبح شده و آمده‌اند من را ببرند. به یادتان هستم. به یادم باشید.

حنابندان محسن

aryan-mahdi.jpgمهدی آریان
ما چندتا دوست بودیم که محسن همیشه سوژه خنده‌مان بود. نه این‌که خودش عمدا کاری کند تا خنده‌مان بگیرد. بلکه همین‌طوری هرکاری می‌کرد باعث خنده‌مان می‌شد. یعنی می‌خواهم بگویم هرچند محسن کارهایی را که از نظر خودش عاقلانه و منطقی بود انجام می‌داد؛ اما از نظر ما کاملا احمقانه و خنده‌دار بود.
هنوز وقتی یاد شب حنا بندان محسن می‌افتم، شک می‌کنم آن اتفاق‌ها توی بیداری رخ داده باشند. مراسم در خانه کوچکی برگزار شده بود. وارد خانه که شدیم، ابتدا یک حیاط بیست متری بود و بعد دوتا اتاق تو در تو که از چارچوب بین‌شان مشخص بود که اتاق‌ها با درهای چوبی از هم جدا می‌شوند و آن شب، به خاطر حنابندان درها را برداشته بودند. تعداد مهمان‌ها طوری بود که دورتادور خانه، کاملا پر شده بود.
حالا مراسم حنابندان محسن بود و خب همه اتفاق‌ها عادی بودند تا این‌که به قول خواننده مراسم، نوبت هنرنمایی آقا داماد رسید. محسن با اندام لاغر و باریک خودش کمی هنرنمایی کرد تا این‌که طبق سایر مراسم‌های مشابه، چندتا از مهمان‌ها دور داماد جمع شدند و یک حلقه‌ تشکیل دادند و شروع کردند به دست زدن. همین‌طور دست می‌زدیم و می‌چرخیدیم دور داماد که ناگهان متوجه شدیم داماد در بین‌مان نیست!
محسن از فرصت مناسبی استفاده کرده بود و از فاصله ایجاد شده بین دونفر از کسانی که در حلقه بودند، پریده بود بیرون و در اتاق کناری بود. من وقتی متوجه محسن شدم که روی سرش ایستاده بود و دور خودش می‌چرخید و به قول تکنوزن‌ها، «اگرور» می‌زد!
قبلا هم از محسن این حرکات را دیده بودم، اما وقتی که مثلا خانواده یکی از دوستان می‌رفتند مسافرت و به قول بچه‌ها «خانه خالی» بود. جمع می‌شدیم دور هم و قلیان می‌کشیدیم و از این جور کارها... . اما انگار محسن حالیش نبود که حالا مراسم حنابندان است و او هم داماد.
خلاصه که رفتیم و دست داماد را گرفتیم و آوردیمش داخل حلقه و این‌بار، برای پیش‌گیری، حلقه را تنگ‌تر کردیم. چند لحظه‌ای نگذشته بود که دیدیم باز داماد نیست! این‌بار حتی اتاق کناری هم نبود. محسن از چارچوب بالای در گرفته بود و مثل ژیمناستیک کاران، پاهایش را از میان دستانش عبور داده بود. هرقدر هم که سعر کردیم بیاریمش پایین موفق نمی‌شدیم. ما از این حرکتش هم ترسیده بودیم و هم خنده‌مان گرفته بود، پس سست بودیم، اما محسن مصمم بود و چارچوب را محکم گرفته بود که گرفته بود...

صدای مشکوک

جنازه قاسم را که شستند و نمازش را خواندند، تابوت را بلند کردند و لاااله الا الله گویان به طرف قبر بردندش. جمعیت زیادی آمده بود. کریم هم بود. من و کریم و قاسم از بچگی تا الان که پنجاه سال را گذارانده‌ایم با هم بزرگ شده بودیم. کریم اما هیچ وقت چشم دیدن قاسم را نداشت و از هیچ فرصتی برای ضایع کردنش دریغ نمی‌کرد.
تلقین را که می‌خواندند، تقریبا همه ساکت شده بودند. کریم آمد بیخ گوشم و زمزمه کرد که: «می‌دونی چرا تموم کرد؟» گفتم: «خب سکته کرد دیگه!» گفت: «کجا؟» گفتم: «نمی‌دونم.» گفت: «توی مستراح. اگر از من بپرسی می‌گم سکته نکرده. اونقدر زور زده که جونش از ماتحتش زده بیرون.»
ناخودآگاه خنده‌ام گرفت. لبم را گاز گرفتم تا سعی کنم نخندم. اما خنده‌ام بیشتر شد. از آن خنده‌هایی بود که نمی‌توانی کاریش کنی. هرچه تلاش می‌کردم جلوی خنده‌ام را بگیرم افاقه که نمی‌کرد هیچ، بیشتر هم می‌شد. سرم را آوردم پایین و دستم را گرفتم جلوی صورتم تا معلوم نشود می‌خندم یا گریه می‌کنم.
صورت قاسم آمد جلوی صورتم که دارد زور می‌زند. خنده‌ام بیشتر شد. قاسم با حالت التماس به چشم‌هایم خیره شده بود زور می‌زد. آنقدر که قرمز شده بود. آنقدر خندیدم که قرمز شدم. تقصیر خودش بود که این‌طور خیره شده بود به من.
حالا صدای خندیدنم هم بلند شده بود و هیکلم تکان می‌خورد. خنده، هم سستم کرده بود، هم فشار بهم وارد می‌کرد که بی‌اختیار صدایی در دادم. صدای ناقافل هم نتوانست خنده‌ام را قطع کند. فقط نگرانم کرد. من که کسی را نمی‌دیدم، دستم جلوی صورتم بود. اما احساس می‌کردم که متوجه صدای مشکوک شده‌اند. تا این‌که کریم به دادم رسید و خواست صدا را بی‌اندازد گردن کس دیگر. پس بی‌درنگ زد پس کله پسر بچه‌ای که همان نزدیک ایستاده بود و گفت: «بی‌تربیت! سر خاک مرده و این کارها...؟!» دیگر مطمئن شدم توجه‌ها جلب شده؛ چون همه ساکت بودند و تنها صدای خاک ریختن روی قاسم می‌آمد. پسربچه هم که خود را قربانی دیده بود، سعی کرد از شرافتش دفاع کند و گفت: «من نبودم که...» کریم تشر زد که: «پس کی بود؟ می‌خواهی بندازی گردن مرده؟» ترسیدم پسربچه من را لو بدهد. ولی او هم نمی‌دانست کی بود. به کریم گفت: «من چه می‌دونم کی بود... شاید خودت بودی اصلا!» جمعیت به زمزمه افتاد و لابه‌لای زمزمه‌، صدای خنده‌هم شنیده می‌شد.
دوباره قاسم بهم خیره شد و شادیِ کمانه کردنِ تیر اتهامِ منبع صدا و مجرم شدن کریم که مثلا می‌خواست ناجی من باشد، مزید بر علت شدند تا خنده‌ام ادامه پیدا کند. کریم از جواب پسربچه عصبانی شد و گرفتش به باد کتک. پدر پسر هم آمد از بچه‌اش دفاع کند و درگیری شد. همه مرده را ول کرده بودند و آمده بودند دعوا را سوا کنند. حتی گورکن هم. و من از فرط خنده افتاده بودم کنار جنازه قاسم که هنوز به من خیره شده بود و زور می‌زد.

شجاعت یا حماقت؟

aryan-mahdi.jpgمهدی آریان

خودم هم نمی‌دانم از حماقتم بود که جلوشان را گرفتم یا از شجاعت! آنها دو نفر بودند و من تنها. هردوشان هیکلی ورزیده داشتند و من چهارتا استخوان بودم با یک روکش! آنقدر لاغر بودم که تمام استخوان‌هایم مشخص بودند. شکل استخوان‌های آرواره‌ام از روی صورتم مشخص بود. گاهی وقتی خمیازه می‌کشیدم، فکم در می‌رفت و با دهان باز باید به کسی که آن اطراف بود حالی می‌کردم تا شست هر دو دستش را فرو کند توی دهنم و با فشار روی دندان‌هایم، فکم را جا بی‌اندازد. همان که گفتم، من چهارتا استخوان بودم با یک روکش.
با این وضعیتی که داشتم، حتما احمق بودم که جلوشان را گرفتم. من لاغر مردنی در برابر دو تا غول بیابانی. هرقدر هم فکر می‌کنم می‌بینم فقط همان یکبار دست به چنین شجاعت - حماقتی زده‌ام.
داشتم از کنار خیابان رد می‌شدم که صدای ترمزی طولانی که آخرش به صدای برخورد منتهی شد شنیدم و البته یک صدای ناله‌هم دنباله‌بندش شد. همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد و من متوجه یک موتور سوار بدون موتور شدم که افتاد توی جوب کنار خیابان. درست همانجا که من ایستاده بودم.
همه مردم جمع شده بودند دور مصدوم به علاوه آن دو مرد با هیکلی ورزیده که ظاهرا آنها با ماشین زده بودند به موتوری و حالا آمده بودند ببینند چه بر سرش آورده‌اند. وقتی متوجه شدند حال موتورسوار چندان تعریفی ندارد به همدیگر اشاره‌ای کردن و خواستند بروند پی کارشان که از بخت‌شان، حماقت - شجاعت من گل کرد و جلوشان ایستادم.
اولش با کنجکاوی به من نگاه می‌کردند. نمی‌دانستند با آنها چه‌کار دارم تا اینکه گفتم: «زدید طرف رو ناکار کردید و حالا می‌خواهید فلنگ رو ببندید؟» اما هنوز متوجه منظورم نشده بودند. گیج شده بودند. خواستند راهشان را بکشند کنار و بروند که یک زیرپایی انداختم به یکی‌شان و نزدیک بود خودم بیفتم زمین. با تعجب نگاهم می‌کردند. اگر دعوا می‌شد حسابی کتک می‌خوردم. اما از بس لاغر بودم باورشان نمی‌شد که من می‌خواهم مانع فرار کردنشان شوم.
یکی‌شان گفت: « تو لاغر مردنی می‌خواهی جلو ما رو بگیری؟» گفتم: « آره. عمرا نذارم فرار کنید.» حماقت - شجاعت را به اوج خود رسانده بودم. هنوز باورشان نشده بود که یکی با اندام نحیف من، چطور می‌تواند این‌طور با اعتماد به نفس جلوشان بایستد. آنقدر برایشان عجیب بود که نمی‌دانستند چه کار کنند. باید می‌زدند و تکه‌پاره‌ام می‌کردند یا شاید کلکی توی کار است؟ از طرفی من هم مثل آدم‌های مست و لایعقل شده بودم. خیلی خونسرد برایشان کری می‌خواندم و می‌گفتم وای به حالتان اگر چیزیش شده باشد.
پیش خودشان هرچی حساب کرده بودند، جور درنمی‌آمد. پس موتوری را سوار ماشین کردند و بردند بیمارستان. شاید فکر کردند که من... . نمی‌دانم چه فکری کردند، من هم نمی‌دانم چه فکری می‌کردم. شجاعت یا حماقت؟



گرگ‌ها چاق شده‌اند

aryan-mahdi.jpgمهدی آریان

olagh-1.jpgاسمش... اسم نداشت. فقط الاغ بود. خوب سواری می‌داد، خوب بار می‌برد و وقتی بی‌کار می‌شد عرعرهای خوبی هم می‌کرد و من با شیهه‌هایم جوابش را می‌دادم. وقتی ازش می‌پرسیدم ریشه این همه خوبی‌هایت کجاست، نمی‌دانست؛ چون نمی‌توانست فکر کند.
خلاصه همه‌چیز خوب بود. نه این‌که غم نبود، بود؛ اما کم بود. البته تا قبل از آن روز. آن روز آفتابی که داشت کنار جاده عرعر می‌کرد، چشمش به ماده الاغی افتاد و کار را خراب کرد. زندگی‌اش را تباه کرد.
گفت عاشق شده. گفتم نکن توخری، نمی‌فهمی. اما نفهمید چون خر بود.
دیگر نه خوب بار می‌برد نه خوب سواری می‌داد. عرعرهایش هم شادی قبل را نداشت. کارش به جایی رسیده بود که اصلا سواری نمی‌داد. هرچه شلاقش می‌زدند و هینش می‌کردند فایده‌ای نداشت. به عنوان یک دوست سعی کردم کمکش کنم. گفتم زندگی را خراب نکن. سواری بده. گفت چرا با من این کار را می‌کنند؟ می‌گفت خب تو هم مثل من بار می‌بری و سواری می‌دهی، اما چرا احترامت بیشتر از من است؟ چون تو اسبی و من خرم؟ می‌خواهم آزاد باشم. گفتم چون من اسبم و تو خری.
آن اواخر حتی جفتک هم می‌انداخت تا این‌که یک روز صبح که بردنمان صحرا، دیدم زینش را برداشتند و ولش کردند. نفهمید چرا ولش کردند و رفت.
گاوها هنوز نشخوار می‌کنند و پروارتر می‌شوند، الاغ تازه‌ای هم خریده شده که  خوب سواری می‌دهد، خوب بار می‌برد و خوب عرعر می‌کند.
یک روز خودم دیدم که گرگ‌ها چاق شده‌اند.


دیوار

aryan-mahdi.jpgمهدی آریان

wall.jpgاولین جرعه چای را که نوشیدم، از اسپیکرهای کافی‌شاپ آهنگ Another breack on the wall از گروه پینک‌فلوید پخش شد و من را برد به پاییز سال ۱۳۷۵ پشت در بسته دبیرستان.
آن روز وقتی به مدرسه رسیدم که درها را بسته بودند. پس مثل همیشه کمی صبر کردم تا مراسم صبحگاهی تمام شود و حیاط مدرسه خالی شود. رفتم سمت دیوار پشت مدرسه که شاگردهای سال‌های قبل، آجرها را چندتا یکی کنده بودند و یک‌جور نردبان سرخود درست کرده بودند.
از این‌طرف دیوار رفتم بالا و از آن طرف آویزان شدم و پریدم توی حیاط. خودم را که می‌تکاندم، سرم را آوردم بالا و متوجه آقای قندهاری، ناظم مدرسه شدم که به من زل زده بود. معلوم نبود از کی این‌جا ایستاده بود. من هم همان‌طور خون‌سرد به تکاندن لباسم ادامه دادم. گفت: «کجا بودی؟» گفتم: «دو دقیقه دیرمون شده بود، درا رو بسته بودن. مجبور شدیم از دیوار بیاییم...» گفت: «تو که آدم نمی‌شی. از این به بعد اگه دیرت شد نمی‌خواد از دیوار بری بالا، بگو درو برات باز می‌کنم. این‌طوری حد اقل دست و پات در امانن.» گفتم: «باشه آقا» و رفتم سمت کلاس که صدام کرد: «وایسا ببینم، این از جیب تو افتاد.»
یک نوار ناسیونال ۹۰ دقیقه‌ای بود. گفت: «نوار چیه؟» گفتم: «آهنگرانه آقا» رفتیم دفتر ناظم و نوار را گذاشت توی ضبط و دگمه پلی را فشار داد. صدای آهنگران بود. نوار را در آورد و طرف B را گذاشت. صدای دیوید گیلمور، خواننده گروه پینک‌فلوید بود که می‌گفت: « Hey! Teacher Leave us Kids alone» گفت: «خجالت نمی‌کشی؟ اینا چیه؟ اصلا می‌فهمی چی می‌گه؟» گفتم: «بله آقا معنیش می‌شه: آهای معلم! دست از سر ما بردار.»
گفت: «تو آدم نمی‌شی.»
تمام آن روز را پشت دفتر ایستادم.

علم بهتر است یا چوپانی؟!

aryan-mahdi.jpg
مهدی آریان

سال‌ها بود که مدرسه دورقوزآباد تعطیل شده بود و از این تعطیلی هم بچه‌ها راضی بودند هم معلم و هم پدرها که نگران از دست دادن چوپان گاو و گوسفندهاشان بودند.
ماجرا از این قرار بود که مواجب آقای معلم یا دیر می‌رسید، یا اصلا چندماه یک بار می‌رسید. پس آقای معلم هم در نامه‌ای به اداره فرهنگ درخواست انتقالی داد و زیرش هم نوشت: درس دادن به این توله‌ها که حتی از آوردن سهمیه نفت بخاری‌شان سرباز می‌زنند، فایده ندارد و بهتر است که انرژی معلم و پول فرهنگ، درجایی صرف شود که فایده داشته باشد.
اما آن سال قرار بود مدرسه باز شود. چون هوشنگ باید به مدرسه می‌رفت. هوشنگ پسر میرزا آقاخان اوباش‌باشی، ارباب آبادی بود. میرزا آقاخان بعد از تلاش‌های شبانه فراوانش با زن‌های متفاوتش از ولایت‌های مختلف، و بعد از صاحب شدن ۱۸ دختر، سرانجام صاحب یک پسر شده بود که همان هوشنگ بود.
حالا هوشنگ به سن مدرسه رسیده بود و باید به مدرسه می‌رفت. پس خود ارباب شخصا به اداره فرهنگ رفته بود و با چرب کردن سبیل رئیس فرهنگ و متقبل شدن تمام پهن مورد نیاز برای سوزاندن و گرم کردن کلاس، باعث باز شدن دوباره مدرسه شده بود. معلم تازه‌ای هم به دورقوز آباد فرستاده شد.
روز اول مدرسه، بچه‌ها جلوی کلاس ولوله راه انداخته بودند تا این‌که از بین صداها، صدای داد و بی‌دادی به گوش آقا معلم رسید. آقا معلم به سمت صدا رفت و دید دوتا از دانش آموزها دست یک دانش آموزی که اندام نحیف‌تری داشت را گرفته‌اند و یک دانش آموز دیگر با مشت به شکمش می‌زند.
آقای معلم آستینش را بالا زد و ترکه را توی مشتش جابه‌جا کرد و به دانش آموز ضارب گفت: «خجالت نمی‌کشی پدرسوخته؟ برای چی افتادی به جون بچه مردم؟ باید به بابات بگی بیاد مدرسه تا یادش بدم چه‌طوری بچه تربیت کنه.»
یک صدایی از بین بچه‌ها اومد که: پسر اربابه.
آقا معلم که یادش افتاد فرهنگ توجیهش کرده بود برای چی قرار شده مواجب پرچربی بگیرد، آستین‌هایش را داد پایین و ترکه را توی مشتش جابه‌جا کرد و به دانش‌آموز مضروب گفت: «تو چه غلطی کردی که خون این شازده رو به جوش آوردی؟! بعید می‌دونم این کتک‌هایی که خوردی بستت باشه. اول خودم حسابت رو می‌ذارم کف دستت بعد هم می‌ری تو همون طویله‌ای که بزرگ شدی، به بابات می‌گی بیاد.»
همان صدا دوباره آمد که: همین پسر اربابه دیگه!
آقای معلم باز جلسه توجیهی رئیس فرهنگ یادش آمد، پیش خود فکر کرد: «من چقدر احمقم.» و بلند گفت معلومه این پسر اربابه اصلا از ریخت و قیافه و لباس‌های تمیزش معلومه آقازاده‌س.» رو به ضارب کرد و گفت: «فکر کردی من می‌ذارم هرکی هرغلطی دلش می‌خواد بکنه؟ این بچه هر شیطنتی هم که کرده باشه حقش نیست این‌طوری بزنیش الدنگ.». بعد لباس‌های مرتب‌تر ضارب باعث شد پیش خودش فکر کند بد نیست جانب احتیاط را رعایت کند. پس از ضارب پرسید: «بگو ببینم، اسم بابات چیه؟» پسر گفت: «بابای من رو نمی‌شناسی؟ فکر می‌کنی مواجبت و رو از کیسه کی می‌گیری؟ من پسر اربابم. این هم پسر نوکرمونه که لباس‌کهنه‌های من رو پوشیده.»
معلم خواست آب دهانش را قورت بدهد، ولی دهانش خشک شده بود. گفت: «مگه می‌شه من هوشنگ‌خان رو نشناسم؟ فقط خواستم خودت بگی شما کی هستید تا همه عاقبت در افتادن با پسر ارباب رو بفهمن. من هم توصیه‌ام به شما اینه که این ترکه رو بگیرید و این بزمچه را فلک کنید. به گمانم این‌طوری بهتر ادب بشه.»
معلم ترکه را به پسر ارباب داد و رفت. بچه‌ها توی دلشان خندیدند و فکر کردند چه زود دلشان برای گوسفندها و صحرا تنگ شده.

لطفا لبخند بزنید

dalghak.jpgهر اتفاقی که می‌افتاد، شدیدا تحت تأثیر قرار می‌گرفت. مثلا چند وقت پیش نمی‌دانم در اثر چه شعری که پشت یکی از همین مینی‌بوس‌های درحال انقراض خوانده بود، به صورت مزمن دچار تغییر فکری و فلسفی شد.
 مدام فکر می‌کرد و سئوال می‌پرسید و نتیجه‌اش هم فقط اضافه شدن سئوالات بی‌پاسخ بود.
مثلا می‌گفت خدا خر را شناخت و شاخ نداد... اما گاو را چه‌طور؟! مگر نه اینکه خر را به خاطر نفهمیش شاخ نداده‌اند تا کار دست خودش و دیگران ندهد؟ پس گاو چی؟ یعنی گاو با شعور است؟
و یا زمانی بود که ادبیات می‌خواند. می‌خواست کتابی در رابطه با حافظ بنویسد. متوجه شدم برای اینکار دنبال نشانی دیوید بکام می‌گردد. ازش پرسیدم دیویدبکام چه‌ ربطی به حافظ دارد؟ گفت که دیوید بکام معشوق حافظ بود! گفتم چه‌طور؟ گفت مگر نشنیدی که گفته: گل در بر و می در کف و معشوق بکام است؟!
مدتی هم دل درد داشت. هی اشک می‌ریخت و غصه می‌خورد و ناله می‌کرد. هرقدر پیشنهاد می‌کردم برود پیش دکتر یا حداقل آب جوش نبات بخورد، می‌گفت نه... من عاشق شدم! گفتم عاشق چه کسی؟ گفت نمی‌دانم. گفتم پس چرا ادعای عاشقی می‌کنی؟ گفت پس این دل درد برای چیه؟ البته چندساعت بعد، با یک دستشویی رفتن فارغ شد و این مشکل حل شد!
یک روز هم جای دیگه‌‌اش درد گرفته بود که نمی‌گفت کجاش درد می‌کنه. فقط می‌گفت درد دارم. این دردمندیش باعث شد تا به فکر مردم بیفتد و بخواهد خنده‌ای بر روی لبشان باز کند. هرکاری می‌کرد جواب نمی‌داد. خب حق هم داشت. نمی‌شد... کار ساده‌ای نیست. آن هم تو این دوره و زمانه. تا اینکه یک روز گفت راهش را پیدا کرده. دعوتم کرد تا خنده مردم را ببینم.
رو به جمعیت کرد لبخند زد. ساطورش که خونین بود رو برد بالا، و با لحن مهربانانه‌ای گفت: عزیزان، نتیجه‌اش رو که دیدید. پس حالا لطف کنید و بخندید؟ همه خندیدند، من هم خندیدم! از ته دل

پی‌نوشت:
+ از ته دل خندیدن کار خطرناکی است. پیشنهاد می‌کنم اگر خواستید دست به این کار بزنید، زیاد از ته نخندید
+ عکس مربوط به کتاب «عقاید یک دلقک» اثر «هاینریش بل» است