شما در بخش داستان هستید

پرشان
تمام شب برف باریده بود. هوای سرد برفهای پیاده روی باریک رو تبدیل به یخ کرده بود. با اینکه بعد از ظهر بود اما هوای سرد صبح هنوز هم پوست صورتم رو میخراشید. دستهایم یخ کرده بود ولی کتابها و کیف بزرگی که یاد گرفته بودم خوب باید مواظبش باشم نمیگذاشتند دستهام رو توی جیب ژاکتم فرو کنم. اون موقع روز و با اون سرما، خیابان خلوت بود و میتونستم با خیال راحت درمسیر چرخهای ماشینها از روی برفهای آبدار راه برم. سرم پایین بود تا پاهام رو بهترین جایی که میشد بگذارم. خیسی کفش و جوراب بهتر از لیز خوردن روی یخ بود.
تازه به این محل اومده بودیم و نشانهها رو بلد نبودم. پس سرم رو بلند کردم تا ببینم چهقدر مونده به خونه که دیدم یکی از روبرو داره میاد. در همین فاصله صدای ماشینی از پشت سر بهم نزدیک میشد. هول شدم و در یک لحظه روی زمین ولو شدم. کیفم از دستم پرت شد. کتابها و جزوههای تشنهی کاغذ کاهی روی برفهای آبدار رنگ تازهای گرفتند. احساس سوزش بدی کف دستهام احساس میکردم و درد استخوان لگنم هم حال تهوع بهم داده بود.
ماشین از کنارم رد شد و حتی سعی نکرد برفهای آبدار کمتری به صورتم بپاشه. بی اختیار دنبال کسی که میاومد گشتم. دیدم قدمهاش رو تند کرده تا زودتر به من برسه. اما من از دیدن لپهای سرخش و دندونهایی که لبش رو گاز گرفته بود تا نخنده، فهمیدم که باید زودتر بلند شم. وقتی از کنارش میگذشتم صدای نفسهاشو شنیدم و وقتی دورتر شدم صدای قهقههاشو.حیف که اون نمیتونه صدای خندههای من رو بشنوه وقتی که به یادم میاد!
کاش میشنید و با هم میخندیدیم!
محسن یعقوبی
نیم ساعتی بود که تنبیه انضباطی بچههای آسایشگاه۲ تمام شده بود. وضعیت کمکم عادی و کارها طبق روال معمول انجام میشد. برخی پوتینهایشان را بیرون آورده و واکس میزدند، برخی مشغول صحبت بودند و از سختی تنبیهها و ناعادلانه بودن آنها صحبت میکردند و غر میزدند، عدهای هم میخندیدند و از آنچه که به عنوان تنبیه برایشان اعمال شده بود با خنده یاد میکردند و انگار نه انگار که تنبیه شده بودند.
این چندمین بار پیدرپی طی چند روز گذشته بود که بچهها به دلیل بیانضباطی عدهای اندک، تنبیههای سختی میشدند. صدای بلند علیرضا که به قول خودش اعصابش از این همه بیعدالتی خرد شده بود بچهها را متوجه او کرد. او گفت: ‹‹به خداوندی خدا اگه یه بار دیگه یه عده با کاراشون بچههای دیگر رو به زحمت بندازن من خودم اسم همشونو به سر گروهبان میدم. آخه این که نمیشه اگه میخواین بیانضباطی کنین مرد باشین و بگین که شما بودین، که بچه ها این همه به خاطر چند تا بیانضباط و بیمسئولیت تنبیه نشن.››
صحبتهای علیرضا بچههای آسایشگاه را به همهمه انداخت. هر کسی چیزی میگفت. یک عده که انگار فقط منتظر بودند تا حرفی پیش بیاید و آنها هم دنبالش را بگیرند. داریوش گفت: «راست میگه دیگه، اصلا چه معنی داره که تنبیه برای همه باشه و تشویق برای یه نفر.» حسن گفت: «ای بابا شما دیگه کی هستین. آدم این قدر بیجنبه ندیده بودم حالا مگه چی شده، هم ورزش کردین و بدنتون گرم شده و هم تفریحی کردین...» هنوز حرفهای حسن تمام نشده بود که علیرضا گفت: «تو دیگه ساکت شو که هرچی میکشیم از دست توست.»
با گفتن این حرف، حسن از جا بلند شد و به طرف علیرضا رفت و یقهاش را گرفت و گفت: «آدم ترسو و بزدل رو اصلا نباید به سربازی بیارن، کسی که از تنبیه بترسه همون بهتر که سربازی نیاد.» بچهها جمع شدند و آن دو را از هم جدا کردند.
این رفتار بچهها باعث شد تا میثم که جوانی منطقی و کمحرف بود به حرف بیاید. او گفت: «بچهها! اینقدر خودتونو با این حرفهایی که به هیچ جایی هم نمیرسه خسته نکنین. من فکر میکنم مشکلات این کار ما از یک عدم تفاهم اجتماعی سرچشمه میگیره.» بعضیها مثل حمید که حوصله این بحثها را نداشتند گفتند: «برو بابا حوصلهداری، وسط دعوا نرخ تعیین میکنه، تفاهم اجتماعی...». میثم گفت: «خواهش میکنم اجازه بدین. چند دقیقه بیشتر طول نمیکشه، فقط میخواستم بگم این که جوان شاداب باشه و شور و حال جوانی داشته نه تنها بد نیست بلکه خیلی هم خوبه، اما این نباید از حد معمول خارج بشه و باعث بشه که یک عده بیگناه به این صورت، پی درپی تنبیه شن. حقالناس مسئله مهمی است و اگر خدا از هر گناهی بگذره از حق مردم نمیگذره.
حسن که ظاهراً تا آن موقع به این بعد قضیه فکر نکرده بود گفت: «آخه آقا میثم این که حقالناس نیست، تنبیه سربازی یه چیزیه که بایس باشه اصلا رد خور نداره، دیر و زود داره ولی سوخت وسوز نداره اصلا این تنبیهها ما را ورزیده می کنه. میثم گفت: «شما هم درست میگی، این چیز ها نمک سربازیه ولی این که یه عدهای این کار را از حد معمول خارج کنن جایز نیست. من حتی معتقدم که این تنبیهها باعث نزدیک شدن دلها به هم میشه ولی افراط و زیادهروی شما در شیطنت که بچهها را به زحمت انداخته این تصور رو در ذهنها به وجود میآره. شما از صبر بقیه بچهها سوء استفاده میکنین. تنبیه انضباطی میتونه مفید هم باشه. شما همه باید اسم «علی باغبان باشی» را شنیده باشید. آقای باغبان باشی یکی از پیشکسوتان پر افتخار دو و میدانی ایران است که در حال حاضر در مرز ۹۰ سالگی قرار دارد ولی همچنان ورزش میکند و سلامت و نشاط کامل خود را حفظ کرده است. علت اصلی که او به سمت ورزش، و دو سوق پیدا کرد همین تنبیه انضباطی در هنگام خدمت سربازی بود. تنبیه آنها از این قرار بود که، تمامی افراد گروهان به علت بیانضباطی که مرتکب شده بودند چند بار پادگان رادور بزنند، در حالی که هنوز دور اول تمام نشده بود همه سربازها از فرط خستگی راه میرفتند، علی باغبان باشی بدون وقفه به دوی خود ادامه میداد، که موجب حیرت وتعجب همه شد. پس از این ماجرا او در خدمت سربازی به تیم ارتشهای ایران پیوست و پس از افتخاراتی که بهدست آورد به تیم ملی دعوت شد و با عناوینی که در سطح ایران و آسیا بهدست آورد نشان داد که میتواند یکی از افتخار آفرینان ایران باشد و از همه مهمتر اینکه مشعل بازیهای آسیایی که در تهران برگزارشد را او روشن کند.
در حالی که همه با تعجب یکدیگر را نگاه میکردند و از تنبیه انظباطی تا قهرمانی آسیا را در ذهن خود مرور میکردند، با کلمه «به جای خود» که از بیرون آسایشگاه شنیده شد بلند شدند و یغلوی به دست برای گرفتن غذای همیشگی (رویداد هفته) به صف شدند. مطمئنم که بیشتر بچههای آسایشگاه در فکر این بودندکه، در تنبیه انضباطی بعد خودشان را نشان داده شاید بتوانند به این وسیله به تیم ملی دعوت بشوند و از این خدمت سربازی به نحوی خلاص شوند.
نیم ساعتی بود که تنبیه انضباطی بچههای آسایشگاه۲ تمام شده بود. وضعیت کمکم عادی و کارها طبق روال معمول انجام میشد. برخی پوتینهایشان را بیرون آورده و واکس میزدند، برخی مشغول صحبت بودند و از سختی تنبیهها و ناعادلانه بودن آنها صحبت میکردند و غر میزدند، عدهای هم میخندیدند و از آنچه که به عنوان تنبیه برایشان اعمال شده بود با خنده یاد میکردند و انگار نه انگار که تنبیه شده بودند.
این چندمین بار پیدرپی طی چند روز گذشته بود که بچهها به دلیل بیانضباطی عدهای اندک، تنبیههای سختی میشدند. صدای بلند علیرضا که به قول خودش اعصابش از این همه بیعدالتی خرد شده بود بچهها را متوجه او کرد. او گفت: ‹‹به خداوندی خدا اگه یه بار دیگه یه عده با کاراشون بچههای دیگر رو به زحمت بندازن من خودم اسم همشونو به سر گروهبان میدم. آخه این که نمیشه اگه میخواین بیانضباطی کنین مرد باشین و بگین که شما بودین، که بچه ها این همه به خاطر چند تا بیانضباط و بیمسئولیت تنبیه نشن.››
صحبتهای علیرضا بچههای آسایشگاه را به همهمه انداخت. هر کسی چیزی میگفت. یک عده که انگار فقط منتظر بودند تا حرفی پیش بیاید و آنها هم دنبالش را بگیرند. داریوش گفت: «راست میگه دیگه، اصلا چه معنی داره که تنبیه برای همه باشه و تشویق برای یه نفر.» حسن گفت: «ای بابا شما دیگه کی هستین. آدم این قدر بیجنبه ندیده بودم حالا مگه چی شده، هم ورزش کردین و بدنتون گرم شده و هم تفریحی کردین...» هنوز حرفهای حسن تمام نشده بود که علیرضا گفت: «تو دیگه ساکت شو که هرچی میکشیم از دست توست.»
با گفتن این حرف، حسن از جا بلند شد و به طرف علیرضا رفت و یقهاش را گرفت و گفت: «آدم ترسو و بزدل رو اصلا نباید به سربازی بیارن، کسی که از تنبیه بترسه همون بهتر که سربازی نیاد.» بچهها جمع شدند و آن دو را از هم جدا کردند.
این رفتار بچهها باعث شد تا میثم که جوانی منطقی و کمحرف بود به حرف بیاید. او گفت: «بچهها! اینقدر خودتونو با این حرفهایی که به هیچ جایی هم نمیرسه خسته نکنین. من فکر میکنم مشکلات این کار ما از یک عدم تفاهم اجتماعی سرچشمه میگیره.» بعضیها مثل حمید که حوصله این بحثها را نداشتند گفتند: «برو بابا حوصلهداری، وسط دعوا نرخ تعیین میکنه، تفاهم اجتماعی...». میثم گفت: «خواهش میکنم اجازه بدین. چند دقیقه بیشتر طول نمیکشه، فقط میخواستم بگم این که جوان شاداب باشه و شور و حال جوانی داشته نه تنها بد نیست بلکه خیلی هم خوبه، اما این نباید از حد معمول خارج بشه و باعث بشه که یک عده بیگناه به این صورت، پی درپی تنبیه شن. حقالناس مسئله مهمی است و اگر خدا از هر گناهی بگذره از حق مردم نمیگذره.
حسن که ظاهراً تا آن موقع به این بعد قضیه فکر نکرده بود گفت: «آخه آقا میثم این که حقالناس نیست، تنبیه سربازی یه چیزیه که بایس باشه اصلا رد خور نداره، دیر و زود داره ولی سوخت وسوز نداره اصلا این تنبیهها ما را ورزیده می کنه. میثم گفت: «شما هم درست میگی، این چیز ها نمک سربازیه ولی این که یه عدهای این کار را از حد معمول خارج کنن جایز نیست. من حتی معتقدم که این تنبیهها باعث نزدیک شدن دلها به هم میشه ولی افراط و زیادهروی شما در شیطنت که بچهها را به زحمت انداخته این تصور رو در ذهنها به وجود میآره. شما از صبر بقیه بچهها سوء استفاده میکنین. تنبیه انضباطی میتونه مفید هم باشه. شما همه باید اسم «علی باغبان باشی» را شنیده باشید. آقای باغبان باشی یکی از پیشکسوتان پر افتخار دو و میدانی ایران است که در حال حاضر در مرز ۹۰ سالگی قرار دارد ولی همچنان ورزش میکند و سلامت و نشاط کامل خود را حفظ کرده است. علت اصلی که او به سمت ورزش، و دو سوق پیدا کرد همین تنبیه انضباطی در هنگام خدمت سربازی بود. تنبیه آنها از این قرار بود که، تمامی افراد گروهان به علت بیانضباطی که مرتکب شده بودند چند بار پادگان رادور بزنند، در حالی که هنوز دور اول تمام نشده بود همه سربازها از فرط خستگی راه میرفتند، علی باغبان باشی بدون وقفه به دوی خود ادامه میداد، که موجب حیرت وتعجب همه شد. پس از این ماجرا او در خدمت سربازی به تیم ارتشهای ایران پیوست و پس از افتخاراتی که بهدست آورد به تیم ملی دعوت شد و با عناوینی که در سطح ایران و آسیا بهدست آورد نشان داد که میتواند یکی از افتخار آفرینان ایران باشد و از همه مهمتر اینکه مشعل بازیهای آسیایی که در تهران برگزارشد را او روشن کند.
در حالی که همه با تعجب یکدیگر را نگاه میکردند و از تنبیه انظباطی تا قهرمانی آسیا را در ذهن خود مرور میکردند، با کلمه «به جای خود» که از بیرون آسایشگاه شنیده شد بلند شدند و یغلوی به دست برای گرفتن غذای همیشگی (رویداد هفته) به صف شدند. مطمئنم که بیشتر بچههای آسایشگاه در فکر این بودندکه، در تنبیه انضباطی بعد خودشان را نشان داده شاید بتوانند به این وسیله به تیم ملی دعوت بشوند و از این خدمت سربازی به نحوی خلاص شوند.