<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>تلخ و شيرين‌هاي مهدي آريان</title>
        <link>http://www.welgard.ir/weblog/</link>
        <description></description>
        <language>en</language>
        <copyright>Copyright 2010</copyright>
        <lastBuildDate>Monday, 26 July 2010 11:31:34 +0330</lastBuildDate>
        <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
        <docs>http://www.rssboard.org/rss-specification</docs>
        
        <item>
            <title>Fade to Black</title>
            <description><![CDATA[<div align="left">Life it seems, will fade away<br />Drifting further every day<br />Getting lost within myself<br />Nothing matters no one else<br />I have lost the will to live<br />Simply nothing more to give<br />There is nothing more for me<br />Need the end to set me free<br /><br />Things are not what they used to be<br />Missing one inside of me<br />Deathly lost, this can't be real<br />Cannot stand this hell I feel<br />Emptiness is filing me<br />To the point of agony<br />Growing darkness taking dawn<br />I was me, but now He's gone<br /><br />No one but me can save myself, but it to late<br />Now I can't think, think why I should even try<br />Yesterday seems as though it never existed<br />Death Greets me warm, now I will just say good-bye<br /><div align="right">پی نوشت ها:<br />۱- چوپ خط می خواهم برای شمردن روزها... از امروز شروع شد. گذر از مرز. نه خوب و نه بد، یا هم خوب و هم بد! <br />۲- موسیقی شعر بالا که از کارهای منحصر به فرد گروه ستودنی <i>M</i>etallic<i>A</i> است را می توانید از <u><b><a href="http://download.welgard.ir/Fade%20To%20Black%5B1%5D.mp3">اینجا</a></b></u> و یا حجم بالاترش را از <b><a href="http://download.welgard.ir/Fade%20To%20Black.mp3">اینجا</a></b> دانلود کنید.<br /></div></div>]]></description>
            <link>http://www.welgard.ir/weblog/2010/07/fade-to-black.html</link>
            <guid>http://www.welgard.ir/weblog/2010/07/fade-to-black.html</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">چرند</category>
            
            
            <pubDate>Monday, 26 July 2010 11:31:34 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>دلم یک آسایشگاه روانی می خواهد</title>
            <description><![CDATA[<span class="mt-enclosure mt-enclosure-image"><img alt="my-home.gif" src="http://www.welgard.ir/weblog/my-home.gif" class="mt-image-center" style="margin: 0pt 0pt 20px 20px;" width="417" height="311" /></span><div><div align="justify">طرح های زده نشده. نقش های کشیده نشده، کتاب های خوانده نشده، موسیقی های شنیده نشده، فیلم های دیده نشده، سفارشات کاری انجام نشده، برنامه های روزانه که در ۲۴ ساعت گنجیده نمی شوند. بی خوابی. چای کهنه با قندان خالی، سازی که مدت هاست تنها در دستگاه شور کوک شده. امتحان و ژوژمان های ناقص. فراموشی. <br /></div><div align="justify">همه چیز به هم ریخته بود. و این همه برهم ریختگی، ذهنم را مشغول کرده بود. همه این ها که در تصویر می بینید،&nbsp; و خیلی های دیگر که پشت این تصویر هستند، نتیجه اش&nbsp; شد ذهنی سرکش و افسارگسیخته. پس ترجیح دادم مدتی تعطیل کنم. این شد دلیل غیبتم.<br /></div><div align="justify">پی نوشت ها:<br /></div><div align="justify">۱- دنیا گاهی آنقدر بزرگ است که تویش گم می شوی و گاهی آنقدر کوچک که هیچ جای دنجی برای خودت پیدا نمی کنی.<br /></div><div align="justify">۲- گاه دلم یک آسایشگاه روانی می خواهد. توی فیلم ها دیده ام که آنجا دمپایی و زیرشلواری گشاد تنت می کنند، از پنجره به منظره بیرون نگاه می کنی و بی هیچ دغدغه ای سیگارت را آتش می کنی.<br />۳- گوشی موبایلم در یک حرکت ناجوانمردانه، توسط دزد ناشی به سرقت رفته. قیمت گوشی نو ۳۰ هزار تومان بود و تنها چیز با ارزشی که توش بود، چند یوزر نیم و پسورد و شماره تماس ها بودند که نبودشان برای من خیلی دردسر شده.<br /></div><br /></div>]]></description>
            <link>http://www.welgard.ir/weblog/2010/07/post-23.html</link>
            <guid>http://www.welgard.ir/weblog/2010/07/post-23.html</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">چرند</category>
            
            
            <pubDate>Saturday, 10 July 2010 00:19:11 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>فعلا تعطیل است</title>
            <description><![CDATA[<span class="mt-enclosure mt-enclosure-image"><img alt="GoodBye.gif" src="http://www.welgard.ir/weblog/GoodBye.gif" class="mt-image-center" style="margin: 20pt 20pt 20px 20px;" width="434" height="235" /></span> <div><br /></div>]]></description>
            <link>http://www.welgard.ir/weblog/2010/06/post-22.html</link>
            <guid>http://www.welgard.ir/weblog/2010/06/post-22.html</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">چرند</category>
            
            
            <pubDate>Monday, 14 June 2010 23:46:28 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>از گوشه‌اي برون آي اي كوكب هدايت </title>
            <description><![CDATA[<div align="justify">سربرمي‌گردانم و به عقب نگاه مي‌كنم. مسيري پرپيچ و 
خم. پر از پستي و بلندي. گاهي آفتابي و سرسبز، گاهي سرد و دندان شكن. 
چشم‌ها را تنگ مي‌كنم و با دقت مي‌بينم. هنوز جاي پايم مانده. آنجا كه به 
بي‌راهه زده‌ام، آنجا كه تند رفته‌ام و آنجا كه كند.<br /></div>پر از زخم، 
پر از اشتباه؛ و خوب مي دانم كه صليبم را بايد تنها بر دوش بكشم. دوباره 
مرور مي‌كنم. سعي مي‌كنم همه چيز را خوب به‌خاطر بسپارم. تلخي‌ها و 
شيريني‌ها. <br />به روبرو نگاه مي‌كنم. به آينده. به جاده‌اي فكر مي‌كنم كه 
هنوز در آن هستم و به مسيري كه بايد طي كنم، به آرزوها و اهدافم و 
همراهانم.<br />به آسمان شب نگاه مي‌كنم، هيچ ستاره آشنايي نيست. شب سياهي 
است. همه جا را مه گرفته.<br />با خود زمزمه مي‌كنم: <br />دراين شب سياهم گم 
گشته راه مقصود... از گوشه اي برون آي اي كوكب هدايت<br /><br />پي‌نوشت: <br /><font style="font-size: 1em;">دلم
 می‌خواست بهتر از اینی که هست سخن می‌گفتم <font style="font-size: 0.8em;">(نامه‌هاي سيدعلي‌صالحي به 
ريرا)</font></font><font style="font-size: 0.8em;"><br /></font> ]]></description>
            <link>http://www.welgard.ir/weblog/2010/06/post-21.html</link>
            <guid>http://www.welgard.ir/weblog/2010/06/post-21.html</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">چرند</category>
            
            
            <pubDate>Wednesday, 09 June 2010 01:00:15 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>هميشه كلاغ‌ها را دوست داشته‌ام </title>
            <description><![CDATA[<div align="justify"><br /></div><span class="mt-enclosure mt-enclosure-image"><img alt="barjestegi.gif" src="http://www.welgard.ir/weblog/crow.gif" class="mt-image-left" style="float: left; margin: 0pt 10px 5px 0pt;" width="150" height="143" /></span>وقتی برف همه جا را پوشانده، سفیدی یک دست زمین و آسمان، چشم‌هایت را می‌زند و سکوت سرد سرما دلت را. <br />آن‌وقت است که یک کلاغ سیاه، تنها بالای یک درخت کاج می‌نشیند و کنتراست تصویر را معقولانه‌تر می‌کند. کلاغ، بلند بلند غارغار می‌کند و حتی سکوت را می‌شکند.<br />نمی‌دانم چرا کسی کلاغ‌ها را دوست ندارد؟ چرا برخي کلاغ را شوم می‌دانند؟ فقط به‌خاطر روسیاهیش و صدایش؟ قرن‌هاست که در حق کلاغ‌ها این ناعدالتی صورت می‌گیرد و اصلا شاید به همین دلیل است که سرکش شده‌اند و بی‌ادب. <br />اما من همیشه کلاغ‌ها را دوستشان داشته‌ام و هنوز هم دوستشان دارم. رنگشان را و صدای‌شان را&nbsp; و بی‌ادبی‌شان را...<span class="mt-enclosure mt-enclosure-image"><img alt="shet.jpg" src="http://www.welgard.ir/weblog/shet.jpg" class="mt-image-left" style="text-align: left; display: block; margin: 5px;" width="105" height="91" /></span><br /><br />پي‌نوشت:<br />چند روز پیش کلاغی را دیدم که از خود ردي را به جا گذاشت. و انگيزه‌ام شد براي نوشتن اين پست. من هميشه كلاغ‌ها را دوست داشته‌ام. <br />]]></description>
            <link>http://www.welgard.ir/weblog/2010/06/post-20.html</link>
            <guid>http://www.welgard.ir/weblog/2010/06/post-20.html</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">چرند</category>
            
            
            <pubDate>Tuesday, 01 June 2010 21:31:08 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>بازی آینده نگری وبلاگ ها</title>
            <description><![CDATA[<div align="right"><br /></div><div align="justify">بعد از بازی قبلی، اینبار <a target="_blank" href="http://www.delneveshteha-007.blogfa.com/">x بانو</a> دعوتم کرده به یک بازی وبلاگی دیگر. قانون این بازی را از وبلاگ x بانو کپی می کنم:<br /></div>«باید نام پنج وبلاگی که می خوانید را ذکر کنید و بگویید که فکر می کنید در پنج سال آینده، این وبلاگ ها درباره چه چیزی می نویسند، به این شرط که وبلاگ آخر، وبلاگ خودتان باشد و کسی که او را دعوت به بازی می‏کنید، حتما درباره شما بنویسد.»<br />خب اساسا من فقط وبلاگ های خوب را می خوانم و نوشتن از خوبان سخت است. و دیگر اینکه انتخاب پنج وبلاگ – البته با قانونی که این بازی گذاشته، عملا می شود 3 وبلاگ - باز هم سخت است. خواستم هنجار شکنی کنم و بیش از این ها وبلاگ انتخاب کنم، دیدم اوضاع بدتر خواهد شد چرا که مجبور می شوم تا صبح بنویسم!<br />پس از وبلاگ هایی که نام نبرده ام طلب عفو دارم.<br />برای خواندن مطلب روی 
لینک زیر کلیک کنید<br />]]></description>
            <link>http://www.welgard.ir/weblog/2010/05/post-19.html</link>
            <guid>http://www.welgard.ir/weblog/2010/05/post-19.html</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">طنز</category>
            
            
            <pubDate>Saturday, 29 May 2010 01:51:05 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>هفت کتاب</title>
            <description><![CDATA[<div align="justify"><a target="_blank" href="http://www.razeghi68.blogfa.com/">پروانه</a> دعوتم کرده به یک بازی وبلاگی که باید چند کتاب معرفی کنم. من هم 
بعد از قرآن و دیوان حافظ و مثنوی و... چند کتاب را با توضیحات مختصری 
معرفی کردم. هرچند کار سختی بود این انتخاب. و جای خیلی از کتاب های دیگر خالی است<br /></div>لطفا برای خواندن مطلب روی 
لینک زیر کلیک کنید.<br />]]></description>
            <link>http://www.welgard.ir/weblog/2010/05/post-18.html</link>
            <guid>http://www.welgard.ir/weblog/2010/05/post-18.html</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روزانه</category>
            
            
            <pubDate>Thursday, 27 May 2010 01:09:28 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>پشت پنجره نشسته‌ام</title>
            <description><![CDATA[<div align="justify">پشت پنجره نشسته‌ام و به نمای بیرون نگاه می‌کنم: ساختمان‌های قد و نیم قد، دیوارهای سنگی و یک نمایی که هنوز آجری مانده و تنها امید باقی‌مانده از گذشته است. کلی دودکش کج و کوله و البته آنتن‌ها، کولرها و دورتر از همه ساختمانی بلند که بی‌هیچ عذرخواهی پشتش را به من کرده. و اگر دقت کنم چند درخت که با تلاش بی‌فایده سعی دارند رخ‌نمایی کنند.<br />پشت پنجره نشسته‌ام و به نمای بیرون نگاه می‌کنم: ستاره‌های دور و نزدیک. بعضی آبی و بعضی سرخ. بعضی جوان و بعضی پیر که معلوم نیست هنوز زنده‌اند یا نه! می‌گردم و ماه را پیدا می‌کنم. امشب سمت غرب رفته. شکل داس است. یاد شعر «ه.الف.سایه» می‌افتم « <em>تشنه‌ی خون زمین است فلک، وین مه نو / کهنه داسی‌ست که بس کشته درود ای ساقی</em>».<br />پشت پنجره نشسته‌ام و به نمای بیرون نگاه می‌کنم: هفت سالم است و دارم از درختی - که الان فقط جایش روی زمین مانده – بالا می‌روم. مسلم سر کوچه ایستاده و کشیک می‌دهد تا اگر کسی آمد زود خبرم کند. حالا حسابی رفته‌ام بالا. از همیشه بالاتر. مسلم سوت می‌زند که یعنی کسی آمد. فرصت پایین آمدن نیست. خودم را پشت شاخ و برگ‌ها مخفی می‌کنم. حسن آقا وارد کوچه می‌شود و به مسلم تشر می‌زند که سلامت کو؟ چرا سر ظهر سوت می‌زنی؟ و از کوچه رد می‌شود. از بالا که نگاهش می‌کنم، می‌بینم حسن آقا بالای سرش مو ندارد.<br />پشت پنجره نشسته‌ام و به نمای بیرون نگاه می‌کنم: داربستی، تنها ساختمان آجری را در آغوش گرفته. حتما این ساختمان تا کمر سنگ شده. ولی هنوز سنگ به بالا نرسیده و من مدل نما را نمی‌دانم. زمانی غدیر پسر شر این خانه بود که سال‌هاست از اینجا رفته.<br />دلم می‌گیرد. پنجره را می‌بندم. چای را - که حالا سرد شده - یک ضرب بالا می‌روم. شروع به تایپ می‌کنم: پشت پنجره نشسته‌ام و به نمای بیرون نگاه می‌کنم...<br /><br />پی‌نوشت:<br />یادمان باشد اگر باتری ساعت را برداریم، خودمان را گول زده ایم. چون زمین، بی‌رحمانه می چرخد!<br /><br /></div> ]]></description>
            <link>http://www.welgard.ir/weblog/2010/05/post-16.html</link>
            <guid>http://www.welgard.ir/weblog/2010/05/post-16.html</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">چرند</category>
            
            
            <pubDate>Tuesday, 18 May 2010 02:02:51 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>لعنتي</title>
            <description><![CDATA[<div align="justify">۱<br /></div>مرد دارد روزنامه می‌ خواند و كمي آنطرف‌تر همسرش كنار پارچ آب نشسته. مرد كه تشنه‌اش هم نيست، فقط دوست دارد لذت آبخوردن از دست همسرش را - كه ادعا می‌كند مرد را خيلي دوست دارد - تجربه كند.<br />مرد: خانم يه ليوان آب بده بخوريم... دستت درد نكنه.<br />زن: ببخشيدها... دستتون رو دراز كنيد خودتون برداريد!<br />مرد بی‌نوا درست همين جا احساس می‌كند گلويش خشك شده. دستش را دراز می‌كند و خودش براي خودش يك ليوان آب می‌ريزد.<br />۲<br />چه زندگي نكبتي! قبلا از تنهايي دق می‌كردم. حالا دارم از دست تو دق می‌كنم!<br />۳<br />عزيزم! هرچند كه عسل مني. اما گاهي تو را با يك من عسل هم نمی‌شود خورد!<br /><br />پی نوشت: خدا را شکر که عادت دارم قبل از بیرون رفتن از خانه، زیپ شلوارم را چک کنم<br /> ]]></description>
            <link>http://www.welgard.ir/weblog/2010/05/post-17.html</link>
            <guid>http://www.welgard.ir/weblog/2010/05/post-17.html</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">طنز</category>
            
            
            <pubDate>Friday, 14 May 2010 22:02:22 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>سه نقطه</title>
            <description><![CDATA[<p align="justify">1<br />سرانجام با کسی که هرگز ندیده بودش قرار گذاشت. نشانی اش را داد: موهای قهوه ای، چشم های آبی، کمی ته ریش.<br />از بد روزگار دیر رسید. دختری زیبا را دید که با پسری موقهوه ای و چشم آبی، با کمی ته ریش وارد کافی شاپ شد!<br />راستی شما چه قدر به سرنوشت اعتقاد دارید؟</p>
<p align="justify">2<br />تا به حال به این فکر کرده اید این همه نفتی که می فروشیم، چه بر سر بشکه هایش می آید؟ بشکه خالی می گیریم؟ یا پولش را می گیریم؟ یا...</p>
<p align="justify">3<br />کجا می روی؟ آهای با توام... من ساده می ترسم از جاده های بی انتها. به من نگو مهم رفتن است. بگو کجا؟ آهای با توام. من ساده خسته ام. و نفس گیر است این دو ماراتن. این راه بی پایان. خسته ام.</p>
<p align="justify">پی نوشت:<br />پی نوشت دانمان تمام شده. گفته ایم بچه ها برایمان از بازار بیاورند</p>]]></description>
            <link>http://www.welgard.ir/weblog/2010/05/post-15.html</link>
            <guid>http://www.welgard.ir/weblog/2010/05/post-15.html</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روزانه</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">طنز</category>
            
            
            <pubDate>Friday, 07 May 2010 01:10:52 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>!ما انرژی هسته ای داریم، این چیزها که دیگر کاری ندارد</title>
            <description><![CDATA[<div align="justify">این روزهایم تبدیل شده به یک دو ماراتن نفس گیر. از جنوب به شمال و از شمال به شرق. از آنجا به غرب و بعد هم مرکز و سرانجام خانه! خسته و تنها بر می گردم خانه!<br /></div>در این شهر شلوغ و حتی بی در و پیکر، همیشه اتفاقات پیش بینی نیفته ای که هر کسی را متعجبت می کند در حال رخ دادن است. و آنقدر این اتفاقات پیشبینی نشده تعجب بر انگیز رخ داده که دیگر کسی تعجب نمی کند! که خود همین هم تعجب بر انگیز است.<br />چند وقتی است که حرف زلزله است و این که عده ای پیش بینی اش کرده اند! برخی می گویند نمی شود زلزله را پیش بینی کرد! ولی باید در پاسخشان گفت که ما انرژی هسته ای داریم حتی، این چیزها که دیگر کاری ندارد!<br /><br />پی نوشت:<br />1- بالاخره طلسم را شکستم و به روز شدم<br />2- کسی از سرنوشت سوسن خانم خبرنداره؟ بالاخره جواب مثبت رو داد؟ <br />3-&nbsp; می گویند حیوانات زلزله را زودتر متوجه می شوند!<br />]]></description>
            <link>http://www.welgard.ir/weblog/2010/04/post-14.html</link>
            <guid>http://www.welgard.ir/weblog/2010/04/post-14.html</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روزانه</category>
            
            
            <pubDate>Wednesday, 28 April 2010 12:07:32 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>کار من فقط قلیان خوانسار بود</title>
            <description><![CDATA[<span class="mt-enclosure mt-enclosure-image"><img alt="ash.gif" src="http://www.welgard.ir/weblog/ash.gif" class="mt-image-left" style="float: left; margin: 0pt 5px 5px 0pt;" width="240" height="179" /></span><span class="mt-enclosure mt-enclosure-image"><img alt="dizi.gif" src="http://www.welgard.ir/weblog/dizi.gif" class="mt-image-left" style="float: left; margin: 0pt 5px 5px 0pt;" width="240" height="179" /></span><span class="mt-enclosure mt-enclosure-image"><img alt="ghahvekhune.gif" src="http://www.welgard.ir/weblog/ghahvekhune.gif" class="mt-image-left" style="float: left; margin: 0pt 5px 5px 0pt;" width="240" height="179" /></span><br />کار من فقط قلیان خوانسار بود. <br />همه اش زیر سر رفیق ناباب بود. ناباب که شد دیگر رفیق نمی شود. با یک پیشنهاد ساده گرفتار افسونی شدم که رهایی از آن ساده نیست، هرچند میلی به رهایی از آن هم ندارم! که آن، همان افسون «آش نیکوصفت» است.<br /><br />کار من فقط قلیان خوانسار بود. <br />هیچگاه حتی به همسایه قهوه خانه آذربایجان هم نگاه نمی انداختم. تا اینکه آن روز پیشنهاد داد سری به همسایه بزنیم، یعنی سری آش بزنیم. و من دچارش شدم. آن هم با کشک زیاد...<br /><br />کار من فقط قلیان خوانسار بود. <br />فقط پله های قهوه خانه را پایین می رفتم. اما حالا - قبل از قهوه خانه - اول پله های آش نیکوصفت، صف همیشگی اش، آش رشته با کشک زیاد، کمی نان بربری، کلی فلفل قرمز، هم زدن آش و...<br />کار من فقط قلیان خوانسار بود.<br /><br /><br />پی نوشت: <br />1- آش نیکو صفت قبل از قلیان فقط در مواقعی است که به قهوه خانه آذربایجان در میدان انقلاب می روم. آش رشته 1100 تومان، قلیان خوانسار 1200 تومان. وگرنه در قهوه خانه پشت متروی دروازه دولت با دیزی به استقبال خوانسار می روم. دیزی 2000 تومان، خوانسار 1000 تومان.<br />2- تصاویر واقعی است. آش: نیکو صفت. دیزی و قهوه خانه: دروازه دولت<br />3- برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را&nbsp;&nbsp; تو و زهد و پارسایی، من و عاشقی و مستی ]]></description>
            <link>http://www.welgard.ir/weblog/2010/04/post-13.html</link>
            <guid>http://www.welgard.ir/weblog/2010/04/post-13.html</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روزانه</category>
            
            
            <pubDate>Saturday, 17 April 2010 18:10:21 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>حکایت قسمت قوس دار من</title>
            <description><![CDATA[<div align="justify"><br /></div><span class="mt-enclosure mt-enclosure-image"><img alt="barjestegi.gif" src="http://www.welgard.ir/weblog/barjestegi.gif" class="mt-image-left" style="float: left; margin: 0pt 10px 5px 0pt;" width="237" height="322" /></span>
این تصویر قسمتی از من است. قسمتی پرحکایت، قسمتی مشکل ساز، قسمتی مشکل آفرین. مثلا آن کمربند را ببینید؛ 14 هزار تومان بابتش پول داده ام. اما به دلیل برجستگی قوس دار <a target="_blank" href="http://www.loghatnaameh.com/dehkhodaworddetail-e1f0fd4477fb43dfa9e5c008ad437b6b-fa.html">زاغارتی</a> که همین قسمت سرکش من دارد، نمی توانم پیراهنم را زیر شلوار بگذارم و درنتیجه، این کمربند 14 هزار تومانی نمی تواند رخ بنماید. حتی این موضوع باعث شده تا بابت خرید چنین کمربندی، کمی هم احساس سرخوردگی کنم. گاهی می گویم می شد ارزانترش را خرید. از همین 1500 تومانی ها. یا اینکه با این وضعیت برجسته، می شد اصلا نخرید‍! <br />فکرش را بکنید، این همه پول کمربند بدهید و آخر سر هم مجبور شوید پنهانش کنید. غم انگیز است نه؟!<br /><br /><br />پی نوشت ها:<br />1- این روزها، بیش از پیش این عضو قناس آزارم می دهد. حال ورزش ندارم، رژیم هم به نظرم احمقانه می رسد!<br />2- وی حاصل روزگار جاهلی و جوانی است که گمان ساده می بردم، کمی شکم داشتن بد نیست!<br />3- نیمه پر این قسمت برجسته - با همه بدی هایش – این (یا آن) است که باعث می شود من در بین «اشخاص برجسته» نام برده شوم!]]></description>
            <link>http://www.welgard.ir/weblog/2010/04/post-12.html</link>
            <guid>http://www.welgard.ir/weblog/2010/04/post-12.html</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روزانه</category>
            
            
            <pubDate>Monday, 05 April 2010 11:01:22 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>احسن الحال</title>
            <description><![CDATA[<span class="mt-enclosure mt-enclosure-image"><img alt="2a.gif" src="http://www.welgard.ir/weblog/2a.gif" class="mt-image-right" style="float: right; margin: 0pt 0pt 20px 20px;" width="454" height="363" /></span> <div><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><div align="justify">پی نوشت:<br />* سال ها می آیدند و می روند، نو می شوند و کهنه. خب که چی تا وقتی من هنوز همینم؟<br />** کتاب سانسور نشده «<a href="http://download.welgard.ir/roospian_sodazade.pdf">خاطرات روسپیان سودا زده من</a>» اثر «گابریل گارسیا مارکز» ترجمه «امیرحسین فطانت» را از <a href="http://download.welgard.ir/roospian_sodazade.pdf">اینجا</a> دانلود کنید<br /></div></div>]]></description>
            <link>http://www.welgard.ir/weblog/2010/03/post-11.html</link>
            <guid>http://www.welgard.ir/weblog/2010/03/post-11.html</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روزانه</category>
            
            
            <pubDate>Friday, 19 March 2010 12:05:11 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>خوانسار یا میوه ای؟ مسئله این است</title>
            <description><![CDATA[<div align="justify">گند بزند به این قهوه خانه ها و سفره خانه هایی که خوانسار ندارند. قلیان میوه ای مثال طبل تو خالی است. کلی دود می دهد بیرون بی آنکه اثری بگذارد. این که هیچ، قد و قواره اش هم آدم را خجالت می دهد و شلنگ نازکش هم و ذغال ناچیزش هم.<br /></div><div align="justify">روزهایی که گذرم سمت میدان انقلاب بی افتد – و معمولا هم سعی می کنم بی افتد - غمی ندارم. آش نیکوصفت و بعد هم در همسایگی اش قهوه خانه آذربایجان.<br />و اگر نشد، یا با پیپ آرام می گیرم، یا باید تا روز بعد زوزه بکشم... اما این بار هیچ طوری توی کتم نمی رفت.<br />رفتم قهوه خانه باقر و گفتم خوانسار. تا گفت نداریم چشمم به باقر افتاد. مردی میانسال با هیکلی درشت. موهایی که همیشه با شماره چهار زده شده بود و سبیلی پرپشت. ولی همیشه می دانستم دلش بر خلاف ظاهرش هست.<br />سلام کرد م و با تردید جواب داد. هنوز من را نشناخته بود. از وقتی خوانسار را جمع کرده بود نرفته بودم پیشش. و آن وقت ها هم آنقدر سرش شلوغ بود که طبیعی بود من را خوب به ذهنش نسپرده باشد.<br />گفتم: خوانسار می خوام. گفت: نداریم داداش شرمنده!<br />گفتم که ذغال های خام مخصوص خوانسار را دیده ام. <br />گفت: اون مال مشتری نیست.<br />گفتم یعنی می گی چه کنم؟ میوه ای اگر کشیدنی بود خودت می کشیدی. اصلا خودت را بگذار جای من. میوه ای بگذارند جلوت چه کار می کنی؟ میز و صندلی ها را که جمع کردی و تخت گذاشتی. اسماعیل و روح اله هم که رفته اند. دیگر از سیدجواد که سنتور می زد هم خبری نیست. حتما چای هم در قوری می دهی. حالا خوانسار را هم می خواهی از ما بگیری؟ <br />گفت بنشین و نشستم. گفت خوانسار آماده کنند. چند ذغال درشت گذاشتند تا سرخ شود. <br />پرسید: خیلی وقته اینجا نمی آیی...<br />- از وقتی شنیدم خوانسار نمی دی نیومدم<br />- از اون موقع خیلی ها اومدن و میوه ای کشیدن.<br />- تو نتونستی میوه ای بکشی، من هم نتونستم.<br />گفت: سید جواد چندسالی می شه که مرده.<br /><br />پی نوشت:<br />خوانسار سخت چاق می شود، کم دود می دهد ولی خوب کام می دهد. عمری اگر باقی بود، در این باره خواهم نوشت.<br /></div>]]></description>
            <link>http://www.welgard.ir/weblog/2010/03/post-10.html</link>
            <guid>http://www.welgard.ir/weblog/2010/03/post-10.html</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روزانه</category>
            
            
            <pubDate>Friday, 12 March 2010 01:57:06 +0330</pubDate>
        </item>
        
    </channel>
</rss>
