شما در صفحه «شعر» هستيد

وقت‌هایی کنار شمع

سعید فتحعلی فرد

آژیر قرمز... آژیر سفید...
راستی رادیو آنوقت‌ها رنگی بود
وتلویزیون سیاه وسفید!
نه تام نه جری... نه کارتون‌های رنگارنگ  
میان ساعت ۴ یا ۵ بعد از گل و آهنگ
و پسری که قدم می‌زد:
وگ وگ وگ وگ وگ، وگ وگ وگ وگ وگ
و عصر جمعه تب دار تابستان، کار و اندیشه
چه روزهایی بود
آدم معنی آدم می‌داد و شیشه معنی شیشه
میان هفته وقطع برق و ندیدن اوشین
صدای گرم پدر که بیا بیا کنار شمع بشین
چه زود دقیقه نود شد. به جام جهانی رفتیم؟
همیشه وقت شروع بازی بغض می‌کرد
اگر برای دیدن اقوام به میهمانی می‌رفتیم
غم قریبی کودکی ازدل نمی‌رود بدر
نه کار ماند، نه اندیشه و نه صدای پدر

بانوی ابریشم پارسی

مهرداد شیدا

الف را ابریشم بافتم برای تو
و قامت بلند تو
هماره جاودانه‌ای در پیله تاریخ
ای بانوی پارسی
باید گفت باید نوشت باید خواند
چشمان توست که زیبایی می‌آفریند
زیباتر از هر چه زیبا - زیباترین - زیباست
هیچ نباشد
هزاران سال از درخشش آن گوهران تابناک می‌گذرد
تاب توست
تاب ناب تو که تجربه کرده است
استقامت دیرینه عشق را
اندک اگر باشد
پنجاه قرن حتی بیشتر تر
از عمر پیراهن پر نقش تو می‌گذرد
دستان مهربان توست که می‌سازد
محکم‌ترین آشیانه آزادی را
یک چشمه اگر بگویم
در حریق موج سنگین بیکران
هزاره‌هاست که خم نیاورده است
و همچنان پا برجاست
گیسوان پریشان توست
که وزیدن باد را دلربا کرده است
هیچ اگر نگویم
کتاب‌ها غزل نتواند تعریف کند ناز این قصه را
لبخند نجیب توست که زندگی می‌بخشد
حریم خانه مرد دلیرت را
فریاد سینه توست چو حماسه آفرید از خشم
گشودند ز پای خویش مردان
بند زنجیر
الف را ابریشم بافتم
به شرافت محکم‌ترین اتحاد
و اعتبار دیرین نجیبانه تو
و لطافت زلال‌ترین آینه
نمی‌گسلد زهم آبروی ریشه دار تو
همچو امتداد بی‌نهایت تار ابریشم
هیچ اگر نگویم
خورشید اگر غروب کند تاریک نمی‌گردد
مهتاب اگر بمیرد در همیشه
قحط روشنی نمی‌شود
می‌شود که روی ماه و آفتابت را
جایگزین ماه و خورشید کرد
زبان گویای توست پارسی دری
مادر واژه‌های شعر و ادب
قصیده - غزل - مثنوی - رباعی - دوبیتی
همین شد تا پایان الفبا گفتنم
گواهی می‌دهند متن بی‌پایان تاریخ
نوشته‌های ابریشمی مرا
کم نیست زمانش
دور اگر نرویم
پنج هزار سال است
سرود تو به ظرافت ابریشم می‌ماند
به استقامت ابریشم مانا شدی
به بی‌نهایت ابریشم جاودانه گشتی
هماره جاودانه‌ای در پیله تاریخ
ای بانوی پارسی...
 
اکتبر دوهزار و هفت / تورنتو

در هجران پدر

mehdiyaghobi.jpgمحمدمهدی یعقوبی

پدر نوری اگر این کلبه ام داشت
بدان با رفتنت اینجا نباشد
مرا غفلت عجب در خواب خوش برد
که بعد خواب خوش بابا نباشد
مرا حسرت ، مرا شیون ، مرا غم
چرا اینجا کسی با ما نباشد
چنین است رسم این چرخ و تو گردون
زمانه را کسی دعوا نباشد
عجل بود و کمی خامی جوانی
که گرمایت در این سرما نباشد
مه دی بود  و تاریکی وغربت
که غمخواری بجز شب ها نباشد

تقدیم به خاک پاک پدر
۲۱ خرداد ۸۲

زخمه

سعید فتحعلی فرد

زخمه مزنی  ناله می‌کنم  
آه میکشی گریه می‌کنم
پرده پرده‌ام زیر دست تو
داد میزنی  نعره می‌کشم
در نوای تو مویه می‌زنم
مثل دل برای یار
مثل دل در انتظار، شور میزنی شورمی‌زنم
گاه گاهی یه یاد روی تو چهارگاه می‌شوم
مست می‌کنی شبی یار یار می‌زنم
صبح از جفای همان دیشبی  باز هم حوار می‌زنم
شره می‌زنی بر درآمدم، که آی من مخالفم مخالفم.
مثل آوازهای  کوچه گرد شب  سه گاه، فالش، اما مخالفم
 شهر آشوب می‌شود
حور ماهور می‌شود
تا درآمد حزین برم زدی
گریه می‌کنی آه می‌کشم
زخمه می‌زنی ناله می‌کنم
من سه تار خسته شکسته‌ام
خواب دیدم تمام این قصه را
بی صدا بدون سیم،
من سکوت مبهم
نوازنده‌ای خسته‌ام

مسافران بهار

mehdiyaghobi.jpgمهدی یعقوبی

خندۀ شکوفه ها توی بهار
سلام ستاره ها بروی ماه
رقص ماهی توی تنگ کوچیکش
سبزی سبزه توی هفت سین سفره
همگی نوید خوش حالی میدن
سیر و سرکه
دل من شور میزنه
نکنه بهار بیاد
مسافرو جا بزاره
توی آینه یه نظر
هست نگاه دل من
روی خطای قشنگ قرآن
سورۀ یاسینه
رسم بابا این بود
که نظر کنیم بروی قرآن مجید
تا بخیر بشه حاجتامون
.......
خدا جون !
مسافرا کی میرسن ؟
گلهای پرپر باغ کی می رسن ؟
که اگر اونا نَیان
بهارامون زمستونه
دل ماهی ، دل من
تو زندونه
ماهی جون !؟
داری با کی حرف کی زنی ؟
از چیه !؟ این همه بال بال می زنی !؟
ماهی گفت می خوام برات گریه کنم
تنگ آبم و با اشک سراب کنم !
 هرکسی که رفته ، دیگه نمیاد .
حتی تو بهارا هم گریه کنی ...
اون نمیاد
ولی آرزو دارن مسافرا
بهارا رو شادی کنی
مثل گنجیشکا بری
درون باغ بازی کنی
نه بهار ، بلکه زمستونا رو هم بهار کنی
تا بشه نوبت ما
سعی بکنیم
 تلا ش کنیم
تا که عاقبت همه ، سفر کنیم

قایق خیال

mehdiyaghobi.jpgمحمد مهدی یعقوبی
دوباره پاروی قایقم،
به صفحه دفتر می خورد و
باز می ایستد؛
همۀ رویاهایم .

----------------

دل ما هــــــــر کـه می بینـد  چـرا مستانه می خواهد
اگـــــر مستـــانـــه می بیند چرا افســـانه می خواهد
کســی ما را  نمـی خواهـــد عـــلاج دل نمــی دانـــد
ولی دانـــم چــه می خواهـد دلم کاشـانه می خواهد
من آن تـــک بـلـبـل باغــم که با پائیـــــز نمــی سازم
نمی دانم چه مــی ماند گلستــان لالـــه  می خواهد
چه کس شمــع دل آزار  است که دل پروانه اش باشـد
دلم آن شمـــع ســـوزان است ولی پـروانه می خواهد
نمی گویم چــــــــــــه ها کـــردی دلــم را مبتلا کردی
اگر این رسم عشق بازیست دلـم غمخانه  می خواهد
دل کــس را نســـــوزانــــم همــه سوزنـــد دل مــــارا
 تو ای ساقــی لبی تـر کـن که جان پیمانه می خواهـد
مـه دی هر کــــه می بینـــد ؛ مـــه دی او نمـــی بیند
اگــــــــر بینــد رخ او را بـــدان جـانــانـــه مــــی خواهد

شهر شلوغ

mehdiyaghobi.jpg
محمدمهدی یعقوبی
چراغ راه ما قرمز
جاده ها ناهموار
امید ما هست به آن پنجره ها
من که به ، پنجره ها می نگرم
شیشه ها نا خواناست
چون که هست سیاه
خوش به حال همه آن پنجره های قدیم
شیشه هاشان شفاف
کادر آن هم چوبین
پشت آن پنجره ها عشق همشیه جاریست
عشق حوض و ماهی
عشق آن ماهی و آب
چون که آن حوض هنوز
در وسط خانه ی ماست
نیست ولی آن ماهی
ذر وسط حوض حیاط
دل من سخت گرفت حرف آن ماهی شد
ماهی سرخ و قشنگ که همه عشقم بود
سوز من، سازم بود
شعر من یافت خراش
چون که با قافیه شد
باز گردیم دوباره به قدیم
که داشت آسمانی آبی
طاق آن بود بلند مردمانش زیر آن
خنده داشتند به لب
بارهاشان بر دوش
چو گلیمی زیر پا
خنده داشتند به لب
چون که آنجا جای
این سکوت شلوغ
مرهمت داشت رواج
این همه دانم و حیف
که باور نکنند
خاطرات دیروز
بچه های امروز
خاطرات امروز
بچه های فردا
جایشان خالی باد
به امید دیروز!

دوم مرداد ۸۳ - تهران خانه پدری