<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>تلخ و شیرین‌های مهدی آريان</title>
        <link>http://www.welgard.ir/weblog/</link>
        <description></description>
        <language>en</language>
        <copyright>Copyright 2012</copyright>
        <lastBuildDate>Sunday, 08 January 2012 23:14:00 +0330</lastBuildDate>
        <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
        <docs>http://www.rssboard.org/rss-specification</docs>
        
        <item>
            <title>نوشته‌ای بر حسب یک اتفاق</title>
            <description><![CDATA[گاهی می‌افتد و گاهی کاش بی‌افتد: اتفاق.<br />هر وقت که می‌افتد، همه چیز را تغییر می‌دهد. تمام برنامه‌ها و شایدها و اگرها به پایان می‌رسند. و دوباره می‌افتد و دوباره همه‌چیز را تغییر می‌دهد: اتفاق.<br />پس ما این وسط چه ‌کاره‌ایم؟<br />ما متاثران قانون اتفاق در بازی زندگی هستیم و اتفاق‌ها، غول یا بونز بازی‌مان هستند.<br />من اما به طرز احمقانه‌ای معتقدم ما خودمان می‌توانیم باعث - حد اقل - خیلی از این اتفاق‌ها باشیم؛ چه اتفاق‌هایی که در درون‌مان می‌افتد، و چه اتفاق‌های دیگر. یعنی ما متاثر از اتفاق‌هایی هستیم که خودمان باعث‌شان هستیم.<br />مثلا می‌توانیم معتقد باشیم باعث هیچ‌کدام از این اتفاق‌ها نیستیم و بشویم بازیچه اتفاق‌‌ها، یا معتقد باشیم اتفاق‌ها متاثر از ما هستند و بشوند بازیچه ما. و یا مثلا... تا بخواهید مثال.<br />در هر صورت این «اعتقاد» خود، اتفاقی که است با تصمیم ما می‌افتد.<br /><br />پی‌نوشت‌ها:<br />۱- مشکل هوای بس ناجوانمردانه سرد رو با کاپشن و پشم می‌شه چاره کرد. اما سرهای در گریبان رو... تف!<br />۲- به نا امیدی از این در مرو بزن فالی - بود که قرعه دولت به نام ما افتد | حافظ ]]></description>
            <link>http://www.welgard.ir/weblog/2012/01/post-44.html</link>
            <guid>http://www.welgard.ir/weblog/2012/01/post-44.html</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">چرند</category>
            
            
            <pubDate>Sunday, 08 January 2012 23:14:00 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>یادداشت‌های یک اینتر</title>
            <description><![CDATA[دیدم این یارو مهدی آریان وبلاگ‌ش رو به روز نمی‌کنه و بی‌خودی سال به‌سال، هاست و دومین‌ش رو داره تمدید می‌کنه، این شد که گفتم حداقل من تو وبلاگ‌ش بنویسم تا این فضا بی‌استفاده نمونه. <br />من یک Enter هستم. همان کلید چاق و پهن روی صفحه کلیدتان. می‌خواهم از این فرصت به دست آمده، به نمایندگی از تمام Enterها، چند نکته خدمتتان عرض کنم.<br />۱- دوستان کاربر! باور کنید اگر آرام‌تر هم توی سر ما بزنید، ما کار می‌کنیم. <br />می‌خواهد فولدری را پاک کند، Delete را می‌زند، پیغامی می‌بیند مبنی بر اینکه آیا مطمئن است برای حذف فولدر؟ بعد «شلپ» می‌زند روی سر من که یعنی مطمئن است. آخه چرا این همه محکم می‌زنید تو سر ما؟! اه...<br />۲- همانطور که در روز قیامت اعضا بدنتان گواهی می‌دهند که شما چه کارهایی انجام داده‌اید و از اعضای بدنتان چه‌طور استفاده کردید، ما Enterها هم گواهی خواهیم داد که بعد از نوشت چه urlهایی روی سر ما کوبیدید و وارد چه سایت‌هایی شده<!--[if gte mso 9]><xml>
 <w:WordDocument>
  <w:View>Normal</w:View>
  <w:Zoom>۰</w:Zoom>
  <w:PunctuationKerning/>
  <w:ValidateAgainstSchemas/>
  <w:SaveIfXMLInvalid>false</w:SaveIfXMLInvalid>
  <w:IgnoreMixedContent>false</w:IgnoreMixedContent>
  <w:AlwaysShowPlaceholderText>false</w:AlwaysShowPlaceholderText>
  <w:Compatibility>
   <w:BreakWrappedTables/>
   <w:SnapToGridInCell/>
   <w:WrapTextWithPunct/>
   <w:UseAsianBreakRules/>
   <w:DontGrowAutofit/>
  </w:Compatibility>
  <w:BrowserLevel>MicrosoftInternetExplorer۴</w:BrowserLevel>
 </w:WordDocument>
</xml><![endif]--><!--[if gte mso 9]><xml>
 <w:LatentStyles DefLockedState="false" LatentStyleCount="156">
 </w:LatentStyles>
</xml><![endif]--><!--[if gte mso 10]>
<style>
 /* Style Definitions */
 table.MsoNormalTable
	{mso-style-name:"Table Normal";
	mso-tstyle-rowband-size:۰;
	mso-tstyle-colband-size:۰;
	mso-style-noshow:yes;
	mso-style-parent:"";
	mso-padding-alt:۰cm ۵.۴pt ۰cm ۵.۴pt;
	mso-para-margin:۰cm;
	mso-para-margin-bottom:.۰۰۰۱pt;
	mso-pagination:widow-orphan;
	font-size:۱۰.۰pt;
	font-family:"Times New Roman";
	mso-ansi-language:#۰۴۰۰;
	mso-fareast-language:#۰۴۰۰;
	mso-bidi-language:#۰۴۰۰;}
</style>
<![endif]--><span dir="RTL" style="font-size:۱۲.۰pt;
font-family:&quot;Times New Roman&quot;;mso-fareast-font-family:&quot;Times New Roman&quot;;
mso-ansi-language:EN-US;mso-fareast-language:EN-US;mso-bidi-language:AR-SA" lang="AR-SA">‌</span>‏اید. از حالا بگیم بعدا نگی نیگفتی...<br />۳- برادرم، همان Enter باریک که در انتهای سمت راست صفحه کلیدتان هست، بغضی دارد از دست شما که فراموشش کرده‌اید. یعنی از اول هم به یادش نبودید که حالا فراموشش کرده باشید. تقاضا دارم گاهی از او استفاده کنید تا هم من استراحتی کرده باشم، هم او دلش خوش باشد.<br />۴- ما مهم هستیم. <br />آن قدیم‌ها پهناورترین کلید بودیم. صفحه کلیدهای این دوره و زمانه باعث شده‌اند کسی به ارزش ما فکر نکند. کسی چه می‌داند؟! شاید چون کسی به ارزش ما فکر نکرد صفحه کلیدهای جدید را با Enterهای کوچک ساخته‌اند! مهم هستیم چون همان نقطه تصمیم‌گیری ورود شماییم. همین حالا به این فکر کنید که چه خوب می‌شود اگر قبل از استفاده از ما، لحظه‌ای تامل کنید دوستان... لحظه‌ای تامل کنید. ]]></description>
            <link>http://www.welgard.ir/weblog/2011/10/-enter.html</link>
            <guid>http://www.welgard.ir/weblog/2011/10/-enter.html</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">طنز</category>
            
            
            <pubDate>Friday, 21 October 2011 01:29:51 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>سختی داریم تا سختی</title>
            <description><![CDATA[<div>نه اینکه تلخ باشد، سخت است. سخت است تحمل لحظات بی‌‏تو بودن. نه اینکه تلخ باشد؛ که شیرین هم هست! اصلا تحمل این‏‌همه شیرینی نبودنت سخت است. حتی سخت‏‌تر از تحمل حضورت.</div><div><br /></div><div>پی‌‏نوشت: هرکس تنها یک‏بار زندگی می‏‌کند و هر روز صبح می‏‌تواند شروع یک زندگی تازه باشد.</div> ]]></description>
            <link>http://www.welgard.ir/weblog/2011/09/post-46.html</link>
            <guid>http://www.welgard.ir/weblog/2011/09/post-46.html</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">طنز</category>
            
            
            <pubDate>Friday, 02 September 2011 21:26:37 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>سی سال گذشت</title>
            <description><![CDATA[سی سال گذشت و حالا خوب می‌دانم راهی برای برگشت نیست. مهم نیست که تلخ است یا سخت. مهم نیست که با چشم به هم زدنی گذشته ‌است. مهم این است که حقیقت، همین تکرار ناپذیر بودن عمر است.<br />سی سال گذشت و حالا که به عقب نگاه می‌کنم، پر از فراز نشیب می‌بینم. فرصت‌های از دست رفته، اشتباهاتی ریز و درشت که بعضی‌شان خاطره شده‌اند و بعضی‌شان تجربه. و البته گاهی موفقیت‌ها و پیروزی‌های ریز و درشت. «آیا از میان آن همه اتفاق، من از سر اتفاق زنده‌ام هنوز؟»*<br />سی سال گذشت و حالا با ارزش‌ترین دارایی‌ام، آدم‌هایی هستند که صداقت‌شان برایم ثابت شده. کسانی که با خنده‌هایم شاد هستند و با غم‌هایم شریک.<br />سی سال گذشت و حالا - که نمی‌دانم چه‌قدر دیر است - قدر فرصت‌ها را خوب درک کرده‌ام. خلاصه هرچه که هست، همین است و هرچه که مانده، امید آینده است.<br /><br />پی‌نوشت:<br />بی‌پرده بگویمت، چیزی نمانده‌است، من چهل ساله خواهم شد، فردا را به فال نیک خواهم گرفت.<br />* شعر بالا و جمله ستاره دار داخل متن از سید علی صالحی است.<br /> ]]></description>
            <link>http://www.welgard.ir/weblog/2011/07/post-43.html</link>
            <guid>http://www.welgard.ir/weblog/2011/07/post-43.html</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روزانه</category>
            
            
            <pubDate>Friday, 01 July 2011 01:55:11 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>ته دنیا</title>
            <description><![CDATA[...<br /><br />پی‌نوشت‌ها:<br />۱- وقتی گالیلئو گالیله فهمید زمین گرده، مسلم شد که هر قدر بری به ته‌ش نمی‌رسی. چون اصلا ته نداره. <br />۲- کسی که نمی فهمه، نفهمه. اما بدتر از اون، کسیه که می‌خواد یه نفهم رو حالی کنه. پس باید گذاشت و گذشت..<br />۳- بگذارم و بگذرم / غمگنانه و شاد / ماتحت گشاد و دل آزرده | محسن نامجو - بوسه‌های تهی | ]]></description>
            <link>http://www.welgard.ir/weblog/2011/06/post-42.html</link>
            <guid>http://www.welgard.ir/weblog/2011/06/post-42.html</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">چرند</category>
            
            
            <pubDate>Thursday, 16 June 2011 01:39:03 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>عکاسی پشت چراغ قرمز</title>
            <description><![CDATA[<div align="center">۱<br /></div>دوربین به دست که توی خیابان بروی،‌ جور 
دیگری نگاهت می‌کنند. دوربین را به طرفشان بگیری، طوری احساس خطر می‌کنند 
که گویی اسلحه را سمت‌شان نشانه گرفتی.<br />ترافیک، موضوعی است که در طول این ترم باید ازش عکس بگیرم. این‌بار رفتم سراغ چراغ قرمز.<br /><img alt="ax.jpg" src="http://www.welgard.ir/weblog/ax.jpg" class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 10px auto 0;" height="275" width="460" /><br /><div align="center">۲<br /></div>چراغ
 که قرمز می‌شد، پسرک فال فروش از یک طرف، دختر گل فروش از طرف دیگر و من 
با دورین از طرفی دیگر لای ماشین‌ها به دنبال روزی می گشتیم. <br />آن‌ها شریک و همکار بودند. من را مزاحم خودشان می‌دیدند. <br />+ هو... چرا از ما عکس می‌ندازی؟<br />- از شما عکس نمی‌ندازم که. از ماشینا عکس می‌ندازم.<br />+ کو؟ ببینم عکساتو...<br />- بیا...<br />+ این‌که منم! <br />- اِ... تو هم که افتادی!<br />+ پاکش کن.<br />- بیا (الکی منویی میاورم و کنسل می کنم و می‌زنم عکس بعدی) پاک کردم.<br />+ دیگه از ما عکس نندازی‌ها...<br />- خب چی کار کنم تو میایی وسط عکس من؟<br />+ برو اون یکی خیابون.<br />- شما برید اون یکی خیابون.<br />+ این خیابون مال ماست(!)‌ تو باید بری.<br /><br /><div align="center">۳ <br /></div>از روابط عمومی که موقع عکاسی مستند اجتماعی نیاز هست استفاده می‌کنم و چند عکس دیگر می‌اندازم و می‌روم چهار راه بعدی. <br />چند عکس که انداختم صدایی از پشت‌سر شنیدم. <br />+ اوهـــــوی. می‌زنم دوربینت رو می‌شکونم‌ها...<br />مردی
 با جثه‌ای بزرگ و صورتی پر از ریش است که گل می‌فروشد. حتما وقتی عکسش را 
توی دوربین ببیند، حقه‌ی «منوبازی» عملی نخواهد شد. نه من حوصله به‌کار 
بردن حقه روابط عمومی را دارم، و نه او حوصله سوژه شدن زندگی‌ش را دارد. هر
 دو به اندازه کافی خسته‌ایم و من به اندازه کافی فریم مناسب دارم. پس سرم 
را می‌اندازم پایین و می‌روم... تف!<br /><br />پی‌نوشت‌ها: <br />۱- انگار 
هیچ‌کس از چیزی که هست راضی نیست و نمی‌خواهد ثبت شود. نه فقیر دوست دارد 
از او عکس گرفته شود. نه ثروتمند. از نگاهشان پیداست. چشم‌‌ها بر خلاف 
زبان‌ها دروغ نمی‌گویند. <br />۲- <a href="http://www.photoagency-ir.com/photographers/shahroodi/shahroodi_about_page.htm">استاد</a> می‌گوید در جهان سوم، معمولا کسی دوست ندارد ازش عکس گرفته شود.<br /> ]]></description>
            <link>http://www.welgard.ir/weblog/2011/06/post-41.html</link>
            <guid>http://www.welgard.ir/weblog/2011/06/post-41.html</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روزانه</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">چرند</category>
            
            
            <pubDate>Tuesday, 07 June 2011 00:43:18 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>از خاطرات یک کرم</title>
            <description><![CDATA[شنبه: امروز از داخل یک گیلاس به دنیا آمدم. فکر می‌کردم کل دنیا توی همین گیلاس است تا اینکه یک نفر گیلاس را باز کرد و من را دید. گفت: اه اه... چندش! بعد من را پرت کرد بیرون. نمی‌فهمم چرا این رفتار را با من کرد. حالا چرا توی رویم گفت؟ انگار ریخت و قیافه خودش را توی آینه ندیده! با آن دماغ سربالا که تویش معلوم بود... چندش!<br />یک‌شنبه: این آدم‌ها عجب موجودات [...] هستند! اون از دیروز، این هم از امروز. من را هی می‌ریزند. می‌خواهند هم دیگر را اذیت کنند، من را می‌ریزند!<br />دوشنبه: نه خیر... این بشر دست از سرم بر نمی‌دارد. یکیشان من را وصل کرده بود به یک قلاب و کرده بودم توی آب تا برایش ماهی بگیرم. انگار زور من به آن ماهی‌ها می‌رسد. اصلا می‌خواهی ماهی بگیری برو بگیر. به من چه کار داری؟ داشتم توی آب خفه می‌شدم.<br />سه‌شنبه: به خاطر خودخواهی همان ماهیگر دیروزی حسابی سرما خورده‌ام. نامرد یک حوله هم نداد خودم را خشک کنم. حالا سرما خـ...<br /><br />پی‌نوشت: این یادداشت را کنار یک کرم له شده پیدا کردم. فکر کردم شاید بد نباشد در این وبلاگ منتشر شود...<br /> ]]></description>
            <link>http://www.welgard.ir/weblog/2011/05/post-40.html</link>
            <guid>http://www.welgard.ir/weblog/2011/05/post-40.html</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">طنز</category>
            
            
            <pubDate>Saturday, 21 May 2011 01:46:08 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>کور خوانده</title>
            <description><![CDATA[همیشه برای دلم نوشته‌ام. یعنی همیشه دلم فرمان نوشتن می‌دهد. چه سیاهه‌هایی که برای روزنامه‌ها می‌نوشتم، چه چرندیاتی که در این وبلاگ؛ همه فرمان دلم بود. آنقدر امر کرد و نوشتم، تا این که عادت کردم. اصلا مریض شدم. مریض نوشتن. اما حالا بازی درآورده. مثل مواد فروشی که اول معتاد می‌کند، بعد بازی درمی‌آورد. شل کن سفت کن در آورده.<br />بی‌تفاوت شده‌ام. نه‌این که بی‌تفاوت شده باشم، دلم همراهی نمی‌کند. سوژه‌هایی که خوراکم بودند، خاک می‌خورند، کهنه می‌شوند، می‌پوسند و در آخر فراموش می‌شوند. <br />مریضم کرده، معتادم کرده، حالا می‌خواهد پشت فرمان بنشیند و من را دنبال خودش بکشد. شاید سال‌هاست که پشت فرمان نشسته‌است و من تازه متوجه شده‌ام. اما خیالی نیست... از حالا به بعد خودم تصمیم می‌گیرم. کور خوانده...<br /><br />پی‌نوشت: <br />۱- گویند سنگ لعل شود در مقام صبر - آری شود ولیک به خون جگر شود | حافظ<br />۲- از بازگشت این <u><a href="http://neshani.persianblog.ir/">دوست</a></u> به وبلاگ‌نویسی خرسندم.<br />
     ]]></description>
            <link>http://www.welgard.ir/weblog/2011/04/post-39.html</link>
            <guid>http://www.welgard.ir/weblog/2011/04/post-39.html</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">چرند</category>
            
            
            <pubDate>Thursday, 28 April 2011 02:22:11 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>گاهی به آسمان نگاه کن</title>
            <description><![CDATA[<div align="center">۱<br /></div>نه خانه تکانی‌، نه خرید عید، نه سفره هفت سین، و خلاصه نه هیچ‌یک از رسم‌های سال نو. تنها منم و این کامپیوتر و میز و به هم‌ریختگی‌اش. امسال را به همین راحتی و به تنهایی شروع کردم. به سادگی برگ زدن یک روز عادی در تقویم.<br /><br /><div align="center">۲<br /></div>دور و برت که خلوت باشد، فرصت می‌کنی تا گاهی سرت را بلند کنی و به آسمان نگاه کنی. امشب ماه تقریبا کامل است. اعتراف می‌کنم: من گاهی به آسمان نگاه می‌کنم.<br /><br /><div align="center">۳<br /></div>انگار<br />این سال‌ها که می‌گذرد،<br />چندان که لازم است،<br />دیوانه نیستم!<br />- قیصر امین پور -<br /><br />پی‌نوشت: سال نو مبارک.<br />]]></description>
            <link>http://www.welgard.ir/weblog/2011/03/post-38.html</link>
            <guid>http://www.welgard.ir/weblog/2011/03/post-38.html</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روزانه</category>
            
            
            <pubDate>Monday, 21 March 2011 02:56:31 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>دیوونه کیه؟ عاقل کیه؟</title>
            <description><![CDATA[- می‌گم احمقی، بگو آره. بهتره انتقاد پذیر باشی تا بتونی خودت رو درست کنی.<br />:: احمق اونی هست که حرفی رو بدون دلیل قبول کنه. دلیل بیار!<br />- یکیش حرف مردم. ببین چه‌قدر خنگ حسابت می‌کنن؟!<br />:: مردم که به من لقب خان دادن!<br />- اسمت رو بگو چیه...<br />:: کامران.<br />- حالا اسم کاملت رو با لقبی که مردم بهت دادن بگو.<br />:: با افتخار می‌گم: جناب مستطاب میرزا کامران خان اوباش‌باشی انتر آبادی.<br />- به چیش افتخار می‌کنی؟ به اوباش‌باشی یا انتر آبادی؟<br />:: اینا که گفتی اسم فامیلم هستن و حق نداری ایراد بگیری. به لقب‌هایی که بهم دادن افتخار می‌کنم. «جناب»، «مستطاب»، «خان»، «میرزا».<br />- خب اینا رو برای مسخره کردنت بهت می‌گن دیگه. مثل اینکه به یه آدم خنگ بگن مهندس.<br />:: یعنی طرف این همه می‌ره درس می‌خونه و کنکور می‌ده و واحد پاس می‌کنه که مهندس بشه که بهش بگن خنگ؟ نه خیر... برای مسخره کردن، این‌همه لقمه رو نمی‌چرخونن. به کسی که خنگ هست می‌گن خنگ.<br />- تو چه می‌فهمی از واحد پاس کردن و این چیزا. تو که سواد نداری.<br />:: کی می‌گه سواد ندارم. کتاب بیار برات بخونم.<br />- همین دیگه. تو می‌تونی بخونی اما بلد نیستی بنویسی. این هم شد سواد؟<br />:: پس چی؟ مگه چشه؟ هرکسی که نمی‌تونه همه علوم رو یاد بگیره. من هم فقط خوندن رو یاد گرفتم. تو فقط بلدی ایراد بگیری. اما دلیل منطقی نمیاری.<br />- خیلی خری<br />:: دیدی؟ دیدی خودت خنگی؟<br />- دلیلت چیه؟<br />:: خر که دیگه کم و زیاد نداره. یا خرم یا نیستم. دیگه «خیلی» چیه این وسط؟ مثل اینکه به یه «دیوار» بگی خیلی دیواره یا کم دیواره. بهتره انتقادپذیرباشی تا بتونی خودت رو درست کنی.<br />- ...<br /><br />پی‌نوشت: دیوونه کیه؟ عاقل کیه؟ جونور کامل کیه؟ - از مجموعه شعر «سلام، خداحافظ» - حسین پناهی ]]></description>
            <link>http://www.welgard.ir/weblog/2011/03/post-36.html</link>
            <guid>http://www.welgard.ir/weblog/2011/03/post-36.html</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">طنز</category>
            
            
            <pubDate>Sunday, 13 March 2011 00:01:51 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>عیدی گرفتن در مترو</title>
            <description><![CDATA[خودم را انداختم وسط جمعیت و فشار همشهریان عزیز من را برد داخل قطار مترو. شده بودم مثل تکه‌چوبی که روی امواج دریا به این سو و آن‌سو می‌رود. خوبی این شلوغی‌ها، صمیمی شدن و یکی‌شدن مردم است. <br />توی آن گیر و دار، کف دستم خارش گرفته‌بود و نمی‌توانستم دستم را پیدا کنم. داد زدم: «دوستان یک کف دست راست اگر پیدا کردید بی‌زحمت بخارانیدش.» یکی گفت: «من پیدا کردم الان می‌خارانم.» یکی دیگر داد زد: «آهای! ‌اولا این که می‌خارانی دست من است، دوما دست چپ است!»<br />مانده بودم چه‌کنم. گفتم بی‌زحمت دور و اطراف را ببینید یک کف دست راست پیدا نمی‌کنید؟ همهمه‌ای افتاد توی قطار و آخر صدای جیغی آمد که: «خدا مرگم بده یک کف دست راست توی واگن خانم‌ها پیدا شده.» گفتم برای این‌که معلوم شود برای من است یا نه، انگشت اشاره ام را دارم تکان می‌دهم. صدا گفت خودش است. زود فاصله شرعی لازم را با دستم گرفتند و یکی از خواهران با خودکار کف دستم را خاراندند.<br />خلاصه اینکه آنقدر همه چیز درهم شده بود که اس‌ام‌اس ها هم جابه‌جا می‌رفتند.<br />رسیدیم به یک ایستگاه و یک‌نفر برای سوار شدن، تقلا می‌کرد و فشار وارد می‌کرد که این کارش باعث باز ماندن در واگن شد. عاقبت چندنفر ادبیات شفاهی نثارش کردند و طرف بی‌خیال شد.<br />کمی بعد، راننده قطار با یک حرکت خلاقانه، ترمز ناقافلی گرفت و همه جابه‌جا شدند و فضایی برای تنفس باز شد. درست مثل موقعی که گونی سیب‌زمینی را تکان می‌دهی و جا باز می‌شود. <br />بالاخره با هر مشقتی بود به ایستگاه مقصد رسیدم و پیاده شدم. به سمت خانه که می‌رفتم، گفتم نکند شهروند جاهلی جیبمان را خالی کرده باشد. دست کردم توی جیبم و مخلفاتش را در آوردم. یک نامه عاشقانه، یک نخود تریاک و چندتا تراول تویش بود. <br /><br />پی‌نوشت: نامه را انداختم دور، تریاک را دادم به هوشنگ و تراول‌ها را دادم به منزل جهت خرید عید.<br />]]></description>
            <link>http://www.welgard.ir/weblog/2011/03/post-37.html</link>
            <guid>http://www.welgard.ir/weblog/2011/03/post-37.html</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روزانه</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">طنز</category>
            
            
            <pubDate>Tuesday, 01 March 2011 23:44:07 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>آخرین وصیت</title>
            <description><![CDATA[فردا قرار است من را ببرند تیمارستان. احتمالا بستری شوم. به من می‌گویند دیوانه‌ای اما خودم قبول ندارم. از فردا که شماره اتاقم در تیمارستان مشخص شود، رسما دیوانه حساب می‌شوم. چه دیوانه باشم چه نباشم.<br />دیوانه که باشی،‌ کسی آدم حسابت نمی‌کند. آدم حسابت نمی‌کنند چون حرفت را حساب نمی‌کنند. آدمی هم که حرفش را حساب نکنند،‌ مرده‌ای بیش نیست. پس امشب که آخرین شب زندگیم است چند توصیه و وصیت‌نامه‌ام را می‌نویسم که همگی از تجربه‌های خودم هستند. امیدوارم با خواندن متن زیر، شما باور کنید که من دیوانه نیستم.<br />۱- عادت کنید قبل از بیرون رفتن از خانه حتما زیپ شلوارتان را چک کنید. باور کنید مهم‌تر از واکس کفش و اتوی شلوار است. حالا اگر ژنده‌پوش باشید زیاد مهم نیست. اما اگر از آدم‌هایی هستید که همیشه با کفش واکس زده و شلوار اتو کرده در انظار عمومی ظاهر می‌شوند این عادت، ضرورت بیشتری برایتان دارد. آنقدر این کار را تمرین کنید که تبدیل به تیک شود.<br />۲- وقتی سوار پله‌برقی می‌شوید، ندوید. اول صبر کنید ببینید پله شما را به سمتی که می‌خواهید بروید می‌برد یا نه، اگر جواب مثبت بود، بعدا بدوید. این‌طوری کم‌تر خسته می‌شوید. این از اکتشافات مهم خودم است.<br />۳- قبل از این‌که عاشق شوید، طرفتان را خوب امتحان کنید. من خودم عاشق خانمی شده بودم که در مترو کار می‌کرد. همان که اسم ایستگاه‌ها را می‌گفت. از صدایش عاشقش شده بودم. شاعر می‌فرماید: شنیدم نام او شیرین از آن بود / که در گفتن عجب شیرین زبان بود. اما چه فایده؟ یک روز به من دروغ گفت. ایستگاه جوانمرد قصاب بودم، اما او گفت دروازه دولت. از آن روز به بعد، هیچ‌وقت سوار مترو نشدم. هرچند انکار نمی‌کنم که هنوز نتوانسته‌ام کاملا از قلبم بیرونش کنم.<br />۴- بی‌خودی شماره موبایلتان را روی فلش نگذارید. اگر فلش را گم کنید، کسی به شما بر نمی‌گرداندش.<br />۵- در نظر داشته باشید بعضی اسم‌ها اسپرت هستند. یعنی هم برای مرد استفاده می‌شوند و هم برای زن. مثل عزت، رأفت و حتی آیدین. من خودم یک‌بار کیفی پیدا کردم که صاحبش از همین اسم‌ها داشت. برای پس دادن کیفش کلی اس‌ام‌اس دادم. حتی از آن اس‌ام‌اس‌ها. اما وقتی با شلوار اتو کرده و کفش واکس زده و زیپ چک کرده و با هزاران امید رفتم سر قرار، دیدم طرف سبیل دارد این‌همه.<br />۶- اگر مسافرت رفتید، گول ستاره‌های هتل‌ها را نخورید. بعضی‌هاشان - به‌خصوص آنها که ستاره‌های بیشتری دارند - در سرویس بهداشتی‌شان فقط توالت فرنگی دارند. اگر در دامشان بی‌افتید، تا صبح باید زجر بکشید مگر اینکه بتوانید از خود خلاقیت نشان دهید. اگر خواستید، من چندتا روش خلاقانه دارم، پی‌ام بدید بگم. آخه اینجا زشته.<br />۷- اگر بوی بدی حس کردید، بی‌خود به کسی مظنون نشوید. شاید شیر گاز باز است.<br /><br />دوستان شرمنده. صبح شده و آمده‌اند من را ببرند. به یادتان هستم. به یادم باشید.<br /><br />پی‌نوشت‌ها:<br />۱- حتی توی تیمارستان هم اینترنت پیدا می‌شود. دارم این پی‌نوشت‌ها را از اتاق رئیس تیمارستان اضافه می‌کنم. هرچند اولش سعی داشت من را از این وسیله ارتباطی با دنیای بیرون محروم کند، اما با یک گلدان توجیه‌اش کردم.<br />۲- دوستان پیشنهاد می‌کنم خودتان را به دیوانگی بزنید و بیایید اینجا. اینجا غذا و جای خواب ردیف است. من فکر می‌کردم اینجا کسی حرف آدم را حساب نمی‌کند. اما اینها من را خوب شناخته‌اند و بدجور از من حساب می‌برند.<br />۳- چند پرستار با زنجیر آمده‌اند با من کار دارند. برم ببینم چه کار دارند. فعلا بای.<br />]]></description>
            <link>http://www.welgard.ir/weblog/2011/02/post-35.html</link>
            <guid>http://www.welgard.ir/weblog/2011/02/post-35.html</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">طنز</category>
            
            
            <pubDate>Monday, 14 February 2011 01:38:36 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>کچل منطقی</title>
            <description><![CDATA[روبروی آینه ایستاده بود و به سر بی‌مویش نگاه می‌کرد. بی‌مو که نه، هنوز سه تا مو داشت. ظاهرا آن همه دوا و درمان و ویتامین‌های مختلف، فقط روی همین سه تا مو اثر کرده بود.<br />اما مهم نیست. از همان روزهای اول که متوجه شد دچار ریزش مو شده، خیلی منطقی واقعیت را پذیرفت. نه راضی شد موهای بقل سرش را به سمت وسط شانه کند، و نه به استفاده از کلاه‌گیس رضایت داد. تنها چند تا دکتر عوض کرد و چندتا شامپو را امتحان کرد. فقط همین.خیلی زود با واقعیت کنار آمد. سخت بود اما او توانست.<br />حالا تنها سه تا مو وسط سرش داشت و هر کدام به یک طرف. حالتی که کچلی مرد را بیشتر نمایان می‌کرد. دست برد سمت موها. دستش می‌لرزید. تنها موهای باقیمانده را به آرامی در دست گرفت. اشک در چشمانش حلقه زد. یک لحظه با خود فکر کرد. تصمیمش را گرفته بود. ناگهان آن سه تا مو را هم کند.<br />روبروی آینه ایستاده بود و به سر بی‌مویش نگاه می‌کرد.<br /><br />پی‌نوشت: دی گله ای ز طره اش کردم از سر فسوس - گفت که این سیاه کج گوش به من نمی کند<br />]]></description>
            <link>http://www.welgard.ir/weblog/2011/01/post-34.html</link>
            <guid>http://www.welgard.ir/weblog/2011/01/post-34.html</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">طنز</category>
            
            
            <pubDate>Monday, 31 January 2011 22:48:39 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>گفت‌وگو با یک چوپان دروغگو</title>
            <description><![CDATA[<i>تنها چند گوسفند برایش مانده که همه‌شان از ترس لاغرند و از ظاهرشان این‌طور بر می‌آید که بر اثر حضور در حادثه‌ای تلخ، به روانشناس نیاز دارند. خودش هم مشغول ور روفتن با یک نی شکسته است. می‌نشینم و شروع به صحبت می‌کنم.</i><br /><br /><font style="font-size: 0.8em;"><b>:: سلام آقای چوپان دروغگو.</b></font><br />&nbsp;سلام. لطفا به من نگویید دروغگو.<br /><br /><font style="font-size: 0.8em;"><b>::‌ یعنی مدعی هستید که دروغگو نیستید؟</b></font><br />معلوم است که دروغگو نیستم. من فقط همان چندبار را - آن هم برای شوخی - دروغ گفته‌ام و نتیجه‌اش را هم که کاملا نا عادلانه بود دیدم. مطمئن باشید من از خیلی‌ها کمتر دروغ می‌گویم. اما یا از بدشانسی است یا پارتی بازی که من شده‌ام انگشت‌نمای مردم.<br /><br /><font style="font-size: 0.8em;"><b>:: گفتید نا عادلانه. بگید چرا آن نتیجه را ناعادلانه می‌دانید؟</b></font><br />شما فقط آن قسمتی از ماجرا را می‌دانید که بهتان گفته‌اند. من حرف‌های شنیدنی‌تری دارم. هر روز باید از صبح زود می‌رفتم چراگاه تا غروب. خب حوصله‌ام سر می‌رفت. سرگرمی چوپانان نی زدن است که نی من هم شکسته. ایناهاش. این شد که برای سرگرمی خواستیم یک شوخی کنیم.<br /><br /><font style="font-size: 0.8em;"><b>:: بهتر نبود سرگرمی دیگری انتخاب می‌کردید؟</b></font><br />مشکل شماها این است که زود قضاوت می‌کنید. من خیلی سعی کردم سرگرمی دیگری پیدا کنم و از راه درست کارم را پیش‌ببرم ولی نشد. یعنی مجبورم کردند دست به این اقدام بزنم. <br />مثلا به یکی‌شان که نمی‌توانم نامش را ببرم گفتم این پی‌اس‌پی‌ رو بهم قرض بده. گفت باتری ندارد. گفتم خودم باتری می‌گیرم، گفت: آهان یادم اومد اصلا خرابه! از چند نفر دیگر هم که نمی‌توانم نامشان را ببرم کمک‌های دیگری خواستم که همگی سر باز زدند.<br /><br /><font style="font-size: 0.8em;"><b>::‌ حرف آخر ندارید؟</b></font><br />حرف که زیاد دارم، اما مجال کو؟ فقط از شما تشکر می‌کنم که این رسانه را در اختیار من گذاشتید تا بتوانم من هم حرف‌هایم را بزنم و مردم خودشان قضاوت کنند.<br />]]></description>
            <link>http://www.welgard.ir/weblog/2011/01/post-33.html</link>
            <guid>http://www.welgard.ir/weblog/2011/01/post-33.html</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">طنز</category>
            
            
            <pubDate>Friday, 14 January 2011 09:53:29 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>آشی که سینماچیان پخته‌اند</title>
            <description><![CDATA[در رقابتی نا برابر بین آقا رضا از یک طرف و وزارت ارشاد و سازمان‌های دولتی و خصوصی فیلم‌سازی و... از طرفی دیگر، شواهد ثابت کرده آقا رضا پیروز این میدان است.<br />آقا رضا مردی میان‌سال و کم‌مو است که به شغل آشپزی مشغول است و یک مغازه آش‌فروشی در زیر زمینی نزدیک یکی از بزرگ‌ترین و تاریخی‌ترین و سیاسی‌ترین میدان‌های شهر دارد که اتفاقا اطراف این مغازه چندین سینما هم هست.<br />خلاصه این‌که این مغازه ‌هر روز شاهد صفی طویل از مشتاقان آشی است که آقا رضا پخته. اما آشی که همه دست‌اندرکاران سینما برای سینما پخته‌اند، همچنان بی‌مشتری است.<br />کاش مسئولین از نزدیک با آقا رضا ملاقاتی کنند و در حین خوردن آش این سوال را از خود بپرسند که: چرا آش ما مشتری نداره؟<br /><br />پی‌نوشت‌ها: <br />۱- سوژه این متن وقتی به ذهنم سید که صف آش نیکو صفت را با صف سینما بهمن مقایسه کردم.<br />۲- من هیچ نسبت و رفاقت و نشست و برخاست و حشر و نشری با مسعود فراستی ندارم. ]]></description>
            <link>http://www.welgard.ir/weblog/2010/12/post-32.html</link>
            <guid>http://www.welgard.ir/weblog/2010/12/post-32.html</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">طنز</category>
            
            
            <pubDate>Friday, 31 December 2010 22:15:52 +0330</pubDate>
        </item>
        
    </channel>
</rss>

